دیروز میلاد امام موسی بن جعفر بود.

به دلم افتاد تنها راه خیلی چیزها مزه نداشتن است. حس نداشتن است. خنثی بودن است.

برایت نوشتم آقا بطور مستاصل واری؛ ضائقه ام را عوض کنی.

من عجیب به دلسوزی و هواخواهی شما معتقدم.

نقطه ی حساس توجه شما را می دانم.

من خوب یاد گرفته ام توی این چند سال، که بزنگاه زندگی که شد فقط هر جا هستم خودم را بندازم توی گدایی از شما. چنان مظلوم شوم که دلتان رحم آید. من خوب بلدم شما روی اشک حساسید. شما روی اشک تعصب دارید. اشک بنده در بیاید هر جا باشید خود را می رسانید.

جوری می رسانید که صدای آمدنتان را بنده ی خطاکار می شنود. اشکش می آید، اجابت می رسد...

آقا من دلم لرزید..پایم لغزید... ولی اشکم آمد.... حسابی از پا در آمده ام...

با شما فهمیده ام پناه یعنی چی... با شما فهمیدم خاطرخواهی یعنی چی...با شما فهمیدم بخشش یعنی چی.. با شما هم عقل را می فهمم هم عشق را... 

خیلی جامع و مانعید...

به جای عصمت معصوم، به زبان عصر ما باید بگویند شماها عجیب آدم حسابی هستید.....

عجیب تر هم...

و خدا دیگر زبانم به لکنت می افتد که چیست...

چطور ممکن است من این همه بی حیایی کنم و بعد شما آغوشتان را باز کنید که جایی نروم... که بی پناه نباشم..

شما چقدر محبت دارید...

شما چقدر حرف حساب دارید..

هم به جانم می نشیند هم به منطقم...

چه بلایی سرمان آمده که محضر شما را درک نمی کنیم.

چه بلایی سرمان آمده که در عصر یک امام هستیم ولی انگار نیستیم..

چه بلایی داریم سرش می آوریم با این همه خود نساختنمان.....

شما با دست پیش می کشید و ما با پا پس می زنیم... وای بر من.. لعنت به گستاخی آدم مختار.. نفرین به کرده های دیده شده.... ویل بر بودن و نبودنم......