آقا یه آهنگ هایی هست می گن گوش نکن.. این قدر با حال خودت همراهی نکن..... ولی با تم من هماهنگه. امروز گوش ندم فردا گوش می دم. فردا گوش ندم حتما تو این هفته گوش میدم. مگر اینکه موفق بشم و شاخش رو بشکنم و تمم تغییر کنه کلاً...
نمی دانم به جای تم چه بگویم بهتر است.. طرح واره، مدل، شیوه، ریشه، نمی دانم کدام بهتر است!
میگن آدما رشته تحصیلیشونم بر اساس همین که تمشون چیه انتخاب می کنند.
انتخاب همسر رو هم...
انتخاب شغل رو هم...
انتخاب شعر رو هم..
موسیقی هم...
و من همه ی این ها را کنار هم می گذارم و مغزم از این همه همخوانی سوت می کشد.. چقدر عجیب است.
و کودکیست که همه ی این ها را رقم میزند..
چقدر کودکی آدم مهم است. چقدر نوع اتفاقات تلخ و شیرین سال های کودکی، خود پدر مادرها مهمند..
اینکه من الان از چه موقعیت هایی می ترسم، از چه آدم هایی دوری می کنم، چه آدم هایی را انتخاب و دنیال می کنم، کجاها گیر می کنم، کجاها فرار می کنم، کجاها گیج میشوم، کجاها عصبانی می شوم.. همممممممممممممممممه ی این ها یک ریشه دارد در کودکی .. در همه ی اتفاقاتی که در من تکرار می شود.. هر روز با من است. هر جا با من است..
تازه می فهمم.. اگر بفهمم تازه، که چقدر مسئولیت پدر و مادری سخت و سنگین است.. چه جرأتی می خواهد.. چه جسارتی می خواهد..
تازه دارم می فهمم که بچه باید خودش بزرگ شود دخالتی نباید کرد در بزرگ شدنش.. نمی دانم چطور توضیحش دهم.. دخالت کردن های ما، شکلی به بچه می دهد که در حق او نوعی خیانت است.. کل عمرش را تحت الشعاع قرار می دهد.. این روزها پدر و مادرها زیادی می خواهند بچه را تربیت کنند که مثلاٌ نشان دهند چقدر مقوله ی مهمیست ولی با بچه کاری می کنند که از کودکی تا به حال تجربه اندوخته اند.. او را هم ... هعییی
من فکر می کنم (و البته اصلا عمل نمی کنم) که وقتی شأن مادری را تجربه می کنی یعنی می خواهی تربیت خودت را شروع کنی نه بچه را.. تو باید تربیت شوی نه بچه. او هیچ احتیاجی به تربیت تو ندارد. او تنها با تو معاشر است بگذار معاشرت خوب و سالم و امنی را تجربه کند. همین! خیلی روی او تمرکز نکن. روی خودت تمرکز کن (البته اگر ذهن سالم و مطمئنی داری).
مسئولیت پدری و مادری آن جایش خیلی سخت است که تو باید و نباید داری نه بچه ی تو.. تو باید داد نزنی(چون که هایش را آخر می گویم)، تو باید عصبانی نشوی (چون که......) تو باید صبور باشی (چون که..) تو باید با ایمان باشی، اهل مسجد و روضه باشی، اهل تفریح و معاشرت باشی، اهل بخشش و سازگاری باشی، تو نباید گیر کنی، نباید گیر دهی، تو باید دست از پا خطا نکنی (باز هم البته دارد..البته اگر تو واقع بینی! اگر کمال گرا و وسواسی هستی، که با تو حرفی ندارم.. چون با خودم حرف خاصی ندارم.. منطقی در کار نیست!)
خب همه ی این ها برای چه؟ برای همان که اول گفتم!!
برای اینکه همه گفتار و کردار و نوشتار و امیال و احساس و باور و داشته و نداشته ی بچه ات دارد شکل می گیرد.. در حق او جفا نکن.. یک روزی یک جایی باید بشیند حسسسسابی تحلیل کند، حسابی روان کاوی کند، رفتار درمانی کند، ریشه یابی کند.. حتی این بچه وقتی بزرگ شد تا مدت ها باید خودش و معاشرانش از غریبه و آشنا هزینه دهند، گیج شوند، درگیر شوند، افسرده شود، افسرده کند، و.. و... تا تازه سرنخ را پیدا کند.. که تازه بفهمد یک عمر از چه از کجا دارد می خورد.....
اگر حس و حال امروزم را 4 سال پیش داشتم امیرمهدی را دو دستی به دامن تربیت خدا و ربش می سپردم و خودم را هر روز ادب خطب می کردم... (نه اینطور که پدر خودم را در آورده ام.. نه! جور دیگری) و در تعامل با او احساس مسئولیت این مدلی نمی کردم.. حداقلش اینکه این همه برآشفته و عصبی، بی حوصله و مزخرف نبودم.. این روزها دوست دارم او بگوید و من تربیت شوم.. او بخواهد و من تربیت شوم.. من چشمم دیگر دنبال مغزم نیست در تعامل با او..
بچه ها سالمند، این همه مریضشان نکنیم!
بچه ها نرمالند این همه غیرعادی شان نکنیم..
دور برمان ندارد که مادریم، که پدریم، که مسئولیت داریم.
مسئولیت ما دل دادن است، گوش دادن است، دیدن است..
ما هیییچ کاری بر عهده نداریم...