قرار است اضافه های کلام را، ادبیات غیرمطهر در تعاملات را و یک چیزهای شبیه به این ها را مصداق یابی کنم. خب فعلا لیست می کنم. بعد کمی دست می کشم به سر و رویشان البته اگر خیلی وحشی و سرکش نبودند و می شد که نوازش بشوند. می شد که حقیقت روح به آن ها نزدیک شود...

خب برخی از این اشتباهات کلامی در ارتباط با فرزند است

- پسرم ساعت 3 شد دیگه بدو بدو و بپر بپر ممنوع؛ پسرک پنچر می شود و یک لحظه تنظیم باد هیجاناتش با دست کاری من به هم می خورد. 

(جمله ی ساعت 3 شد، یا (با چشمان بیش از حد معمول درشت شده و هشدار دهنده): پسرم دیگه حواست باشه؛ همسایه ها! را عوض کنم. مثلا بگویم پسرم موقع بازی های جدید دیگه ای شد. امروز یه پیشنهاد جدید دارم برای بازی. و واقعا هم از صبحش بازی را پیدا کنم که دستم خالی نباشد. این نکن بکن ها، ساکت کردن یک دفعه ای و مصنوعی بچه هاست و واقعا ظلم است. حتی اگر نخواهیم حرف های روان شناسانه ی رشد بزنیم و بگوییم جلوی رشد و نیاز بچه ها گرفته میشه). درست مثل اینکه یک شیر جنگل را بگذاری توی قفس و آن لحظه او با تمام نیازش به شکار، تکه گوشت تحویل بگیرد حالا هرچند کیلو که می خواهد باشد. چه  فرقی می کند. برای نیازش ندویده، نپریده، غرش نکرده، چنگ نینداخته یک جا نشسته و سیر شده، آرام سیر شده، هیجانش را سرکوب کرده ریخته توی دلش.. یک بار دوبار چند بار که بشود این شیر خیلی بلاها سرش می آید که می خواهم از آن بگذرم و ننویسم. شاید هم نمی توانم بنویسم. اساساً در قفس کردن و محدوده مشخص کردن برای هر حیوان یا آدمیزاد پر هیجان و جستجوگر و آزادی، ظلم است. ظلم به طبیعت خدادادی اش. و ای کاش ما مادرها بزرگترها چه می دانم نگاهدارهای این موجودات زنده انقدری خلاقیت داشتیم که هجرت را بلد می شدیم. نه درون خودمان بلدیمش نه برای بقیه. مثلا قد عقلانیت و خلاقیتمان انقدری بزرگ و چابک و آماده و ورز داده شده بود که توی خانه نه همسایه نه بچه نه خودمان را اسیر محدودیت نمی کردیم. می زدیم بیرون یک جای آزاد، روح آزاد را تغذیه می کردیم. دقیقا همان ساعت 3!) یک زمانی باید از خانه بیرون زدن را حسابی مشق کنم. عادت سازی کنم. ولو اولش تا سر کوچه. چقدر کم عقلی بد دردیست. خدایا افق دید ما را بکش جلوتر به حق حضرت مادر...

- یا مثلا خوابی که دوست ندارد. چرا انقدر این بچه را اذیت می کنم. چرا مجبور می کنم. روی چه کسی فشار و اجبار جواب داده که روی این طفل معصوم ها بدهد. خوابش نمی آید خب. به اندازه تو خسته نیست. کلی انرژی انباشته شده و تخلیه نکرده دارد. حالا به فرض که بخوابد خوابی که با حس ناخوشایند و بدی همراه شود، با گرفتن یک شادی یا بازی بوده باشد، رابطه والد و کودک را برهم زده باشد، چطور می خواهد تاثیر مثبتی روی رشد بگذارد بر فرض هم که بگذارد آن چه را خراب کرده چطور می سازد از نو... معلوم است که از فردایش دوباره نزدیک ظهر و بعد از ظهر که میشود چقدر غصه این بچه را فرا می گیرد. نمی گذارد خوب ذوق کند. چقدر رجای بازی اش با خوف و اضطراب قاطی میشود. چقدر بایدهای اضافی خرج می کنیم ما مادرها. آن وقت نوجوان که شد و بعد جوان تر، کم می آوریم.گوش شنوای بچه ها را سر هیچ و پوچ ناشنوا کرده ایم و اینجاست که قیمه ها را ریخته ایم توی ماست ها و از ماست که برماست.  

