خب به من چیزهایی گفته اند که حرف زدن های رگباری ام را نوع دیگری به سکوت کشانده...یعنی بی نهایت در نوشتنی ها و نوع بودنم مرددم ساخته!

حرفهای سنگینی است که اصلاً سنگینی اش مهم نیست. بودنش مهم است. بودنش هم نه، چه خاکی بر سر کنمش مهم است!

اصلاً نمی دانم خود تشخیص تا چه حدی درست بوده..

وسواس افتاده به جانم عین خوره 

بقیه هم دامن می زنند به آن شدیداً

نگاه به بیرون!

نگاه به بیرون!

این اگر باشد خیلی بد است.. ناجور است..

ولی مگر می شود نباشد! اعتماد ندارم به حرفشان.. 

ای کاش به جای او یک متخصص متعهد بود. نه کسی که خودش می گوید من آدم مذهبی نیستم!!

نم یدانم درست می گوید یا نه!

اعتماد ندارم، خوب شد اخراجم کردی آقای پست دکترای روانشناسی!

تمام داشته ی من یک چیز است! بگیری اش، نفسم را گرفته ای!

بهتر که از دور دوره خارج شدم..

حتی اگر پر از اشتباه روانشناختی باشم، دستم را خالی نکن از باارزش ترین مرواریدی که سفت و محکم نگهش داشته ام...

دستم را باز نکن من مراقبت کردن بیش از این بلد نیستم من فقط می دانم که دارمش... و یک لحظه است از دست دادنش..

دستانم را خالی نکن! دلیل و توجیهش مهم نیست. 

دیوانه باشم بهتر است تا آواره.....