دوستی می گفت به ذهنت بگو پیامت را دریافت کردم. موقع پیش شنوایی، ذهن می خواهد خودش را به تو نشان دهد. تو یه کلمه بگو دیدمت. بودنش را حس کن. خیالش راحت می شود و بیش از حد ادامه نمی دهد.

و من الان وارد یک گفتگوی ناسالم شاید هم سالم با ذهنم می شوم؛

در چه حالی؟

 - نشخوار کردن!

مرض داری آیا؟

- دست خودم نیست. هرز شده ام!

می دانی این حجم از فکر کردن طبیعی نیست؟ مرا به وسواس انداختی شدیداً؟

- می دانم. چه عوارض شناس خوبی شده ای!

بقیه اش را نمی خواهم بگویم که بیشتر دور برت دارد. می خواهم احترامت کنم.

- نه بابا!  چه عجب! دست از ایده آل گرایی ات برداشته ای.

از کجا معلوم که ربطی به آن داشته باشد؟ حس می کنم تو کریم تر که شوی نزد من، دست از این همه تحلیل برداری. درست فهمیده ام؟

-نمی دانم امتحان کن. نچشیده ام. خودسرزنش گری دیده ام از تو. عادت ندارم به این مدل حرف زدنت.

خب حالا! از کجا شروع کنیم.

-از اینجا که فکر پیچاندن مرا از سرت بیرون کن. من پیشکسوتی هستم برای خودم. اگر فکر کرده ای که کرامت غیر واقعی تحویلم می دهی و موتور تحلیلهای زائدم را خاموش می کنم یا دور کندش را تحویل می گیری، در اشتباهی!

خیلی خب. متوجه عدالتت هستم. تو یک عمر مرا بازی داده ای ولی کسی نباید تو را بازی دهد!

-  از توست که بر توست.

خوشم می آید اشتباه بودنت را قبول داری. مزاحم بودن و اذیت کردنت را قبول داری. خوب است! خودت را دیده ای. اگر خودت را بپذیری کار مرا آسان کرده ای.

- به من احترام بگذار.

-مرا تکریم کن

-مرا ببین

- با شفقت و دلسوزی و خواستنم فقط می توانی درمانم کنی.

-از من فرار نکن. 

باشه ذهن من... باشه من تو را با تمام وجود دوست دارم