خیلی کارها می شود کرد به جای این مشغولیت ها و توهم ها...
مثلا دور همشان را خط بکشم... دور خود نا سالمم را....
دنیای من کِی این همه عوض شد؟
مکان ها و مکین ها، رویه ها و روندها این ها کی این همه، جا به جا شدند؟ از مشرق به مغرب آمدند؟
کی این همه درها باز شد؟ کی این همه راه افتادم برای شناخت؟
من کی این همه کوچه بازاری شدم؟ برای اولین بار به که اعتماد کردم؟
خب بگذریم اصلا مهم نیست.
مهم این لحظه هاست که دارد می آید و می رود.. و بعید می دانم که من در جبر هیچ چیز قرار داشته باشم.
حالا قرار هم داشته باشم که داشته باشم! والا... حالا ذهن دوباره روی هوا میزند این حرفم را.. بابا غلط کردم، هیچی. تو راحت باش....
مهم این است که من همان کسی هستم که میتوانستم چشمانم را ببندم و باز که کردم رنگ دیگری پاشیده باشم توی زندگی ام...
مهم این است که بلاخره با همه تغییر و تنزل ها، من همان آدم هستم. همان آدمی که می توانست بعد از یکی دو ساعت حرف درست حسابی یا سکوت مفید در محضر آن کس که باید، راه را پیدا کند و قوت را به بازوان و زانوانش برگرداند.
من می دانم که خیلی ها درون ذهن من بسیج خواهند شد که مرا اذیت کنند، که همین ساعت دارند اذیت می کنند. که سابق بر این اذیت کرده اند... باورها و احساسات و هستی ها و بودن ها و رفتارها و خوف ها و همه شان...
ولی من جوری زمینشان بزنم که نفهمن چطور یک دفعه جارو شدند و دور ریخته شدند.
خیلی جالب است که یکی از آرزوهایم دارد محقق می شود. دنبال یک کلیدی در وجودم میگشتم که بتواند زود مرا سوییچ کند به موقعیتی دیگر... و پیدایش کردم. روزی در موردش خواهم نوشت.
من پر امیدترین کاندید کلید دار این دوره از انتخابات وجودم هستم. من پیروز این میدانم. رقبای سرسخت روان و ذهن من نمی دانند که من از چه سخن می گویم..
بیچاره ها چه پر امیدند در اسارت من... جقدر چراغ روشن کرده اند در ذهن من.
من فتح می کنم ذهنم را.. سنگر به سنگر پاکش می کنم... پسش می گیرم!
من قسم می خورم که نمیگذارم اینچنین اشرف مخلوقات را به گند بکشند...
من نفسشان را تنگ می کنم..
من در جنگ و جهاد اکبرم و همین برای من بس است که وارد میدانش شده ام..
از گردو بازی دست برداشته ام.
من گرد و خاک میدان را می بینم... نیروها زیاد و ابزار پیچیده، هجوم دوباره شان را می بینم و این بار این منم که فریاد می زنم بر سرشان.. که نهیب مهیب را من این دفعه می زنم.
همیشه از داد زدن دیگران متنفر بوده ام و خودم دوست دارم داد بزنم !!!!
چنان دادی بزنم که نیامده برگردند...
قول می دهم به تو خدا