نفسم را آهسته و عمیق می کنم.
می خواهم با خودم در مورد موضوع مهمی حرف بزنم
ملاحظه دارد
نباید به هیچ جا بر بخورد در من.. مثلاً چیزی نگویم که دلم، که قلبم، که شعور و منطقم، که فلان حسم، که فلان باورم... فعلاً دست به عصا راه بروم بهتر است و به صلاح تر...
می خواهم در مورد تنهایی صحبت کنم.
باشه بابا! چیز بدی نمی گویم.. صبر کنید فعلاً..
چند تا ماجرا می نویسم فقط و توضیح نمی دهم:
مکه رفتن های بابا و معاون کاروانی اش درست در دوران سنی حساس من تا چندین سال...
مسئول حراست شدن بابا در دانشگاه صنعتی اصفهان و خانه سازمانی اش درست در دوران دور شدن من از خانواده و تهران آمدنم تا چندین سال
سوریه رفتن بابا درست در ایام پیش آمدن موردهای ازدواج و حال عجیب من، سرگردانی و خراب کاری و این حرفها..
مدرسه رفتن مامان در دوران مدرسه ی من و همه ی آن سالها درست در شیفت برعکس من.. من بودم مامان نبود. مامان بود من نبودم... مامان و بابا از نظر من حضورشان مهم بود. امنیت در حضورشان بود!
دوره ی فترت زندگی همه ی ما و نبودن مطلق حدود چند ماهِ.. و ماجراهایش و اضطراب های وحشتناکش و ترس های واقعی اش.. جمعه های خیلی تلخ، مناسبت های خیلی تلخ تر...
و هنوز هم...
ازدواج و آمدن به به شهری دیگر و پشیمان شدن در همان سال اول تا سه سال...
پر مشغله شدن همسر و دیر آمدن و کم آمدنش..
و این تیر خلاص بود. برای چه؟
برای اینکه تمام آن تنهایی ها و حس ها جوری بزند بیرون که نشود جمعش کرد.. و نشد و نمی شود هنوز هم.....
تنها برگه ی برنده ای که همین دیروز مثل خون به مغزم رسید این بود که عه چه جالب. تو علیرغم اینکه از تنهایی داری می خوری نمی خواهی فضای تنهایی ات را تغییر دهی... تو دیگر عادت کرده ای ولی به مرض! تو اصلا نباید تنها باشی.. کلاً از این فرار کن... چه فضای مجازی به آن دامن زند، چه مشغله ی همسر، چه قزوین بودنت و دیر به دیر رفتنت.. تنها نباش مریم. هیچ جوره... بنشین فکر کن کجاها باشی غیر از درون خودت، با که باشی غیر از خودت.. بماند که آن پروژه ی دیگریست در کشف خودم... و ای امان از خودم!!!!!