سلام به تو  

 

رب من نمی توانم چیزی بگویم..هیچ چیز..می بینی که مدتی است تاوان وحشتناکی می دهم..نخواستم که

تذکرهایت را جدی بگیرم خدا..ولی خدایا من سستم.. بنده ی تو ام..نمی گذاری ام که به حال خودم..میگذاری؟

خدا نمازهایم رنگ و رو رفته شده اند..انگار نه انگار تنها دست آویز من به سوی تو هستن..یادگاری بزرگی که

خاک می خورد در قلبم..خدا از کجا دوباره شروع کنم؟ اصلا شدنیست؟؟ 

خیلی محتاج تر از قبل هستم.حال و هوایم را به تمامه می بینی..خودم نمی توانم به هیچ جایش دست بزنم.

بیش از این فرو ریزد، کارم تمام است.. 

خدایا چشمانت را ببند به روی خطاهایم..خدا دستانم را دوباره لرزان و ناتوان دراز کرده ام به سویت..نادم

نادمم..متاسف متاسف.. به عاقبت بخیری خودم شک کرده ام..هیچ چیز معلوم نیست..دوباره خیلی جدی و

مخوف فهمیده ام خودم را...مرا به خودم وامگذار خدا.. 

شرمنده ی توام خیلی زیاد..روی من را می بینی که چقدر زیاد است..چطور رویم شده بیایم اینجا و اسم تو را

ببرم؟ 

چطور به خود منفورم، به این سیاهی مطلق، اجازه داده ام با نور مطلق روبرو شود؟

ولی خدا می بینی که دستانم خالی است..از همه سو به بن بست خورده ام...گدای تو بوده ام و باز بعد از

بدمستی ام در خانه ی تو آمده ام...می دانی که زمین داغان تر ازین حرفها شده است..و البته خوبانش مافوق

وصف، جهادگر، بیدار... 

من کجای این گردونم خدا؟ من که مدام گیج و مست و خرابم، من که انقدر فطرتم دست خورده شده که دیگر

حوالی انسانیتم نمی بینمش، من که درست و غلط را در هم آمیخته ام، من که کوله بار آخرتم یک پارچه ی

کهنه ی پاره ی خالی خاکیست،....خدا من خیلی دست خالی ام..رحمم کن 

می دانم..می دانم شدت پلیدی و بی عقلی و احمق بودن خودم را..می دانم که از بد بدتر کرده ام خدا..ولی تو

که می دانی هیچکس جز تو نیست که بروم سراغش..جایی را بلد نبودم...یعنی دیگر به اندازه ی کافی آدرس

های غلط را رفته ام و با نهایت خفت و خواری برگشته ام... 

خدا تو شاهد تمام لحظات من بوده و هستی و همین جهنم من است...خدایا کمی آبرو بده به من.. 

من سیلی بدی خورده ام...من از خودم و دیگران زخم خورده ام خدا... 

کاش دوباره از اول مرا سفید می دیدی تا جرات بلند شدن پیدا کنم..خدا من اعتماد به نفس برگشتنم را از دست

داده ام..انقدر بد کرده ام که سیاه شده ام..دور شده ام...رفته ای از قلبم و قلبم درد می کند...پر از آلودگی شده

دریچه هایش تنگ شده..همه قلم جنس عفونی ریخته است توی قلبم و وجودم را تسخیر کرده است... 

خدایا من درست است که امام حسین نکشته ام ولی دلش را که شکسته ام..امام زمان خودم را که اصلا نمی

دانم کجاست..چه می کند بی یاری تنها گذاشته ام و خبری ندارم از او... 

اصلا من تمام بیست و نه سال گذشته ام را اشتباه کرده ام...می ترسم خدا..حس تنهایی می کنم اگر نبخشی

ام..حس بی کسی..حس کسی که هیچکس تحویلش نمی گیرد بد حسیست خدا... 

خدایا من به معنای وقعی کلمه گیر افتادم...گیر کرده ام... 

خدایا محبت هایت به من زیاد بوده است ولی این بار دوباره ظرف گدایی ام را پر کن..خدایا من روی این زمین

پهناور و پیچیده گم شده ام.... 

گم شده ام خدا