امیرمهدی پریشب خوابش نمی برد.. داشت بازی می کرد منم داشتم باهاش حرف می زدم.. یک دفعه نمیدانم در دلم  چه گذشت، خالی شد، برگشتم یک دفعه نگاه به ساعت کردم..12 شب بود.. از دلم گذشت که اتفاقی برای عزیزی افتاده یا دارد می افتد.. من این را هزاران بار تجربه کرده ام... که ناخداگاه بیقرار شوم یا در دلم رخت بشورند و واقعا اتفاقی در راه باشد یا بعد بگویند فلان شده.. برای نزدیکانم البته.. بی اختیار بابا فقط آمد توی ذهنم.. بلند و ناخداگاه  فقط گفتم خیره ان شالله.. 

همان شب تو آسمانی شدی....

فردایش صفحه تلویزیون را دیدم.. سردار؟ کدام سردار؟ دلم زیر و رو شد.. عکست را که دیدم همان ساعت شوک بدی را تجربه کردم.. صفحه تار شد.. بدنم سست شد.. خشکم زد.. هیچ حرفی نمی توانستم بزنم.. از جا نمی توانستم بلند شوم..

سردار ما؟؟؟ حاج قاسم؟؟ هنوز خوابم... 

زنگ زدند بیانیه بنویسم.. فقط به آن ها گفتم باشه خداحافظ.

بعدش هر کاری کردم بیانیه رسمی نمی توانستم بنویسم.. رسمی فحش بود به حال من! من بعد از آن بهت که هنوز با من است، فقط می توانستم گریه کنم، درد و دل کنم.. بیانیه رسمی کیلویی چند؟ انقدر نوشتم و بعد دیدم به درد آن ها نمی خورد.. یه پاراگرافش کردم و پیام دادم ببینید ولی ببخشید که کوتاه است.. خودتان اصلاحش کنید. یک ساعت بعد دیدم اصلاً بیانیه ی دیگری داده اند...

حق داشتند.. من بیانیه ننوشته بودم..