کتاب خواندن بخصوص برای آدم های نوپا در نوشتن، هر روز چند وعده ای لازم است. از هر نویسنده یک تحفه ای در نوشتن هدیه می گیری و یک جایی سال های بعد توی یک نوشته ای به کارت می آید. چند روز پیش از مصطفی مستور یاد گرفتم با مخاطب دوستی خاله خرسه نکنم. زود لقمه داخل دهنش نگذارم. مزه مزه کردن برایش خوب است. این پا اون پا شدن برایش بد نیست. گاهی حاضر باشم یک مخاطب عجول برگردد یک بد و بیراه نامربوطی هم به من بگوید ولی من ذره ذره و لنگ لنگان و آهسته آهسته ببرمش تا بفهمد چی به چیست. گاهی او را توی نوشته، یک جایی برده ای بعد در کمال ناباوری سر از جای دیگر در می آورد و شوکه می شود. گاهی چندشش می شود. حتی شده حالت تهوع بگیرد ولی در آخر شهد پیام نهایی مثل یک نوبرانه، شگفتانه برود زیر دهانش و تا سالها یادش نرود چه رنج مقدسی کشید تا کتاب بسته شد و چشمش بعد از آن باز شد.

یا مثلا رضا امیرخانی که چند داستان کوتاه را در ناصر ارمنی جمع کرده و وقتی کتاب را دستت می گیری و کمی جلو می روی از سبُکی سوژه ها حرصت می گیرد فکر می کنی سر کاری. دست پایین گرفته است. عجولی دیگر.. کتاب کم خوانده ای. شگرد بلد نیستی. جراحی فکر و روح که نکرده ای. شاهدش هم نبوده ای. بعد یک هو به خودت میآیی آن هم معمولا اواخر داستان می بینی وای دیگر هیچ چیزی نمی فهمی. یک سهل ممتنع عجیبی می ریزد وسط نگاهت که نمی دانی چطور جمعش کنی. اسم ها و رسم ها، همه ی حرفها یک هو در خدمت یک مفهوم و معنای مقدس و عمیق قرار می گیرند..آنقدر عمیق و دقیق و رقیق که توی دلت یک چیزی به  غلیان می افتد. در واقع تو حتما در انتهای هر داستان تکان می خوری. دلت. دستت. چشمت. یک چیزی توی همه ی این ها می لرزد. استاد رضا بنظرم استاد از آسان به سخت نوشتن است. برای داستان های بعدی یادم باشد همه ی این کلمات و ماجراها که ساده و مظلوم کنار هم چیده شده همین چند صفحه ی بعد قرار است غافلگیرت کند، کلی فسفور بسوزانی برایش و معما حل کنی...