معاون یکی از وزراست
یکی از همکارهای خانم ماست
توی یک اتاق هستیم
امروز گفت کار دارد با من
در مورد موضوعی حرف دارد..
دو ساعت است از من مستند قانونی می خواهد یک دستاویزی برای حضور زنان در .. که حکم اجتماعات را دارد!
چیزهایی گفت که اگر می دانست نظر من چیست یا اینقدری به من اعتماد نداشت، حتی ذره ای از آن را نمی گفت..
من هم مانند یک رفیق در کمال امنیت روانی برای او گوش دادم، گاهی تایید کردم، گاهی ابعاد دیگرش را به قول او زبان حاکمیت و بعد سیاسی ماجرا گفتم..
چه خبر است واقعا در جلسات هیات دولت!!!
چه خبرها که نیست در حوزه ی این وزارت خانه ها..
پناه بر خدا
یاد دانشگاه شهید بهشتی افتادم نافرم!
اینقدر صمیمانه پای صحبتهای مخالف ننشسته بودم.... سر کلاس ها که خیلی می بینم و حرف می زنیم با دانشجوها. ولی این مدلی اش خیلی فرق داشت. او مسئول اجرایی و تئوریسین این ماجرا در دولت است. او در همین بازی که پرسپولیس داشت جلوی هر کسی قد غلم کرده بود تا بلاخره هزار و خرده ای خانم را برده بود. چیزهایی گفت که هیچکدامش را حتی اینجا هم نمیتوانم بنویسم... حس می کنم از اعتمادی که به من کرد سواستفاده می شود. برای همین هیچ چیزی نمی گویم.
فقط دارم به این فکر می کنم که کاش اینقدری از سیاست هم می دانستیم که از ورزش
کاش کمی از جنگ ترکیبی می خواندیم حداقل، که این روزها گرفتارش هستیم.. در چنگالش هستیم..
کاش من می توانستم اینقدر که تو به من اعتماد کردی به تو اعتماد کنم و با تو راحت حرف بزنم...
دیگر به هیچ کس اینگونه اعتماد نمی کنم که بروم سر اصل ماجرا.. نمی شود.. این روزها حداقل خیلی کار سختیست.. غیر از کلاس ها که موظفم و می گویم و هیچ چیزی برایم مهم نیست و کار درستی هم دارم می کنم و خدا زیادش کند و خدا توانش را بدهد و خدا ذره ای لایق بداند که بمانم!
غیر از این ولی به طور شخصی با کسی وارد این بحث ها نمی شوم مگر خودش هماورد بطلبد.
همین آخر ترمی تجربه ی بدی داشتم که دیگر سعی می کنم رک و پوست کنده و سریع با کسی دو نفره وارد بحث نشوم...
یکی از همکاران دیگر در اتاق ما طرح رفاقت واری داریم با هم.. چون چادری هم هست برخلاف بقیه، کمی بیشتر!
یک روز دیدم یکی از همکاران آقا توی اتاق ماست و دو نفره صحبت می کنند و بار دیگر هم. و آهسته و نوشتاری. من آقا را می شناختم و خیلی نگران شدم!
اون آقای میان سال اصلا هیات علمی اینجا و هیچ جا نیستند. دقیقا در خود عرفان های توهمی فرو رفته و حرفهای عجیب و بدون سند و ادعاهای کسی بودن و توانی خاص داشتن و اینها را دارد. کتاب های چاپ نشده دارد، شفا داده و می دهد، مامور الهی است!! ازرائیل را دعوا کرده و نمرده چون به او نیاز داشته اند. روزی 15 ساعت سالها قران می خوانده و الان روزی 17 ساعت تورات و انجیل می خواند.. من این ها را می دانستم و دورادور مواظبت طوری داشتم که با کی حشر و نشر دارد یا کی پای صحبتش می نشیند و تا الان خیالم راحت بود..
آخر ترمی ولی به حدی نگرانی را تجربه کردم که به محض اینکه از اتاق رفت به دوستم گفتم بیا اینجا بشین کارت دارم.. و من رک و پوست کنده همه چیزهایی را که می دانستم به او گفتم و حتی گفتم که او می تواند خیلی خطرناک تر ازین حرفا هم باشد.
انتظار هر برخوردی را از او داشتم جز اینکه شل و ول باشد سر فهمیدن!
حرفهای من را درست نمی توانست بشنود چون ذهنش جای دیگری بود!
حرفهای مرا زیاد نمی توانست مزه مزه کند چون فضای او را گرفته بود..
این را کی فهمیدم وقتی برخلاف تمام حرف هایی که زده بودم که مثلا به او بگو اینجا اتاق اعضای هیات علمی خانم است و دانشگاه حساسیتی دارد سر اینکه این تفکیک حفظ شود و در اتاق دیگر که همه هستند اگر کاری داشت می شود صحبت کرد... این را گفته بودم که کمی راحتی اش در پیدا کردن دوست من و صحبت با او گرفته شود.. دوستم هم استقبال کرده بود... ولی شماره داده بود و امروز آن آقا نگاه خشک و سردی به من کرد برخلاف همیشه و من فهمیدم که دوستم گند زده است به همه چیز...
او به جای اعتماد به حرفهایی که زده بودم به او اعتماد کرده بود!!
دوستم خودش را از من پنهان می کند.. من هم فاصله را حفظ می کنم تا ببینم باید چه خاکی بر سر کنم...
با کاری که او کرد و حرف های محرمانه و دلسوزلنه ی مرا به نشانه ی آلارم تحویل آن آقا داده بود، کلاً دست مرا بست..
بازی بدی خوردم!
با هیچکس نباید یک دفعه وارد اصل مطلب شد!
من خیلی سادگی کردم
شاید فکر می کردم او خیلی عاقل تر ازین حرفهاست.
من کمی او را می فهمم.
این روزها و این دنیا چنان آدم ها را تنها کرده است که تنهایی دارد جانشان را می گیرد.. چه برسد به ایمانشان، چه برسد به روح و روانشان.............