خب جانم

چشم

برنامه میریزیم!

همسرجان می گوید چون کار من زیاد است و مثلا خانه هم بیایم کار خاصی نمی کنم پس یا با من کاری نداشته باش یا یک برنامه خوبی داشته باش که وقت من هدر نرود!

من هم دارم فکر می کنم هر روز چطور خوش بگذرد.

مثلا یک روز من که عشق کافی شاپم، اونجا! (که همسرجان بیزار است)

یک روز شهر بازی که پدر و پسر دوست دارند و من خیلی بدم می آید!

یک روز پارک با تجهیزات که من دوست دارم خودم بروم ولی همسرجان می خواهد همه ی ملت را خبردار کند که بیشتر به جای اینکه خوش بگذرد مسئولیت دارد و استرس برای من!

شب های جمعه دعای کمیل و جمعه ها از آن بهتر دعای ندبه که اول ازدواج یکی از دو خواسته ی من از همسر بود.. (جمعه ها چون خسته است می خوابد کمی و دعا تمام میشود! پنج شنبه ها اگر دیر نیاید و جای دیگری اولویت دار نشود، می شود برویم!)

خرید و این ها هم که چه فایده و چه لذتی.. مگر این پسرجان می گذارد!

خانه ی فامیل و این ها هم که می شود رفت ولی چون چند وقتی است همه جا رفته ایم و خودمان مهمان نداشته ایم، روی رفتن نداریم و فعلا باید تدارک تشریف فرمایی همه را به مننزل خود فراهم آوریم!!!

دیگر چ کار می شود کرد خب؟؟؟؟

هیچکدامش راضی ام نمی کند..

اصلا نمی دانم چرا...