چقدر دلتنگت شده ام مادر بزرگ نازنینم.

چهل روز بیشتر است رفته ای ولی هنوز دلم تکه تکه است. هنوز لحظه ای از جلوی چشمم نرفته ای. قربان خنده های همیشه بر لبت. قربان مهربانی زیاده از حدت. قربان دلسوزی ها و احوال پرسی های روزانه ات.. دلم انقدری برایت تنگ است که تا حالا فقط می گریست. جرات نوشتن هم حتی نداشت. چقدر جایت خالیست. چقدر باورم نمی شود هیچ جوره. خیلی هر روز انگار منتظرم بیایم ببینمت مثل هر بار که استقبالت خستگی از تنمان به در می کرد. خیلی ندارمت این روزها. چه خواب های خوبی برایت دیده اند و دیده ام. خیلی خوشحال و راضی هستی به خواب هر که آمده ای. ولی با دلمان چه کنیم. با خاطره هایت. با یادگاری هایت. با وسایلت. با حرفهایت. با نگاه هایت.. گریه امانم را برده باز.......