خدایا بیا فرض کنیم هیچ چیزی نشده... باشه؟
خدایا بیا فرض کنیم عقبه ای ندارم..
پرونده ای ندارم..
تو می توانی... بخواه.
بیا به این فرشته های روی شانه های من یواشکی بگو پاکش کنند. بیا در گوششان بگو نکرده، نبوده، نشده.....
بیا بهشان یک حکم از بالا بده که از اول خط بنویسند..
خدایا خدایی ات را ثابت کن ولو خلاف قاعده ی طبیعت باشد..
خدایا تو که بهتر از هر کس می دانی من بنده ی خودت هستم...
خدا من شنیده ام تو بدجور روی بنده هایت تعصب و غیرت داری.. بنده ات حداقل الان سوی تو آمده. همین الان رحمش کن... بخر ببر....
خدایا زندگی من و بودنم خیلی عجیب غریب شده... خیی پیچیده.. اصلا من خودم را دیگر نمیشناسم. یک هاله ی بیرونی شده ام برای خودم...
خدایا لنز نگاه من اصلا تار تار شده..
عوارض و عواقب بدی روی گرده های من سنگینی می کند...
پاکم کن خاکم کن....
خدایا ترا به هر که بیشتر روی او تعصب داری نگذاری اینجوری همه ی دنیایم تمام شود ها...
خدایا جدی جدی نگذاری ها...
چشمم را باز نکنم ببینم توی هپروت بودم و یک هو بیدار شوم ببینم دنیای دیگر بدون برگشت شروع شده ها..
خدایا ترا به فاطمه نگذاری ها..
خدایا من تو را اینگونه نمی شناسم ها...
من را ولش کن... اوت اوتم.... خودت را به خودم غالب کن.. مرا در خودت هضم کن.. دو تا نشویم ها..... تو یک جا و من یک جا نشویم ها....