همسر فرموده اند که برنامه ریزی کنم برای پاره ای امور مانند معاشرت و زیارت و سلامت و عبادت و این حرفها..
این دوره ای که همسرجان رفته است خیلی برای من که اخراج شدم خوب بوده! قبلا ادای حواس جمعی را در می آورد این روزها ولی خودش حواس جمع است.
حالا مشکل من شده ام!!
من هم که قرار است منفی صحبت نکنم و مثلا نگویم که من حواس پرت هستم. یا من بلد نیستم حرف بزنم..
توی راه که می آمدیم او چقدر آماده ی حرف زدن بود و من چقدر غیر آماده..
نقد نقد بود ولی من سکوت مطلق. حتی گفتم من نمی خواهم حرف بزنم!!! در این حد فرهیخته!
خدا خدا می کردم که آهنگی، مداحی، سخنرانی چیزی پخش کند و حرف نزند!!!!!!!
آخه این چه وضع حرف زدن است همش که نباید بپرسند که... انقدر از نزدیک شدن به حال و هوای واقعی آدم ها بدم می آید..
اولین بار است که حس می کنم فاصله و حرف نزدن چقدر چیز خوبیست.. نه استرس دارد نه سوتفاهم دارد نه جان آدم به لب می آید.. والا!
چقدر دنیای مستقلی ساخته ایم.
من نمی خواهم از علایق و سلایق او زیاد با خبر باشم.
چرا واقعا؟
اینقدر که ا و مرا دوست دارد شاید...
نه این نیست.