نویسندگی خلاق
تمرین اول:
10 چیزی که در این چرخ زدن دیدم:
1- ساختمان شیشه ای منزل قبلی که هزار مدل و رنگ به خود دید آخرش هم شد شیشه ای و سیاه!
2- کفش های نامرغوب مغازه های سبزه میدان که ادای کفش های چرمی خیابان خیام شمالی را در می آوردند.
3- مغازه های توو هَم و پشت همی که در آن پیاده روی باریک فرصت نمی دادند گذری ها ببینند اصلا چی می خواستند چطور می خواستند...فقط هول می شوند و هل داده می شوند.
4- دختران نوجوانی که از مدرسه تعطیل شده بودند و اصلا هیچ جوره نمی توانستند یا نمی خواستند بفهمند دیگر وارد خیابان شده اند. با همان چهره های خسته ولی پرهیجان بلند بلند می خندیدند و در طنازی و ادای پسرها را در آوردن از هم سبقت می گرفتند.
5- ماشین پلیس و پلبس هایی که یک کوچه ی شلوغ را در یک خیابان شلوغ تر بسته بودند و متوجه شدم شهر، امشب مهمان دارد. عزیز وطن دارد.. قدم زدن در آن کوچه شیرین تر شده بود.. میزبان شهید بودیم آن شب. (بماند که همسر مشرّف شدند و من کنار بچه ها در خانه فقط شعر شهیدان را زمزمه کردم)
6-پارکینگ جدیدی که من اصلا ندیده بودمش و مرد پارکینگ دارِ مو بلندی که صدای موسیقی سنتی اش در آن اتاقک نصفه و نیمه زیادی بلند بود . شاید برای اینکه صدای اذیت کننده ی ماشین ها برایش قابل تحمل شود شاید هم خودش زیادی اهل حال بود و اصلا توجهی به ماشین ها نداشت و کار خودش را می کرد. هنوز نمی دانم کدامش.
7- آقا و خانمی که یک لحظه نظرم را به خودشان جلب کردند. با لبخند غیر مصنوعی کنار هم قدم میزدند و دستشان توی دست هم بود. هر دو قدشان به یک اندازه کوتاه بود. یک لحظه فکر کردم اگر حال دلشان خوب باشد و از حرف خلق به دور باشند اصلاٌ چقدر به هم می آیند و حتما زندگی خوشی دارند.
8- خانم چادری اهل رعایتی که با دست می کشید روی صفحه ی گوشی اش تا بلکه از دست ماسک و عینک بشود دید کی پشت خط هست. با خودم گفتم شاید مثلا نوه ای دارد که دخترش زنگ زده بگوید امروز چه کارها که نکرده. شاید هم بچه ای در خانه که همین یک بار که مادر آمده است بیرون می خواهد ده بار زنگ بزند و بگوید کجایی؟ چقدر مانده که برگردی؟
9- سبزی فروشی که حتی رنگِ بندهای دورپیچِ سبزی ها را هم خیلی با سلیقه با خودشان ست کرده بود و چه سبزهای خوش رنگی. فقط دلم می خواست چند دقیقه بایستم و به انقدر سبز بودنشان نگاه کنم. 8 بسته ی مختلف که برمیداشتند می شد 12 تومان. ریحان ها البته گران تر بود. اسفناج هم داشت. (اگر استادیار عزیزم ناراحت نمی شوند آن لحظه دلم غنج رفت و وسط تمرین نویسندگی، 18 تومن سبزی هم خریدم. خودشان مادرند فکر میکنم پس می دانند سبزی چقدر مفید و لازم است برای بدن! بدجور سبزی ها و تازگی شان مرا به خود می خواند.. عذرخواهم! ان شالله به گوش استاد اعظم، استاد جوان آراسته نمی رسانند. استادی که مدت اندکیست در فضای مجازی مفتخر به آشنایی شان هستم. در روایت انسان، در پیجشان، و اساساً در تفکرشان... و انقدری برایم عزیز شده اند که ریا نباشد توی نماز شب اسمشان را می بریم. قبل از این آشنایی شگفت انگیز، کتابهای پدرشان توی کلاس های دانشگاه، من معلم را از ورطه ی نابودی وسط آن همه شبهه نجات می داد و مثل قرص می خوردمشان. بعضی کتابهایشان منبع درسی کلاسهایم هستند) پس خانم استاد یار لطفا آبروی ما را نزد استادِ ابنِ استاد حفظ فرمایید. با سپاس
10- پیش دبستانی دخترانه که کلی ذوق آور بود برایم و با خودم گفتم فاطمه بزرگ شد چقدر اینجا نزدیک و خوب است. دنبال پسرانه اش بودم (سوء استفاده دوم از تمرین نویسندگی خلاق) که به چشمم نخورد (ان شالله در تمرین های بعدی!)
10-