سلام عزیز دور
ببخشید که نزدیکی ات جلوی چشمم هست.. مثلا همین دیشب که من اصلا خواب نداشتم چقدر در تضاد بود همه چیز در من.... ببخشید خدا..
من چقدر هنوز راه دارم.. چقدر راه مانده، چقدر زیاد..
می خواهم کمی غیر مستقیم حرف بزنم و خالی شوم
مثل بچه ی دو ساله که فرق بازی را با زخم نمی فهمد...
مثل شب وقتی ساکت است اما خوابت نمی برد.
مثل مشغله و شلوغی درست در وقتی که مریضی..
مثل باید و نباید.
مثل خود شک.
مثل تضاد نرمی و سفتی.
مثل بالا و پایین.
چپ و راست..
مثل بودن و نبودن..
مثل تو و شیطان..
مثل من و عقل..
پرم از تضاد، پرم از تعارض، ملغمه شده دوباره.. همین طور هم میزنند این آشی که پخته ام را...
من می بینم که واقعا عزیز پرپر شده ام بقول امیر مهدی..
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۹۸ ساعت 10:30 توسط مهمان دنیا
|