از بنده به خدا

فقط می خواستم به جای کاغذ،اینجا برای خدا بنویسم

خداا بگو که اشتباه فکر می می کنم..بگو که قضاوت بی مورد من است فقط. خدایا اگر روحانیست تو به دادش برس...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر 1393ساعت 14:13 توسط مهمان دنیا| |

سلام عزیز قلبم. سلام خدا... کم حرفی در عین عمق داشتن سکوت. چهره ای آرام در عین رحمتی گسترده، اعمال نیک گه گفته ای زود باشد پنهان باشد...و مراقبه هایی جدی و اساسی، مبارزه های سخت..تجزیه تحلیل های به موقع، حرکت و استمرارم آرزوست
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر 1393ساعت 12:12 توسط مهمان دنیا| |

یار جز تو نمی خواهم
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر 1393ساعت 12:53 توسط مهمان دنیا| |

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 12:41 توسط مهمان دنیا| |

خدایا عرفه است و من کم دارمت..خدایا عرفه هست و من ندارمت..خدایا درد دلم را به که بگویم؟ خدایا خوب فهمیدم انسان یعنی درد..یعنی استیصال..خوب گرفتم که اینجا یعنی درد یعنی بلا...ولی خدا کمی نفس می خواهم.از آن نفس هایی که روح تازه و تجدید می شود...خدایا کمی صبر کن..کمی بیا توضیح بده..کمی مراعات کن نه از جنس آن فرصت هایی که بگذاری به حال خودم نه..بیا فقط کمی هم کلامی می خواهم...دلم بیمار توست...دلم می خواهدت..خدا همان خودت را نه خداهای دیگر را...همانی که می دانی...آن خدا را...من شکایت دارم از این همه دوری... من شکایت دارم از نبودنت...اینجا تنها فرصت من است برای تا ابد داشتن تو در آخرت..نگذار از دست برود..نگذار تنها بمانم..چطور دلت می اید..نه..آن خدای رحمانی که من می شناختم خیلی خیلی راه می داد...با او که بودم تمام بود...همان را می خواهم..بدجور می خواهم...برایم بیاورش..این خواسته ی من است..بیاورش که من رنجورتر از این هستم که دوامم زیاد باشد در ندیدن تو..خدایا این همه مزاحم را دور کن..این همه اشتباه را نابود کن..خدا این همه سال بس نیست؟ من گم شده ام و از طرفی دنبال یک مفقودم..تو که می دانی حس و حال گم کرده ها و گمشده ها را..پس بیا خدا بیا بیا بیا..دین و ایمان و دنیا و همه را بگذار کنار..خودت بیا..هم کلامی و هم نفسی و هم قدمی ات را می خواهم..پر پر بزنم؟ تکه تکه شوم؟ مشت بکوبم روی زمین می آیی؟ ...................................دلم برایت تنگ است.می دانم این را خوب می دانی..خوب می فهمی
نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 12:38 توسط مهمان دنیا| |

نخواه کم صحبت کنیم با هم..........
نوشته شده در جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 11:37 توسط مهمان دنیا| |

سلام عرض می کنم خدا
نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 10:33 توسط مهمان دنیا| |

خدایا سلام..چقدر دوری به دردم آورده.. چقدر خوبی کردن هایت در حق من این بار شدیدتر نمک گیرم کرده.. خدایا دلم برایت می سوزد. از اینکه یکی از داشته های تو منم قلبم تیر می کشد..دلم می سوزد که این سوی رابطه مان، من هستم. من آس و پاس نالایق نمک نشناس بی همه چیز..چقدر مظلومی خدا. من همیشه دلم برای مظلوم می ترکد. اشکم فقط برای مظلوم است که سریع می پاشد..شکر که حد مظلومیتت را نمی دانم وگرنه..خدا من معذرت می خواهم.. خدایا من معذرت می خواهم..خدایا من کوچکم جاهلم ضعیفم قاطی ام..تو ببخش
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 14:15 توسط مهمان دنیا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:15 توسط مهمان دنیا| |

دلم دارد می ترکد...تنم دارد می لرزد...صدایم کم کم در نمی آید..به هق هق افتاده ام از بیماری تو....تو را به جان تمام عباد الرحمن آنجا نمان....آقاجان من دارم می میرم از اینکه بیمارستانی..آقاجان دلم پیر شده این چند روز...زود بروید بیت از بیمارستان...آقا....
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 21:4 توسط مهمان دنیا| |

دم اذان است و من استغفرالله می گویم به عنوان اینکه ذکری باشد برای عنایتت در آنچه می دانی. دستگیرمان باش ای قدرت مطلق
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 19:48 توسط مهمان دنیا| |

خدایا از تو طلب مغفرت می کنم و به سوی تو توبه می کنم برای اینکه جسارتاً...........آمین یا رب العالمین
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 14:0 توسط مهمان دنیا| |

خدایا امروز چه خبرها که نبود...نادیده بگیر بدهایش را..

خدایا یک حرف خودمانی برای کسی که تازه از حرم امام رضا آمده..کجا برم حرم نرم؟ کجا رو دارم اگه حرم نرم؟

خدایا آنجا که بودم امنیت کاملی برقرار بود..انگار دلم بعد از مدتها آرام گرفته بود..انگار سایه ای گسترده شده بود سرتاسر حرم...

خدایا فقط تو می دانی من چقدر ضعیف بودم و هستم....فقط خودت دیدی آن همه بی توفیقی ام را...

