در این چشم بازی و بیداری و یغظه، به یک چیز هرگز نباید شک کنم... این نامردها دنبال تردید انداختن در من هستند. خدایا تو کمکم کن صداشان را خفه کنم. وسوسه هاشان را نشنوم.
اینکه این میدان شوخی نیست.
اینکه آن ها مرا بازی می دهند.
اینکه همان جنگ واقعی است و من خواسته ناخواسته، وسط وسطش قرار گرفته ام. راه فراری نیست. فقط باید جنگید.
اینکه گول نخورم
دارند تزیینش می کنند نافرم، توجیهش می کنند بدجور.. خیلی حرف زیادی می زنند.
من ازین خرسندم و می خواهم یادم بماند که من اگر در این میدانم و این اوضاع را در ذهن و روان و احساسم میگذرانم، اتفاقی نیست.
این همان میدان اصلی و دلیل دنیا آمدن من است.
این همان جاییست که من امتحان میشوم. که بازی است. توهم نزنم و جور دیگر تفسیرش کنم. که بازی خیلی حساسی است. که نظاره گرانی تهش می خواهند مرا تحلیل کنند. این را یادم بماند.
که یک لحظه به آنها اعتماد نکنم. یک لحظه با آنها قدم نزنم.
آن ها مقابل من و علیه منند.. با هیچکدامشان فالوده نخورم!
یادم باشد تنها توان من، توان توست!!!!!
یک لحظه فکر نکنم توان جای دیگریست......