یکی از احساساتتان را ربط بدهید به یکی از دیده ها یا شنیده ها و متنی بر اساسش بنویسید:

این حسی که می خواهم متنش را بنویسم اصلا جزء آن سه حس قبلی نبود.

حس رهایی؛

من نیاز به چنین تمرینی داشتم به اینکه از دل خانه بزنم به دریای بیرون. من نیاز داشتم تارهای تنیده شده ی فکر و روحم را ببرم بیرون بتکانم. من مسیر و آدم های دیگری را باید نفس می کشیدم. من برای اینکه آسمان، روحم را آزاد کنم باید از زیر سقف می آمدم بیرون. و این تمرین، حس رهایی زیر آسمان، و قدم زدن روی یک زمین وسیع تر را به من می داد. من بیرون از خانه، یک زمین دیدم یک آسمان. من رهایی را روی زمین زیر آسمان نفس کشیدم. مزه مزه کردم. من مفتخرم که خدا همه ی آنچه در زمین و آسمان هست را برای خود من آفریده و مسخرّشان هم کرده (و مفتضحم اگر خانه، حرکتم را بگیرد و هجرت را از یادم ببرد)