سلام محضر رب العالمین

من بعد از مدت ها برگشته ام به اینجا...

میخواهم همین صفحه را گاه گاهی زنده نگه دارم و گذری چیزی بنویسم بیشترش برای اینکه  ذهنم را برایت بریزم بیرون و مهمترش برای اینکه دائم وسواس به خرج دهم که بگویم با وجود اینکه در این دنیای شلوغ هستم ولی با تو هستم و تو را دارم و دارا هستم.

خب در این مدت می توانم بگویم خیلی زیاد رشد کرده ام. نه که چیزی شده باشم ها. نه. ولی بزرگ شده ام. کمی (و کمتر) انگار بچه ی تخس و لوس و وابسته ی درونم بزرگ شده.. یک اَدَه بودی یاد گرفته است. یک کمی بعد از سی و اندی سال تاتی تاتی کرده است انگار. و خب با این آگاهی کامل که تو دستش را گرفته ای یا از پشت مراقبش بوده ای وگرنه همین الان هم اگر فکر کنم راه رفتن بلد شده ام با مغز می آیم روی زمین و باز شکستگی و کوفتگی و...

پس فوقش کمی دور سرم تغییر کرده و کمی بیشتر تو را شناخته ام و کمی ترسان و لرزان دست به عصا قدم های ذره ذره برداشته ام با آموزش غیر مستقیم خودت....

بهرحال آمده ام برای خودم هم که شده اینجا با تو نوع دیگری سخن بگویم ان شالله.. باشد که علاوه بر زبان درون، نطق شفاهی ام با تو به درازای شب بکشد.. که هم آن را آرزوست... و اصلا این نوشتن ها تهش برای باز شدن زبان است.. همین!