با تو باشم ایمن ترم تا با مردم..بگذار در آغوشت تربیت شوم..کنترل نامحسوسم نکن خدا..

دلم برای قربان صدقه رفتنت تنگ شده است. نگذار با مردم بودنم از لطافتم کم کند خدا..

مرا همان بنده ی دلتنگت بخواه منتهی در استحکامی نرم. دلم را بی تاب دوست دارم. از کبک و برف بیزارم خدا..

 مرا پس نزنی که پناه من مثل پناه تو نیست. جای امنی نیستم خودم. به خودم نسپارم که می ترسم..

خدا درون من غوغایی است از خرابی ها. روی هم بوی گند گرفته اند این پلیدی ها. مرا بی خودم بخواه خدا..

ترسانم بیش از همه چیز از خودم. تو می دانستی من یعنی همان کسی که دلتنگ تو می شود چقدر خطرناک می شود گاه به گاه؟ می دانستی من این موجود مرموز چقدر ترسناک و ناراست می شود خدا؟ مرا با خودم به خودم وامگذار خدا..

چطور مرا این همه متضاد خواسته ای خدا؟ درست است که بالقوه گذاشته ای ولی بالفعل کردنش از سوی من خیلی آسان است. این همه احتیاط را از کجا بیاورم خدا؟

دلم برای آسمانت آنگاه که ابهامی در آن نیست و صاف و صادق است تنگ است. دلم برای زمینت وقتی آرام است و مطمئن تنگ است. دلم برای هرچه در اینجا نیست تنگ است..

معراجی در حد خودم نمی گذاری برایم؟ سفری به همین آسمان های ابتدایی؟ یک جایی که خودم را نرم نصیحت کند و صاف و صوف برگرداندش؟

تخفیف بده.. سواد من در حد خدایی ات قد نمی دهد که آدم باشم برایت. مرا آدم کن. بیا یک دل سیر با من همراهی کن.

جاده طولانیست. هوا سرد.پایم سست. زمین هم که پر جاذبه. می کشد مرا پایین آخرش خدا. قربان دل رحمت خدا.

 این شب هم تمام شد...