و چقدر در همین پرداخت های ذهنی هم شاخه شاخه ، بپر بپر می کنم.. منظورم همین از این شاخه به آن شاخه پریدن است.. همه شان را نصفه رها می کنم.. نمیتوانم سر یکیشان بمانم یعنی ذهنم نمی گذارد.. فقط دست به اُپن کردنش خوب است. فقط فایل باز می کند.. پشت سر هم فایل باز می کند. اینقدری که فکر کنی ویروس گرفتدش!
چه سوژه ی خوبیست ولی..
اینکه کمی هم به ظاهر رفتارهایم به انچه دیگران می بینند فکر کنم.. خودم را از بیرون از نگاه دیگران ببینم.. وای مغزم سوت کشید از هیجان این کار!
هیجانش درست مثل خنده ی قشنگیست که یک دفعه روی لب خشکش می زند، چیزی شبیه طنز که بلافاصله بعدش بگویند تلخ است،
حالا به هرحال..همینه که هست!
وای مثلاً از دید همسر! یا خدااااا
از دید همکاران..
از دید مادرشوهر..
از دید برادر
خواهر
پدر مادر..پ
از دید فرزند..
وای خدای من چقدر جذاب است. چقدر دردناک است. حتی نمی توانم بنویسمشان...
جالبی اش آنجاست که آن ها اصلاً درون مرا نمی بینند، اصلاً هیچ چیز را نمی بینند!
درست مثل من که به دانشجوها می گویم من کم و کیف درس خواندن شما را که برای امتحان نمی بینم من فقط با خواندن و دیدن برگه ی شما می توانم شما را ارزیابی کنم.
عین الان.. آن ها که از کلنجارهای من، از نیت من، از تلاش من، از پذیرش خطاهایم، از فهمیدن اوضاع توسط خودم باخبر نیستند.. آنها مرا می بینند در همین معاشرت ها در همین پوشش ها، گویش ها، کنش ها...
به آن چه آن ها می بینند بیشتر دقت کنم. آن ها خیلی چیزها را نمی بینند، فکر مرا، روح مرا، آرزوی مرا، آن ها می بینن آن چه را که می بینند.. چه اشتباهیست که به این ور قضیه نگاه نکنیم!