اشک من
شاید همه ی این ها با بودنت علاج بشه ولی نیستی. خدایا به هرکس بگم ممکنه چندتا گره را نام ببره ولی تو میدونی کلاف من کجا کور شده و باز نمیشه. دستم به دامنت نذار روزام اینجوری برنو برسم پیشت. بذار بهم افتخار کنی. خدایا این لحظات آمپاس را چه طوری در نامه ی اعمالم می آوری. می نویسی بنده ام چندوقت گیج بود؟ یا مسخ؟ یا ..خدا می خواهمت ولی نیستی/لعنت به من که می گویم نیستی. چشمانم از هر موش کوری کورتر شده.دلم از هر تار عنکبوتی سست تر. مغزم از هر پوشالی توخالی تر. خدا این وجود آش و لاش را کجا ببرم علاجش کنن جز پیش تو. اشکانم که میریزد یک نقطه ی امید آرامم می کند و آن اشک تو. فکر می کنم تو بیشتر دلتنگی.درست نیست؟ چرا این همه دوری؟آنوقت می آیند و داستان دوری لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین می نویسند. این همه داستان واقعی و مستند هست و کسی نمی نشیند زار بزند از آن.
خدا دیگر سویی ندارد چشمم. می توانی تاب بیاوری این گونه بمانم تو که این همه دوستم داری. خدا صدایت را گوشهایم نمی شنوند.هرچه دست کاری اش می کنم صدایت واضح نمی شود.چقدر زخم خورده ام. چقدر همه جایم درد می کند. چیزی بده آرام شوم. خدایا از همین اشک مدیونم. از همین اجازه ی نوشتن ممنونم. دلم خودت را می خواهد ولی.ترا به بهترین هایت ترا به فاطمه.از این بالاتر؟ خودت را به من بده ترا به خودت خدا.
خدا هیچ نمی خواهم نه دکترا نه حل آن مسائلی که مسئله نیستنو گاه خودم را خرجشان می کنم. حاضرم هیچ ندهی ولی خودت را که همه چیز است بدهی. می دانم بزرگتر از دهنم حرف می زنم ولی دلم ملاحظه ی هیچ چیز را نمی کند. خودن به خودش جواب بده. اصلا به من چه؟من با این همه خظا باید دهنم را گل بگیرم..
آه از من................................