می خواهم اختصاصا برای یک دانشجو بنویسم که البته روحش هم خبر ندارد..

یک دختر پر از هیجانات باد آورده و به جانش نشسته!

یک دختر که تاثیرپذیر بوده حتما و مرجع نشناس!

و حالا ذهنش را بسته و محکم کاری کرده که درش بسته بماند که ذره ای بدبینی اش نسبت به نظام را کسی از او نگیرد..

دختری که وقتی سر کلاس حرف می زد رگبار نا امیدی و دلسردی و بدبینی خالی می کرد، بغض گلویش و اشک چشمانش را گرفت.. همانطور که مرا به علتی دیگر... او بروز داد و از کلاس رفت تا تسکین یابد و برگردد من ولی در دلم هم بغض کردم هم گریه هم با او در دلم رفتم توی راهرو قدم زدم.. گرچه توی کلاس بودم!

دلم برایت می سوزد که توی ذهن جوان و شادابت پایگاه نظامی زده اند و خودت نمیدانی!

دلم برایت می سوزد که از اسرای جنگی.. از مجروحین جنگی.. و خودت نمی دانی..

دلم برایت می سوزد که اینطور حرص می خوری و خون دل.. دلم برای تسخیر شدنت دارد تکه تکه می شود عزیزم..

خیلی حرف زدم با تو

و هنوز 14 جلسه مانده که قرار است تو توی کلاس حرف بزنی و من نه می خواهم بایکوتت کنم و نه می توانم شیوع این سم مهلک را اینقدری رها و آزاد بگذارم..

برایت دعا می کنم دختر جوان دردمند!