چه شده است؟ چه بر سر خودم آورده ام؟

خدایا ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:56 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای من. از مشهد برگشتم دلم می خواهد اینجا را هم حرم بدانم. مگر این فاصله ها چقدر جدی است؟هیچی...پس از این به بعد اینجا همان کوچه پس کوچه های منتهی به حرم است. ضمن اینکه امروز که رفته بودم سر کلاس کانون، چقدر حرم سر راه بود..آمنه خاتون..حلیمه خاتون..و چقدر سر راهم هستند..چهار انبیاء،امامزاده اسماعیل.امامزاده حسین.زبیده خاتون..اینجا چقدر حرم بوده است و من مثل حرم امام رضا هر روز راه نمی افتادم به سمتشان...کاش عوض شود رویه ام..کاش یادم نرود حس و حال راحت رفتن به سوی حرم را..کاش اینقدر مأنوس با نسیان نبودم من انسان!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:51 توسط مهمان دنیا| |

شب حرکت می کنیم برای دیدن یک امام. امام هشتم..کی شود که امام آخرمان را ببینیم....

امام رضا خوب می داند که کی مرا باید بکشاند مشهد..دقیقا وقتی نیازم اینقدر می رود بالا که جز یک امام کسی نمی تواند تصرف کند در وجود و روحم...که اگر این روزها تصرف امامی در میان نباشد قدم قدم مسیر مساوی می شود با زمین خوردن...

غیر از تمام آنچه گیر و گورهای دنیایی و موردی خودمو دیگران است که عرضه خواهیم کرد خدمتشان ان شاءالله، می خواهم چیزهای جدی تر بخواهم البته با راهکار با تضمین..چقدر پیله کنم بهشان، خدا می داند..چقدر خواستنم جدی و مستمر باشد، خدا می داند.کاش آنچه خدا از آینده ی من می داند، مطلوب کمال بنده اش باشد...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:56 توسط مهمان دنیا| |

سلام تنها محبوب دلم ان شائک... خدایا دیروز برای بار صدم فهمیدم نباید در حضور دیگران عز و چز کرد. فهمیدم دقیقا در همان بحبوحه ی مشکلات اگر تنها باشم این همه بی شکیبی در نمی آورم. پس باید در حضور دیگران هم جو ندهم به خصوص در حضور همسر..چه آثار بدی دارد چقدر همه چیز را دوبل می کند این رفتارهای هیجان زده و بی صبری های بچه گانه..خدایا آمدم که بگویم یاد گرفتم دیروز که در لحظات فشار فقط باید ساکت بود.و بهتر اینکه متوکل بود.باید مواظب نوع رفتارها و رفتارها بود..بعضی کارهای من واقعا زشت است. ببخش
نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:51 توسط مهمان دنیا| |

برای بودنم با تو اندکی در دیروز، ممنونم...از اینکه آوردی مرا مسجد و بعدش عجله نکردم برای رفتن و دعای توسل دادند دستم ممنون....از اینکه بعدش هدایتم کردی امامزاده آمنه خاتون و من درخواست ویژه ام را خدمتشان گفتم ممنون. از دو رکعت نماز دست و پاشکسته ام ممنون..از اینکه اگر های و هویمان را کم کنیم، اگر مریض شویم و کمی از تب و تاب بیفتیم خیلی واضح و بیشتر حست می کنیم ممنون..چقدر مظلومیت مریض قربش را زیاد می کند..چقدر به او فروتنی می دهد..چقدر درمانده شدنش و دم نیاوردنش خواستنی می شود..ممنونم که بیمارم کردی. ممنونم که حس سرحالی ام را مدتی گرفتی تا کمی باهم باشیم...ممنونم که بودی..ممنونم که می خواهی باشی.ممنونم که دیشب بعد از مدت ها آقا گفتن هایم گل کرده بود و دلتنگش شده بودم..دیشب دلم واقعا آقا را می خواست..انگار خیلی وقت باشد که هیچ خبری از او نداشته باشم و تابم تمام شده باشد..دیشب دوست داشتم خدمتشان سلام کنم و خودم را نشانشان دهم تا دستی به سر و روی روحم بکشند..که مرا هم ترحمی کنند..
نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 10:26 توسط مهمان دنیا| |

آقام کو؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 14:8 توسط مهمان دنیا| |

این بار اول است که اینجا به جای تو با خودم حرف می زنم..می خواستم به نفسم بگویم با خدا باش....با هیچ کس نباش.....این به نفع توست..دلسوز تو ام. گوش کن..با خدا باش همه چیز درست می شود..
نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 23:33 توسط مهمان دنیا| |

خدایا به همه گفتم، بگذار به تو هم بگویم..خدا بنده ات را دریاب خدا فریاد استغاثه ام رفته است بالا منتهی خیلی مظلومیت قاطی اش شده پس حتم دارم کمکم می کنی..خدا بگو به من.خدا نگذار خودم تصمیم بگیرم. چه می خواهی؟ چه کنم؟ خدا صدایت را به گوشم برسان که من از تو مطمئن تر نمی شناسم...صدایت را برسان به گوشم...واضح باشد خدا...به شک نیفتم. دلم را قرص کن از نظر خودت..حالی ام بشود درست و حسابی...خدا
نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 20:16 توسط مهمان دنیا| |


آخرين مطالب
»
» تو را آرزوست
»
»
» دلم باور کن خیلی تنگ است
» دلم کم دارد هم کلام شدنت را
»
» نمک گیرت شدم
» چشم و دلمون روشن...تن آقامون سلامت
» تو را به جان عباد الرحمن...

Design By : RoozGozar.com