عزیزتر از همه سلام...

امروز دانشجوها بنا بر عرف هفته ی آخری نیامده بودند و فرصتی بود که با همکاران معاشرت بیشتری کنیم و من از چیزهایی که شنیده ام هنگم هنوز...

یکی از گروه زبان مجرد است و تجویز ازدواج سفید می کند سر ناهار..

یکی از گروه دیگریست و مفتخر است به نوع تأهلی که دارد؛ اینکه انقدر فهیمند هر دو طرفشان، که هر کدامشان هر شب هر جا دوست داشته باشند، خانه ی دوستهای مخالفشان! می روند و می مانند!!

یکی از تصمیم برادرش می گفت که بچه ی 5 ساله را دارند میبرند کشور دیگری که باسیستم آموزشی اینجا، آن قسمتش که به بچه سوره یاد می دهند و محرم که می شود سینه زنی یادش می دهند، بزرگ نشود! 

آن دیگری می گوید به برادر زاده ام سوره های کوچک یاد داده بودند پدرش رفته بود مدرسه که آقا به بچه ی ما چیزهای دیگری هم یاد می دهید؟ شاهنامه ای، چیزی؟ من نمی خواهم بچه ام از اول این ها را آموزش ببیند، اگر خودش خواست بعداً به تحقیق انتخاب کند.. فعلاً نه...!

 و من همچنان دارم زرشک پلو با مرغ کوفت می کنم!!!!!!!!

نظر مرا می خواهند و من یک لبخند کوفتی تر تحویلشان می دهم و خودشان به زبان می آیند که ایشون اصلا کانتکستش با ما فرق دارد، احتمالاً مخالف تمام حرف های ماست... 

و دور کله ی من عین کسی که  چیز محکمی توی سرش خورده،گیج می زند و گنجشکهایی چرخ زنان دور سرم تاب می خورند با کلی کلید واژه از اصالت لذت، از انسان محوری، از پلورالیسم، از آزادی قانونی ناگزیر، از صدتا چیز دیگر... تا می خواهم فرم خیلی دوستانه بدهم به تراوشات ذهنی ام و مثلا اظهار نظری کرده باشم چشمم به ظرف های خالی شده، ماست ها و سالادهای در حال اتمام،  صدای نی آخر نوشابه می افتد...میگویم ظاهراً فرصت نیست مفصل بحث کنیم!!!!

 در دلم مفصل گریه می کتم!!!