خداوندا من آمدم اینجا بابت حرف نه!

چرا. اول آمدنم چند سال پیش بابت همین حرف زدن بود. برای حرف آمده بودم. برای حرف هایی که از بچگی توی کاغذ و دفتر می نوشتمشان و هنوز جرات ندارم ببینم توی آن ها چه نوشته ام! خیلی بدم می آید بخوانمشان.

ولی خب بزرگتر که شدم خواستم درونم خیلی سنگینی نکند، حسم، روحم زیاد پُر نشود که پّر بگیرد برود و من بمانم و یک وجود پرپر شده!

قصدم این بود. بماند که پرپر شدم.. همه جا اینطور شدم!

ولی خب نمی خواهم چیزی را مرور کنم...

آمدن اولم را کنار می گذارم. این روزها آمدم یک قدم جرات خرج کنم حتی برای این صفحه!

فعلا برای این صفحه!

آمدنم اگر همچنان برای حرف زدن صرف باشد من چه موجود گندیده ای هستم!

اگر همچنان بیایم که فقط بگویم، فقط خالی شوم، فقط تصور و تصویرسازی کنم، فقط خیال بپرانم که من چقدررر بیشتر از آنچه فکر می کردم بی مقدار و بی فایده و درجا زده و در جا مانده و فلانم!

دستم را که می بینی می لرزد! قدم هایم را که می بینی می سستد! قلبم را که می بینی می احساسد! این ها امان به ساماندهی مغز و فکر و راهیابی عقل به ساحت وجودی مرا نمی دهند!

این ها دوبل و سوبل شده اند و مرا ویروسی کرده اند!

این احساسات من، هیجانات من... همه اوراق بهادار وجودم را بی اعتبار کرده... یک مشت بهای بی پشتوانه ریخته اند توی کالبد من و گفته اند تو باید با این ها انسانیت بخری، تو باید بروی به سفر دور انسانیت، انسان شوی و برگردی به جای قبلی ات.. بعد من راه افتاده ام رفته ام به دیار غربت، بعد فاصله ام با مبدا و وطنم زیاد شده بعد آنجا هم کم آورده ام... به هر کسی رو زده ام.. به مشغولیت ها و مشغله های پست روی آورده ام.. تا باشد چیزکی برای چیز شدن!

و به این دور افتاده از وطن می گویند ورشکسته یا خسران به بار آورده.. باید برگردد!!!!!!!!!! 

من باید به پناه تو برگردم...