این مدت من زده بودم به سیم آخر...

خیلی بد بود و بد شد و زیادی هم.. 

از این هم می شد بدتر بشود. بدترین بشود. ازین به بعد هم شاید بشود.

ولی ایستادم!

یا ایستاده شدم!!

این مدت کانال را قطع کردم کلاً...

رابطه ام با تو را..

رفتم از دایره مولا و عبدی...

زیادی هم رفتم...

با پای خودم هم رفتم.

و حالا مطمئنم خودم نیامده ام....

نمی دانم این بار چطور ادبم می کنی. 

هرچه هست من ساکتم و دارم تماشا می کنم جریان محاکمه ام را..

این جایش را یک غلطی می کنم. خیلی چیزی ندارد.

پس فردا که به صف ایستادیم جلویت و قلبم داشت از جایش می زد بیرون.... وااااای

پس فردا که سر صف هم نمی آیی، جلو نمی آیی، می گویند تو بایست اصلا اینجا این مدلی راه نمی دهیم چه. پس فردا ک گفتند آهای خانم نسبتا محترم این تو و این اینهمه از خطاها و خطر کردن هایت.. این تو و این تاوان تاب نیاور کرده ها و نکرده هایت چه... وااااای

وقتی چنان سوختم که ..

وقتی شاهدها شهادت دادند...

وقتی علیه من به سخن آمدند..

وقتی قیافه های کریه دیدم...

وقتی تاریکی و ترس و تنهایی برم داشت...

وقتی فهمیدم دنیا حساب داشت...

وقتی فهمیدم آدم های اطرافم بیش از این مهم بودند که در خطاشان نیفکنم....

وقتی فهمیدم ...

واااای