عه.. دارم برمیگردم خانه، چرا خالی نمی شوی؟ از صبح دارم به تو احترام می گذارم دیگر.. ده دفعه دیدمت. گوش دادمت. چه خبره بابا؟ هر روز که این خبرها نیست. عادت نکنی یک وقت ها. این هفته این سه روز دانشجوها نبودند من دل به دلت دادم ای ذهن پر کار من، عزیز من، جان من! بین تعطیلات دو ترم است کم کم.. برو سفری جایی، استراحتی، وقفه ای.. فکر کنم دوبرابر عمرشناسنامه ای من کنتور انداخته ای ها.. برای خودت می گویم..الان اینقدر بی پروا کار می کنی، پا به سن که گذاشتی بدتر آلزایمر میگیری ها، کمی تعدیل کن تندی هایت را، کند کن دورت را، خاموش کن کمی سرد شود! تو در کنار احساس من پرکار ترین و پرمصرف کننده یترین انرژی درون من هستید. خیلی اسراف می کنید. خیلی زیاده روی دارید. آخرش جفتتان میسوزید و باید انداخته تان بیرون.. والا!
آهان اوکی بابا، باشه ببخشید قرر بود احترامت کنم..
خب عزیز من امر دیگری ندارید من می خواهم لپ تاب را ببندم. اگر اجازه دهید باید برگردم.. اگر مسئله ای نیست فرصت دیگری خدمت میرسم! ببخشیدها که کلی سرریز دارید هنوز و من نتوانستم جمعت کنم. کارم را خوب بلد نیستم. می دانم!
تو ببخش. بخواب! خدانگهدارت!! ان شالله!!!!!