از دیروز بیشتر ذهنم درگیر موضوع شده. درگیر همسر.. و ما ادراک همسر!؟
دارم به تو فکر می کنم که فاطمه بودی و به خودم نگاه می کنم!!
همسر داری، داشتن همسر، همسر را داشتن، دارا شدن، دارایی پیدا کردن... همه ی این ها اولیه های وظیفه ی یک زن است و من یک ذره از هیچکدام را نه با خودم آورده ام و نه بعدها کسبش کرده ام!!!
من قشنگ ویران کرده ام جریان حسن تبعل را..
یعنی جوری زده ام خرابش کرده ام که هر روز هم ناجور تر و نافرم تر می شود این تبعل در من!
از آن جاهایی است که فکرکردنش هم با مقاومت ذهنی من روبروست.. چه برسد به اصلاح و جرح و تعدیلش!
اصلا نمی دانم چه حکایتی است که درست به شدنی نیست. و خب مشکل خود منم در حدود 89 درصدش..
خدایا این بنده ی تو گناه دارد نمی گویم نجاتش بده. چون منم گناه دارم!
ولی یه کمی بی خیالش کن. حرص نخورد. فکر نکند.. یک کاری هم بکن که وقتی او می آید من یه کمی کتمان کنم مخفی کنم اوضاع خرابم را....
یادش بخیر آن روزها که بارها می گفت من خیلی از تو راضی هستم.....تمام شد رفت پی کارش..
البته در مقام دفاع بگویم آن زمان ها نه امیرمهدی و مطالباتش بود و نه کار و دانشگاه رفتن ها.. یعنی من وقتی همسر می آمد پر انرژی بودم و آرام بخش. این روزها وقتی او می آید من بارها آلارم بی شارژی داشته ام. حوصله هیم را از صبح یا با امیرمهدی یا با دانشجوها خرج کرده ام.. من ذره ذره از صبح مواظبت کرده ام که انرژی داشته باشم که صبور باشم که مهربان باشم که هوشیار باشم... ولی تا عصر همه اش تمام میشود. فوقش تا سر شب بماند درست وقتی که همسر تشریف فرما می شوند من واقعا دیگر 24 ساعتم تمام شده..
اصلا من تبعلم تعطیل شده خداوندا همسر دارم کن!