سالها پیش تاریخ که می خواندم قصه می خواندم انگار!
گاهی هم افسانه..
گاهی هم رویا..
این روزها من دقیقا وسط تاریخ دارم راه می روم. توی تاریخ دارم نفس می کشم. همه ی نقش ها و آدم های تاریخ، مکان ها و مکین ها، مقام ها و رویدادها بطور زنده جلوی چشمم با خود من دارند تکرار می شوند..تکرار که چه عرض کنم.. گویی دارد پخش زنده می شود..
خیلی عجیب است که تاریخ دوری که خود آینده است در حال حاضر دارد اتفاق می افتد..
خدایا من این روزها عجیب سرعت و فرصت زمین را احساس می کنم.
مفهوم دار تر شده حرکت آدمیان هر گوشه ی دنیا..
مفهوم دارتر شده برایم جریان دنیا..
خدایا التماست می کنم مرا در جریان حق راه بده. اندازه ی ذره ای مرا مطیع و تسلیم و مبارز بخواه..
خداوندا التماست می کنم همین پس فردایی که قرار است روبرویت صف بکشیم مرا از توی صف جلوی همه بیرون نکش!
التماست می کنم ببخش و پاک کن و عاقبت به شهادت کن.....