کتابی ناخوانده نانوشته
5 خط اول از صفحه اول
دوره چهارم بود. وقتی از دوره اخراج شدم هجمه ای از تحقیر، آوار شده بود روی ادراک های ضعیف و اشتباهم. قیافه ی استاد که از آن تأسف می ریخت مثل خط های ممتد کنار جاده دست از سر چشمانم بر نمی داشت. و جمله ی در جمعش که: «نه! تو از جنس ما نیستی؛ بنابراین نمی توانی دوره را با ما ادامه دهی»، عین یک قناری بی قرار، توی قفس مغزم چندین و چند بار بدون کمترین و کوچکترین تجربه ی رهایی به مغز داغم برخورد می کرد و تقلایش فقط درد به جای می گذاشت. گفتن این حرف در جمع 120 نفره که تازه 6 نفری هم از بستگان سببی در آن بودند، برای منی که سرشار از عادت و رعایت محرمانگی و خودسانسوری بودم، ضربه زدن به تمام هیکل غیر ورزشکاری ام بود. روان ناخوانده و ناشناخته ام، خیلی ناجوانمردانه ورق زده شده بود. رو شده بود. برملا شده بود. نمی دانم خلاصه تمام سیاهه های غلط غولوطش ریخته بود وسط کلاس. روی هر پر و هر خطش التهاب و ابتلا رسوایی می کرد.
5 خط اول از پاراگراف دوم در صفحه سوم
آن روز هم دوباره و فقط به خاطر همان دو سه صفحه ای که ذهنم یا دلم نیاز داشت که خودش را با جا بتکاند وسط نوشته های وبلاگم، لپ تاب را با خودم کشانده بودم توی دانشگاه. وگرنه هیچ نیازی نبود که کیف لپ تاب را از خانه بکشانم تا دانشگاه و بعد از پارکینگ تا دانشکده پیاده روی سنگین توی شیب دانشگاه را تجربه کنم و منت نفس ها و پاهایم را بکشم. می توانستم همین یک ربع بیست دقیقه ها را همان طبقه ی اول بمانم تا کلاس بعدی شروع شود. ولی از همان بی شمار روزهایی بود که مرض دلی داشتم. حالا گرفتگی بود. شکستگی بود. نمی دانم. نشستم و هندزفری را داخل گوشم گذاشتم. سریع یک آهنگ بی کلام را بدون وسواس خاصی انتخاب کرد. اگر همکاران نبودند و وسطش مثل یک پارازیت وحشتناک نمی پریدند وسط که مهربانانه لقمه ای چایی چیزی تعارفم کنند، شوریدگی و شوری بیشتری می ریختم توی چشمانم.
توضیح تصویر وسط کتاب
تصویر، ترکیبی از یک ذهن در بالا و یک قلب در پایین است. وسط ذهن و وسط دل، روشن و پر نور است. قشنگ می شود درونش را دید که چه شکلیست. رنگ های ملیحی دارد شبیه این ماژیک های بولت ژورنال که هرچه می نویسی تویش خواناست و پشت صفحه، رنگ پس نمی دهد. نمادی از فطرت است این وضوح و روشنی. هرچه از نقطه ی مرکزی دورتر می شود، تاریکی بیشتری تصویر را فرا گرفته و کم کم پوسته و لایه های بیرونی ذهن و قلب، فقط یک سیاهیست.
کتاب این قابلیت را دارد که سیاهه ها را پاک کنی و زیرش را ببینی. پاک کن را برداشته ام و از یک گوشه شروع به پاک کردن می کنم. عجیب است. زیرش فقط خط های منحنی و پیچیده توی هم می بینم. پر از شلوغی و ترافیک نقطه و خط و رنگ و بی نظمی. رنگ های شاد و تیره قاطیست. یکهو از وسط یک رنگ روشن، یک لکه ی پر رنگ سیاه رد شده و دیگر معلوم نیست امتداد خط قبلی کجا رفته. سرنخ و ته خط ها همه در هم برهم است. انگار یک بچه، طراح این قسمت های بیرون و میانی بوده. همینطور قلم ها و رنگ ها را دستش گرفته و تمرین مداد در دست کرده. از بالا به پایین. از راست به چپ. کج.. همینطوری خط کشیده. مثل همان وقت که روی دیورا می کشد و نه تنها زیبا نیست که اعصاب آدم را بهم می ریزد. رنگ ها را هم همینطور انگار برداشته هرجا عشقش کشیده هرجا خالی بوده ریخته آن وسط. نمادی از فطرتِ دست کاری شده، از دست رفته، بر باد رفته.... همچین چیزی.
5 خط آخر کتاب
همه توی قبرستان ایستاده اند. استاد هم جلو رفته و روی یک جایگاه ایستاده و آماده ی صحبت می شود. وصیت نامه هامان را نوشته ایم. گفته بود توی اتوبوس بنویسید. اشک ریختیم و خودمان را دیدیم. حرف می زد و خودمان را گذاشتیم داخل قبر. گذاشتم خودم را. توی ذهنم ایستادم همان بالا و خودم را دیدم. انتهای دوره ششم بود و تمرین این بود که دیگر خودمان را تکانده باشیم. توانسته باشیم عمق کردار و گفتارمان را ببینیم. مباحث روانشناسانه اش را کمی از سر بی اعتمادی به روانشناسی غرب از همان اول دوره، گره زده بودم به دینی که فکر می کردم دارمش. نبود. گشته بودم ولی اصالت نداشت درونم. سر قبر خودم داشتم یک چیزهایی را پیدا می کردم. شب شده بود. قرآن می خواندم. از همان روز تا همین امروز که 20 سال می گذرد شب های جمعه سر قبر خودم نشسته ام. چراغ روشن کرده ام. خودم را می بینم. اشک می ریزم. لبخند می زنم.
اسم روی جلد کتاب
منِ تو
مهمترین اتفاق کتاب
مدعی دینداری که فهمید سالها دین نداشته..... التهاباتش.. ابتلائاتش...