و اما شروع یک جسارت بزرگ در بین جسارت های کوچک

4 سالی می شود من کمک دستی داشته ام برای وقت هایی که کلاس دارم یا بیشترش این روزها برای وقت هایی که نیاز به تنهایی دارم. 

می خواهم بگویم پرستار امیرمهدی تابستان دیگر نیاید. می دانم یک دفعه تنهایی ام درتنهایی اش پمپاژ می کند و شاید اصلا زدم زیر گریه.. ولی لازم است سبک زندگی ام را تغییر دهم. اکر همینطور ادامه پیدا کند من بیشتر در خودم فرو می روم. یک مدتی شاید بیش از اندازه سخت باشد آن هم در شرایط من. شرایطی که من در قزوین نه همسر را خوب می بینم و هست نه دیگران را نه خانواده ی خودم را. حتما سخت خواهد گذشت و سم مهلک است و من بدتر خواهم شد.. بی تاب تر.. بی قرار تر... دلتنگ تر. ولی برای این حالت مستمری که دارد در وجود من عمق پیدا می کند بهتر است. باید فضای خودم را تغییر دهم. من می خواهم برگردم به یک زندگی سنتی... زیادی سنتی... 

من می خواهم دنیا را خانه ی خودم ببینم. 

نمی دانم

حالم خوب نیست

دلم درد دارد

خدایا طبابت کن..

طبیبم باش 

نیاز دارم 

خیلی جدی