دارم به این فکر می کنم که وقتی می گویند از این سیب نخور، یعنی حتی یک قاچ خیییلی خیییلی کوچک هم نخور..
وقتی می گویند به این درخت نزدیک نشو، یعنی حتی یک قدم خیییلی خییلی کوتاه هم به سمتش نرو...
دارم به بلاهایی که سر خودم آورده ام به اختیار خودم، فکر می کنم..
جلوی چشمم بدون واسطه دارم می بینم که مزه های اشتباهی چه بر سر معده بندگی ام آورده..
دارم درون خودم را بدون واسطه می بینم که چطور همه چیز در هم بر هم شده است... وجودی داشتم منظم و تمیز... چه برهه ی عجیبی بوده این بی نظمی ها، ساختار شکنی ها، من بدون واسطه دارم میبینم بسته اند مرا!
گیرم انداخته اند...
محبوسم کرده اند..
ربوده اند...
تبعید کرده اند...
از توی یک جمع معنوی قشنگ و هوشیاری نسبی، مرا به انفرادی انداخته اند...
به جای پرواز به من پیله تنیدن آموخته اند..
من به هم فشرده شده ام..
دنیا که خودش غریب بود من تازه وارد دنیای غریبه تری شده ام...
من راه خروج را نمی دانم...
راه را با نوری اندک پیدا می کنم دوباره پیچ در پیچ می شود.. راهروهای تو در تو...
خیلی گشتم.. خیلی راه رفتم.. دیگر نمی توانم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!