خود کتاب را ندارم. دوستان هر روز 5 یا 10 ص از کتاب را توی گروه بنیان مرصوص بارگذاری می کنند و می خوانیم. رسیده است به آنجا که باید بلند شوم قلم بدست گیرم و کمی از التهابش را کم کنم. عین تزریقات چی که اول کمی هوای داخل سرنگ را خالی می کند و بعد از این برون ریزی سرریزش می کند داخل بدن، نیاز به برون ریزی فکری و قلمی دارم تا دوباره ادامه دهم. شبیه این بچه هایی که مادرشان دارد تند و تند خوراکی هایی که خریدند را جا می دهد توی کابینت و یخچال و این بچه هی توی دست و پای مادر می رود و آویزان می شود و سرک می کشد این طرف و آن طرف و مامان مامان می گوید و هیجانش بالاست. من هم می خواهم وسط این همه داده ی مهمی که توی کتاب بود و حق بود، هیجانم را خالی کنم. جلب توجه کنم. بیایم هی صدایت بزنم که خدایا، خدایا.... مرا ببین. چه خبرها که همین الان نیست. چه خبرها که بعدا نمی شود. خدایا مرا ببین. مهربان تر از مادر.. حواس جمع تر از مادر.. مرا ببین خدای کمیل. خدای علی. تا زنده ام همینجا بپرورانم و پالایشم ده. خدایا هیچکس را توی مواقف نگه ندار. می دانم که تو این کار را نمی کنی. نگذار با دست خودمان کور کور از دنیا برویم و آنجا چشم باز کنیم و این همه شوک را تجربه کنیم.

خدای علی...