و یک چیز دیگر هول کردن بچه ها. چراا؟ چون خودمان هولیم. چون فکر می کنیم 5 دقیقه تو بگو نیم ساعت دیر آماده شدن و از خانه خارج شدن، قرار است چه بینگ بنگی توی هستی راه بیندازد؟ چرا حوصله نمی کنیم راحت کفش بپوشند؟ شمرده حرفشان را بزنند؟ سه بار دکمه های لباسشان را از اول ببندند؟ چرا تند تند جلوی چشمان به کمال آرامشان، چشم می چرخانیم و با سرعت و به تکرار هی بی قرارانه اینور اونور می رویم که مثلا می خواهیم آماده شویم خیر سرمان برویم جایی که بهمان خوش بگذرد!

لابد دیر کرده ایم. لابد مسئله ی حل نشده توی ذهنمان زیاد داریم. شاید حرف دیگران یا سرزنش آن ها برایمان زیادی بولد و جدی شده است. شاید حرف نزده خیلی داریم که توی مغزمان هی ازین ور پرتشان می کنم آنور و آن ها هم دوباره برمیگردند سرجای اولشان عین یک گَردونه. تا زمانیکه یکی یکی از توی این گردونه خارجشان کنیم و مغزمان خلوت و مطهر شود.  لابد آگاهی مان و شناخت هایمان خیلی کم است نمی دانیم چطور داریم عجله و بی قراری و اضطراب را قرصشان می کنیم و هرچند ساعت یک بار خیلی منظم میندازیم توی دهن بچه های غیر مریضمان. شاید هم جعبه ابزار تکنیک هایمان به غایت خالی است و مدیر بحران بودنمان زیر صفر است و از خارج باید وارد کنیم! 

هرچه هست خاطره سازی بدی می شود. بدخاطره ای برای یک مهمانی می شود. حالا چه بخواهند بیایند چه بخواهیم برویم. اسم مهمان را مثل همان همسایه یا هرچیز دیگر خراب می کنیم با هزار زحمت البته! و بعدها که طفل ما قد کشید و بزرگ شد دردسرهایش هم جلوی خودش و بقیه قد می کشند و پشت هم ردیف می شوند. مثلا تا بچه هایش بگویند آخجون بابا امشب مهمان داریم یا آخجون مامان امشب می خواهیم برویم مهمانی، احتمالا او می گوید نمیدانم چرا توی دلم رخت می شورند. هول می کند. بداخلاق می شود. به عجله میندازد همه را. شاید هم بگوید اصلا من نمی آیم شما خودتان بروید. یا ده بار بیاید توی آشپزخانه و هزار بار اینور و آنورش بیهوده بچرخد. دورخودش بچرخد اصلا. نمی دانم. بهرحال خود درگیر، تحویل جامعه داده ایم که طبیعتا با نزدیکان و دیگران هم اصطکاک هایی خواهد داشت.

- با همسر.. و چه می کنیم ما چه بلاها که سر همسر نمی آوریم. بنظرم بزرگترین ظلم ها در تاریخ بشر از سوی همسران نسبت به هم بوده است. عذرخواهم اگر بگویم که بیشتر هم خانم ها ظالمند (در لباس میش). این خانم ها هستند که (همچنان دارم خودم را می گویم ای فمینیست جاهل!) بله این خانم ها هستند عموما (به خاطر شما غیرفمینیست های درست کردار) که کم طاقتند، که غر دانشان همیشه پر است، که حرفهای بی حد و اندازه تکراری و زائد، همیشه دارند توی بساطشان، که حتی عاقلینشان، خیلی با همسر، ندارَ ند و با وجود عقل، بیشتر از کیسه ی احساس خرج می کنند و هر ماجرایی را احساسی می کنند. (دقیق تر بخواهم بگویم و بحث را بیخودی فمینستی غیر فمینیستی اش نکنم و جای دوری الکی برای حفظ آّرو نروم) این خود من هستم که بلدم اقتدار و غرور و ریاست مرد را، همه ی سرمایه ی همسر را در یک قمار چند دقیقه ای به باد هوا بدهم. ببازم و ببازانم. این منم که 35 سال عمر کرده ام ولی هنوز از نیش زنبور هیچ نشانه و عبرتی نگرفتم و فرو می کنم توی مغز و قلب همسرم با ادبیات ناشناخته ام. این خود منم که در همه چیز حتی در ابراز محبت، موجود منتظر و متوقعی هستم. من یک ظالم هستم. یک استاد ادبیات (ادبیات تلخ)، یک گرفتار در خود. این منم که جرات را از همسرم می گیرم از بس که جلوی اراده های قبلی اش ایستاده ام. این منم که بر خلاف طبیعت، همسر را حرف گوش کن خودم کرده ام. من مریم هستم. یک ظالم.

ادامه دارد