استخوان خوک دست های جذامی؛ برگزیده جایزه ادبی اصفهان و بهترین رمان سال 83 است. همان سالی که من از نجف آّباد اصفهان با رتبه ی 22 برگزیده ی کنکور انسانی شدم و آمدم تهران. تهرانی که نسبت به شهرستان کوچک ما خیلی خیلی پر بود از همین برج های مسکونی پر ماجرای توی کتاب. اولش که شروع به خواندن کتاب کردم نمی دانستم که قرار است تا آخرش تکه تکه جان آدم را بگیرد و نگاهش را منتظر بگذارد. تا دلم را به یک داستان می دادم و درگیر آدم هایش می شدم و توی طبقه ی مثلا چندم برج، خانه می کردم که بیشتر بفهمم چی به چیست نویسنده رسیده بود طبقه ی دیگر و کلاً ماجرا عوض شده بود. عین دنده عوض کردن های یک دفعه ای که موتور ماشین هنگ می کند. من درگیر حرفهای عمیق دانیال دیوانه بودم و او رفته بود سراغ درنا دختر دکتر سپهر و هنوز شوک حرفهای عجیب دانیال از کله ام نپریده درگیر دختر کوچکی می شدم که در اصطکاک عاطفی، امنیتی طلاق پدر و مادرش بود. بعدش دوست داشتم ماجرا تا تهش برود که سر و کله ی حامد و دلتنگی هایش پیدا می شد. بعدش سر و کله ی سیمین و هویت توو خالی اش، بعدترش نوذر و ملول و بندر که از هر سه نفرشان متنفرم.

اولش یعنی تا حتی اواخر کتاب از این همه بالا و پایین رفتن های پشت هم توی طبقات این برج چهارده طبقه سرگیجه گرفته بودم. از کلمات و کتابهای دانیال مغزم داغ شده بود عین خودش دوست داشتم داد بزنم و بگویم آی ادم ها دارید چه غلطی می کنید؟ با درنا که می نشستم و جدا جدا حتی با پدر و مادرش به یک اندازه به همه شان حق می دادم و دوست داشتم تک تکشان را مثل اول بهم وصل کنم. توی این طبقه من خیلی نگران بودم. حامد که از نظرم چقدر نیاز داشت خودش را مدیریت کند. چطور یک دلتنگی و یک انتخاب دور از دسترس، تمام هیکل زندگی و روانش را ریخته بود به هم و چقدر آدمی باید مهارت داشته باشد توی ابتلائات هضم نشود و با گردبادها نگردد.. سیمین که تهوع برایم داشت. زنی پوچ و حال بهم زن. دوست ندارم در موردش بنویسم. و نوذر و ملول و بندر طمعکار و خلافکار و قاتل و نامرد. که دنیای کثیفشان را که می خواندم دوست داشتم بروم چشم و دهنم را بشورم از آنچه دیده و خواندم و همه ی آنچه این ها بودند. 

تازه وقتی کتاب تمام شد و ماجراها سرانجام پیدا کردند فهمیدم هیچ کدام از این ریزه کای ها و آمد و شدها به تنهایی سوژه نبوده اند برای همین نویسنده جسورانه یکی در میانشان کرده و برای رساندن پیامش لازم داشته که اینطوری یکی در میان بگویدشان و از روی یک ماجرا بپرد برسد یک جای دیگه و باز برگردد و باز هم... اصلا باید همینطوری می چیده که مخاطب بفهمد او چه قدر درست زندگی ها را تو هم تو هم نشانمان داده. هر کداممان در یک ساعت واحد در یک روز مشخص چه غلطها که نمی کنیم چه ساعت ها و اتفاقات که بر ما نمیگذرد. دوباره فردایش سوژه ی خودمان را می کشیم تا آخر وقت و باز همینطوری تا زندگی تمام شود. دنبال چی می گردیم؟ 

کتاب به خوبی کمک می کند از طبقات درونت و از زندگی شلوغت بیایی بیرون از بالا نور بیندازی تویش و قد کوتاه رخدادهایش را ببینی. سوژه ات را شاید عوض کنی. شاید زود سرانجامش را مشخص کنی. کمک می کند بفهمی مردم چه داستان هایی که ندارند چه روز و شب هایی که نمی گذرانند. کمک می کند خیلی چیزها را بفهمی... من گذر را حس کردم. کم و کیف زندگی برای مهم شد.