غروب ها که می شود.. هوا نم نم که تاریک می شود. بعد از ظهر ها که بچه ها گاهی به ندرت می خوابند.. اینجور وقت ها حالت های بسیار بدی را تجربه می کنم گاهی. 

دلم می خواهد کمی بنویسمش.

یک پوچی نیچه وار.

یک حباب دیدن و سراب انگاشتن همه چیز

آدم ها.. کارهای فردی و جمعی .. حتی خودم....

همه کس و همه چیز و هر تلاش و حرف و فعالیتی را از نوع خوب هایش را تازه...آن حسابی هایش را هم حتی.. مسخره می بینم. بازی می بینم. سر کاری می بینم..

تو خالی... خییلیی تو خالی...

بسیار حس بد و عمیقی است...

و دوام هم ندارد شاید یکی دو ساعت.. کم و بیش... بعد انگار نه انگار..

ولی بدترین حسی که من تجربه می کنم این هست که هیچ چیز واقعیت ندارد.. انگار باید دست بکشم روی هر چیز تا باورشان کنم.. انگار باید اشیا را بقیه را خودم را دست بگذارم تا باور کنم که هستند...