کارگاه نویسندگی خلاق
تمرین اول
3 احساسی که تجربه کردید:
1- احساس شرم همراه با ترحم؛ وقتی اول چشمم به سه عروسک بافت زیبا توی بساط پیرمرد افغانستانی افتاد ولی خیلی سریع و بی مکث رفتم توی مغازه ی روبرویی. حس کردم امید و اتتظار شاید هم توقع کسی را خدایی ناکرده ناامید کرده باشم. گرچه او حتما آدم تر از همچو منی بوده که امیدش به خلقی همچو من باشد! حداقل این همه هنرِ دست و رنگ های ریخته شده توی آن سه تا عروسک را تحسین می کردم... ای کاش.
2- از جلوی چند تا آشغال فروشی فست فودی رد شدم. طبیعتا مواد سالمی نداشتند. . این براحتی از بوی روغن سوخته شان که کل خیابان را برداشته بود قابل تشخیص بود. اما هرچه عقلم کوبید توی مغز احساسم، حریفش نشد. خریدم و خوردم. خیلی گرسنه بودم. حسم حس ترس هم بود. ازینکه نکند لحظات آخر عمر از پس وسوسه ها برنیایم. آن لحظه ی احتظار که شیطان همه ی تلاشش را می کند که با ایمان از دنیا نروم. حس فریب خوردن، حس مغبون شدن. حس کم آوردن در مقابل یک پیراشکی سوسیس کاملا نامرغوب. مدتیست به قدرت هوای نفس درونم نسبت به قوت عقل و اراده ام فکر می کنم و هربار بیش از پیش می ترسم.
3- حس خجالت وقتی ناخواسته در گذر یک کوچه به کوچه ی دیگر با عابری نامحرم چشم تو چشم شدم و اعوذ بک از خود...
و یک سوال بر اساس دیده ها و شنیده ها و احساسات:
آیا لازم است شهرها این همه شلوغ و رنگی باشند؟ آن هم تنها برای رفع نیازهای اولیه ی انسانی.. برای کف نیازها... برای خوردن و پوشیدن و.. یک جای کار، غلط است.