خدایا خدای عزیزم این گیر بزرگ را در درون من مرتفع کن!
گزینه های احتمالی در این مکاشفه و معاینه متعدد شده اند. از خودم ترس دارم! تردیدهای نداشته افتاده اند به جانم. رو نمی دهم بهشان ولی تو میبینی که از هر 4 تا یکیشان حداقل می مانند و ذهنم را اشغال می کنند تا بلاخره یک جایی یک گوشه شناساییشان کنم و پرتشان کنم بیرون..
خدا رو شکر که ما درست در همین لحظه می توانیم به تو اعتماد کنیم. خدایا من تا قبل از این در نقد نسبیت گرایی، تساهل و تسامح، خوانده بودم.. بنظر محکم هم ذره پوش بودم.
مدتیست من افتاده ام توی خود اینها. و حالا می فهمم که شنیدن کی بود مانند دیدن؟ ذهن مرا مقدماتی به سمت همان نتایج نشانه رفته است.
چطور ممکن است مقدمات مختلف نتیجه یکسان بدهند؟ کجای کارم غلط است؟ از کجا دارم بازی می خورم؟!!!!
چطور ممکن است با چیزهای کاملاً متفاوت حس کنم ثبات ها و اصول، حق ها و باطل ها دارند یک جوری میشوند... نمی خواهم بیشتر بگویم..
حالم خوب نیست..
چقدر بد است پیله دور خودت تنیده باشی. بعد که قصد کنی رها شوی بشنوی که اشتباه پیله تنیده بودی. بعد بگویند فعلاً درون همین پیله را تمیز کن! من خواستم از خودم دور شوم شما مرا محکم به خودم برگرداندید. شما مرا با شدت تمام به خودم پس دادید. من می خواستم دور کس دیگری بگردم. من از خودم خسته بودم. من از خودم زده بودم. من داشتم فاصله می گرفتم. من داشتم پیله خراشی، پیله تراشی می کردم. شما ولی مرا دوباره دور خودم پیچاندید!
من از اول نباید دور خودم میگشتم!
وای که همین الان چقدر تناقض توی کله ام آمد...
بی خیال..
مرا دریاب!
حتی نمیدانم این را گفته اند یا نه.