دارم فکر می کنم به معایب زندگی که روی شغل غیر آزاد اداره می شود... مثلا فرهنگی بودن، معلم بودن، کارمند بودن، هر چی.... که خب از بچگی تجربه کردیم تا حالا هم...
یکی نظم دهی و چارچوب دار کردن اوقات بود که گرچه تا همین ساعت تحسینش می کردم الان به شدت نقدش می کنم و البته نمی دانم بلاخره خوب است یا بد...
چرا حتما باید فلان ساعت خوابید؟ فلان ساعت بیدار شد؟ آقا بگذارید انسان این همه عادت نداشته باشد. کمی جوال، کمی منعطف، کمی متفاوت.... والا خل کردید مار ا رفت پی کارش.............
مثلا الان ذهن من دوست دارد برود یک گوشه کتاب بخواند، بنویسد، فکر کند... ولی یاد بیداری فردا صبح و زود آماده بودن و ذخیره انرژی برای مثلاً یک روز خسته کننده، ذوق مرگ می کند، مجبور می کند که سرکوبش کنی...
نشد که!
مثلاً من درست همین هفته عجیب دلتنگ خانواده می شوم ولی نمی شود که بشود.. مریض می شوم نمی شود که مرخصی اختیار کنم...
اصلاً منظورم شرایط کاری نیست... منظورم نظم های ساختگیست.....
چقدر دوست دارم همه شان را بریزم بهم...