یک تمرینی هم هست برای وقت هایی که نگرانی، مضطربی، نمی دانی از کجا داری می خوری. برای وقت هایی که مرددی، ناراحتی، مریضی، هر وقتی که درصد هوشیاری ات پایین می آید..
هر جا ایستاده ای یا نشسته ای دورترین نقطه ی ممکن را نگاه کن.
مثلا به آسمان که از همه ی پدیده های دنیا، لایتناهی تر بنظر می رسد.. یا دریا.. به ته آسمان تا جایی که می شود چشم بدوز... کلاً فاصله بگیر خیلی زیاد.. تا این کش دادن به تو یادآوری کند که تو در یک جریان هستی نه در خودت، نه در مشکلت، نه در دیگران، نه در احساساتت، نه در باورهایت، نه در عیوب و خطاهایت، نه در فلان موضوع و مسئله...
به خودت تلنگر بزن که در مسیری و باید بگذری
که در جریانی و اگر بمانی یا می گندی یا یخ می زنی یا فرو می روی..
در هر وضعیتی به عبور فکر کن.. به اینکه اگر آب گل است همین جاییست که تو ایستاده ای و کافیست از اینجا بگذری.
اگر لای دست و پایت چیزی گیر کرده، دور ریختنی است.. فکر نکن می شود با او چیزی درست کرد، نگهش ندار. سرت را گرم نکن.. بکن بینداز بیرون. اگر دیدی نمیتوانی جلو بروی بدان چیزی جایی گیر کرده.. به خودت نگاه کن ببین گیر در کجاست. چی چسبیده به فکرت، به روح و روانت، به احساست، به جسم و جانت...در مسیر دیدن و کشف آن ها عجله کن. برو سر اصل مطلب..قیچی کن، ببر، بگذر، پاره کن، رفع کن، بعد دوباره حرکت کن بین آزاد شدی یا نه...