وقتی مدل یک سردار است چقدر باید سبک زندگی ات را تغییر دهی..
معاشرینت را، شنیدنی هایت، دیدنی هایت را، مجالست ها و معانست هایت را، محل سکوت و نوع سکوتت را، جای حرف زدن و نوع حرف هایت را..مقصد و مسیرت را خصوصاً!
(اصلاً به وسواست و اذیتی که هر ساعت دارد فکر نکن..بگذار یک گوشه باشد و اذیتت کند..خسته می شود.. سعی کن طناب تردیدهایت را با توکل گره بزنی جایشان محکم شود؛ چاره نیست فعلاً.. درست می شود)
هر سه کلمه ای که می خواهم بگویم و بعدش نصف قدمی بلند شوم راه بروم، می آید جلوی چشمم و اذیت می کند مرا.. اشکالی ندارد! این همان سنگی است که وسط جریان ها می افتد.. و بطور واقعی تر امروز می روم دکتر ان شالله. اگر طلسم دکتر رفتنم کنده شود .. چاره ای جز این مرا به مقصود نمی رساند ظاهراً.. این همه برای سرماخوردگی چرت و پرت دارو خوردی، این همه برای سردردهای عجیب غریبت دارو می خوری، این هم می خوری دیگر.. نترس خل تر از این نمیشوی!!! ان شالله سبک می شوی و کمی جلوتر میروی.. میروی تا برسی به مانع دیگر و بعد راجع به برداشتن او فکر می کنی..
خب و اما حواس جمعی این ساعت من؛
بی نهایت، بی نهایت، بی نهایت مانع و سنگ و دانه و دام و رنگ و چسب و سوزن و سنجاق و گیره و ..... ریخته اند توی مسیر.. عین بازی است..گول زدنی است.. فروکشیدنی است..
و خب دلایلی داشته است این همه ماندن و فرو رفتن یا در جا زدن در من.. همه اش را چشم بسته می گذارم به حساب غفلت!
در همه شان یک لحظه من غافل شدم، صد سال راهم دور شد!!!!
وادادگی، درمان نکردن کمبودهای روانی، به قدر کافی عزت نفس نداشتن، به قدر کافی شجاع نبودن، آدرس غلط رفتن، تمشیت و همراهی با نفس (نفسی که تزکیه نشده)، دنیال وسوسه ها راه افتادن، و همه ی این ها...
این ها را می گویم و به مدل سردار فکر می کنم...
نقشه عوض شده است!
حتی وسواسم را هم به فال نیک می گیرم...
یک چیزی را هم مواظبت کنم در خودم..
هر وقت تردید کردی بلند شو جریان اصلی دنیا را از بالا نگاه کن.
خواهشا این بار فکر نکن دارند می روند و به فکر تو هم نیستند و از ما بهترونن و این حرفا که روزی می زدی، فقط به این فکر کن که آن ها هم دارند دقیقا با همین محدودیتها و امتحانات و سنگ ها و موانع و این ها دست پنجه نرم می کنند..
منتهی تو در خود این ها هضم میشوی و محیط چشمت می شود خود ان ها ولی آن ها هرچه می کنند برای گذشتن است، برای رد شدن است، رد شوند برسند به مانع بعدی، نه با یک مانع زمینگیر شوند و مریض شوند و انقدری بی جنبه و با نگاه محدود و بسته باشند که بنشینند شاعر شوند با دیدن بدی های خودشان.. ا
حمق مگر تو می خواستی شاعر شوی که ادامه نمی دهی مسیرت را؟ مگر مقصد رسیدن به این بود؟ مگر قرار بود تو وسط راه با دیدن یک قشنگی، سریع عاشق پیشه شوی؟
بلند شو از بالا جریان حق را ببین.. پر است از موانع! تو در مرحله اول موانع، نشسته ای شاعری و عاشقی می کنی؟ غم هجران تحویل می دهی؟؟؟
خیلی راه است... به عمر کوتاهت هم فکر کن.. اینقدر درنگ نکن.. اینقدر تردید نکن.. تو راه بیفت با شجاعت.. راه گذر را پیدا می کنی..