کمی باید با ملموسات رفاقت کنم. با واقعیات همینطور.
من باید از عالم خودم دور شوم عالم خوبیست البته. پر از احساس و لطافت است. ولی دردش زیاد است. باید فاصله ام را از خودم حفظ کنم. زیادی به خودم نزدیک شده ام. با خودم دارم یکی می شوم و این ترس زیادی دارد...
وقتی در هپروت بیرونی، یک جور درد دارد که خیلی حال به هم زن است. وقتی هم که در عالم خودت می افتی درد دارد ولی دردش چسب دارد. انگار دردی داری که نمی خواهی نداشته باشی اش. نمی خواهی برود. وابسته به دردت می شوی. و من خیلی وابسته شده ام... نمی دانم اسمش را چه بگذارم..
اگر می شد و بشود که بعد از عالم دیگران، و عالم خودم، عالم تو را تجربه کنم چه خواهد شد.. نمی دانم درد آن چطوریست؟ حسم می گوید درد مالایطاقی باشد.
از آن ها که وقتی گرفتی اش حتما می روی! ورژن بالایی دارد لابد.. بی تابی اش حتما خیلی عمیق و شدید است. حسم می گوید دردش قابل مقایسه با این بچه بازی ها نباشد و حقیقتش حسم می گوید واردش شوم. ولی من خیلی...
هعیییی.....
عالم را محضر خود کرده ای و درد فعلا این است که محضر به این بزرگی را هنوز درک نکرده ایم... آخ که قلب تحمل این همه فضاحت را ندارد....