با تو بودنم را برمی گردانم.
چشمانم را به روی کاشی های فیروزه ای مسجد جامع باز می کنم. به روی خیلی جاها که حتما از ان ها خواهم نوشت....
مثل یک رژیم غذایی برای چشمانم می نویسم که دارد چه چیزهایی را می بیند..
یک بازرس کهنه کارِ دست پاک و امانت دار شبانه روزی میگذارم درب ورودی قلبم.. و به شدت نسبت به احساسات و بعد وسوسه ها حساسش می کنم... همچین سره از نا سره تشخیص دهد که ناسره ها بساطشان را جمع کنند. که می دانم جمع نمی کنند ولی حساب کار دستشان بیاید... اینجا ورود هر چیزی مجاز نیست..
چنان حفاظت اطلاعات درونم را قوی کنم که...
ذهنم را تا اطلاع ثانوی پلمپ می کنم. راه دیگری ندارد. در دست تعمیر است. اگر چیزی کنده نشد از ذهنم همانجا را گچ می گیرم. اگر کنده نمیشود همانجا دفنش می کنم. با هیچکدامشان کلنجار نمی روم. بحثی نداریم. یا می روند برای همیشه یا همینجا مدفون میشوند.. انگار که هیج وقت نبوده اند..