می خواستم در موردش ننویسم ولی احساس دین می کنم. چون در حین نوشتن به یادش هستم و برایش دعا می کنم. دختر نوزده ساله ای که هفته ی پیش همین ساعت سر کلاسم بود و عصرش توی پارکینگ دانشگاه ایست قلبی کرد و وقتی آمبولانس آمده بود انگار ساعت ها مرده باشد هیچ علائمی نداشت.

مارال دختر ترم یکی بود که من از کلاس اخراجش کرده بودم. یک ساعت از یک کلاس را به او و جریانش اختصاص دادم. خیلی چیزها را به بهانه ی او در حضور خودش به دانشجوها متنتقل کردم.. معاون آموزشی و کارشناس گروه واسطه شده بودن که برگردد. که ماجراها داشتیم تا به او بفهمانم که بابت چه اخراج شده و بابت چه اخراج نشده. کلی درکش کرده بودم و درکم کرده بود در طول یک ترم. آخرین جلسه می خواستم نکته ی مهمی را به او بگویم. می خواستم نزدیک تر شوم و بگویم برود مشاوره دانشگاه. می خواستم بگویم من خودم کمکت می کنم. البته می دانستم بگویم شاید اوضاع بدتر شود. برای همین خیلی تردید داشتم و خلاصه تشخیصم این بود که ترم بعد به تدریج و بیرون از کلاس برایش وقت بگذارم و با ملاحظاتی صمیمانه با او حرف بزنم. ولی او رفت، همان عصر رفت و من دیروز برگه ی میان ترمش را تصحیح کردم... من منتظرم دو هفته ی بعد بیاید بنشیند روی صندلی و از من سوال بپرسد.. امتحان بدهد و مثلا تمام تلاشم را بکنم که اگر می شود نیفتد...

روز امتحانش از همه ی بچه ها می خواهم برایش فاتحه بفرستند در دلشان.. شاید برایش گل گرفتم و نشستم سرجای او.. به جایش امتحان دادم و بیست گذاشتم... شاید وقتی روی صندلی اش نشستم تلنگرهای عجیبی بخورم... از اینکه خیلی راحت است رفتن.. خیلی بدون اطلاع است، خیلی نزدیک است. خیلی نزدیک تر شده است. من حس می کنم و می بینم روزی را که بگویند فلانی رفت و بچه ها فقط حیرت زده شوند و  زود یادشان رود!