تمرین اول:

5 صدایی که شنیدم:

1- صدای همدلانه همراه با اضطرابِ مردی که آن ور خیابان را نگاه میکرد و با فریاد بلند ممد ممدجون! سرش را چپ و راست می کرد تا از بین سر و کله ی گذری ها صدا و تصویرش برسد به دوستش. ممد! ممد جون. می خواستم بیام عیادتت. خوبی؟

2- صدای سروان سروان توی بیسیم! شما به ماشین ها میگی دور بزنن ورود ممنوع بیایند داخل کوچه؟! - جناب سرهنگ فقط به خودرو سمند گفتم چون می خواست بره درمانگاه. - برای درمانگاه راه را باز کن نفرست کوچه ورود ممنوع سروان. - چشم جناب سرهنگ. چشم

3- صدای کفاشی کفش ملی: -(با خنده) وای علی نبودی دیروز یه سرباز اومد کنار بساط این حاجی دم در. بهش گفت اینا چند؟ اونم گفت 50 هزار تومن. سربازه گفت دوتاش حاجی؟ اونم برگشت گفت نه یک کیلو و نیمش. بعدم کلی با هم خندیدند. (البته من نفهمیدم سربازه رو دست مینداختن یا بساط فروش رو. چقدر ازین کار بدم می آید. این دست انداختن کسی...)

4- صدای بوق توام با خشم خفته ی  یک تاکسی برای تاکسی جلویی که مسافر گیرش آمده بود او هم وسط جاده ی باریک برای سوار کردنش ایستاده بود. هم راننده هول شده بود هم مسافرش. کلا کار اشتباه همین است. دامن چندین نفر را با هم میگیرد حتی اگر خیی به چشم نیاید.

5- صدای پر هیجان دختران نوجوان که یکی شان با آب و تاب و بلند بلند انگار داشت به جای دوستانش برای مغازه ها تعریف می کرد که آره بابا امتحان اینجوری حضوری شد و منم تک آوردم. بقیه هم که نمی توانستند صاف و موقر راه بروند، همینطور کج و راست می شدند و با آن مقنعه ها و کیف های کولی یه وری شده، همینطور می خندیدند. آخرش هم تا به من رسیدند دست یکیشان محکم خورد به کیفم و کیفم را از روی شانه ام انداخت. در همان حال خودشان، گفتند ببخشید و جلوتر داشتند به این فقره ی پیش آمده می خندیدند.