دو سه روزیست دل و ذهنم دارند همه ی زورشان را می زنند که من بهشان توجه کنم. به حرف و خواسته شان. به این همه عز و چز کردنشان. نشسته ام پای حرفشان می بینم بد هم نمی گویند بی نواها. اصلا دارند حرف حسابی می زنند. آب دستم باشد باید بذارم زمین و اجابتشان کنم. 

هرس کردن

زندگی و عمر را از این همه پیچش خلاص کردن

این ها نشسته اند با هم چرتکه انداخته اند که من صراط مستقیمشان کنم. می گویند یک طناب از اینجای زندگی ات وصل کن به آنجایی که با حضرت عزراییل ملاقات می کنی از روی همان برو. با همان برو. 

یک خط را بگیر و برو. یک سرمشق بنویس. یک هم و همت داشته باش..

حالا در مورد جزییاتش بیشتر می نویسم بعدتر....