این روزها چقدر دوست دارم برخلاف جریان ذهنی و دستوری حرکت کنم.. مثلا عمداً ساعت های مشخص، کارهای مشخص نکنم. اسمش را هر چیزی میشود گذاشت... اصلاً برایم مهم نیست که تعبیر به خل بودن شود یا لجبازی یا هرچیزی...
خلاقیت بچه ها مهر تایید این حس و حال من است...
میز کوچک مطالعه را از توی اتاق برمی دارد می گذارد توی هال. تابلوها را از جای همیشگی اش جدا می کند. مسابقه دو می دهد و هر بار یک کاری می کند حین دویدن.. مثلا یک بار دستهایش را میگذارد روی کله اش، یک بار یک ماشین همراه خودش می برد، یک بار عقب عقب می رود...
یک مداحی یاد گرفته اسم مرا گذاشته عزیز پرپرم... می رود دستشویی صدایم میزند مامان، عزیز پر پرم بیا!
آب می خورد می گوید سلام بر حسین آقا! کاری دارد می گوید بوعلی بیا (از وقتی فهمیده خانه فلانی، در خیابان بوعلیست)... من هم دست برداشته ام از همه باید و نبایدهایی که به خورد بچه می دادم..
(طبیعتاً من مخلص باید و نباید های دینی و عرفی هستم!!!)