از بنده به خدا

فقط می خواستم به جای کاغذ،اینجا برای خدا بنویسم

سلام عرض می کنم خدا
نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 10:33 توسط مهمان دنیا| |

خدایا سلام..چقدر دوری به دردم آورده.. چقدر خوبی کردن هایت در حق من این بار شدیدتر نمک گیرم کرده.. خدایا دلم برایت می سوزد. از اینکه یکی از داشته های تو منم قلبم تیر می کشد..دلم می سوزد که این سوی رابطه مان، من هستم. من آس و پاس نالایق نمک نشناس بی همه چیز..چقدر مظلومی خدا. من همیشه دلم برای مظلوم می ترکد. اشکم فقط برای مظلوم است که سریع می پاشد..شکر که حد مظلومیتت را نمی دانم وگرنه..خدا من معذرت می خواهم.. خدایا من معذرت می خواهم..خدایا من کوچکم جاهلم ضعیفم قاطی ام..تو ببخش
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 14:15 توسط مهمان دنیا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 8:15 توسط مهمان دنیا| |

دلم دارد می ترکد...تنم دارد می لرزد...صدایم کم کم در نمی آید..به هق هق افتاده ام از بیماری تو....تو را به جان تمام عباد الرحمن آنجا نمان....آقاجان من دارم می میرم از اینکه بیمارستانی..آقاجان دلم پیر شده این چند روز...زود بروید بیت از بیمارستان...آقا....
نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 21:4 توسط مهمان دنیا| |

دم اذان است و من استغفرالله می گویم به عنوان اینکه ذکری باشد برای عنایتت در آنچه می دانی. دستگیرمان باش ای قدرت مطلق
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 19:48 توسط مهمان دنیا| |

خدایا از تو طلب مغفرت می کنم و به سوی تو توبه می کنم برای اینکه جسارتاً...........آمین یا رب العالمین
نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 14:0 توسط مهمان دنیا| |

خدایا امروز چه خبرها که نبود...نادیده بگیر بدهایش را..

خدایا یک حرف خودمانی برای کسی که تازه از حرم امام رضا آمده..کجا برم حرم نرم؟ کجا رو دارم اگه حرم نرم؟

خدایا آنجا که بودم امنیت کاملی برقرار بود..انگار دلم بعد از مدتها آرام گرفته بود..انگار سایه ای گسترده شده بود سرتاسر حرم...

خدایا فقط تو می دانی من چقدر ضعیف بودم و هستم....فقط خودت دیدی آن همه بی توفیقی ام را...

چه شده است؟ چه بر سر خودم آورده ام؟

خدایا ...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:56 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای من. از مشهد برگشتم دلم می خواهد اینجا را هم حرم بدانم. مگر این فاصله ها چقدر جدی است؟هیچی...پس از این به بعد اینجا همان کوچه پس کوچه های منتهی به حرم است. ضمن اینکه امروز که رفته بودم سر کلاس کانون، چقدر حرم سر راه بود..آمنه خاتون..حلیمه خاتون..و چقدر سر راهم هستند..چهار انبیاء،امامزاده اسماعیل.امامزاده حسین.زبیده خاتون..اینجا چقدر حرم بوده است و من مثل حرم امام رضا هر روز راه نمی افتادم به سمتشان...کاش عوض شود رویه ام..کاش یادم نرود حس و حال راحت رفتن به سوی حرم را..کاش اینقدر مأنوس با نسیان نبودم من انسان!
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 23:51 توسط مهمان دنیا| |

شب حرکت می کنیم برای دیدن یک امام. امام هشتم..کی شود که امام آخرمان را ببینیم....

امام رضا خوب می داند که کی مرا باید بکشاند مشهد..دقیقا وقتی نیازم اینقدر می رود بالا که جز یک امام کسی نمی تواند تصرف کند در وجود و روحم...که اگر این روزها تصرف امامی در میان نباشد قدم قدم مسیر مساوی می شود با زمین خوردن...

غیر از تمام آنچه گیر و گورهای دنیایی و موردی خودمو دیگران است که عرضه خواهیم کرد خدمتشان ان شاءالله، می خواهم چیزهای جدی تر بخواهم البته با راهکار با تضمین..چقدر پیله کنم بهشان، خدا می داند..چقدر خواستنم جدی و مستمر باشد، خدا می داند.کاش آنچه خدا از آینده ی من می داند، مطلوب کمال بنده اش باشد...

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:56 توسط مهمان دنیا| |

سلام تنها محبوب دلم ان شائک... خدایا دیروز برای بار صدم فهمیدم نباید در حضور دیگران عز و چز کرد. فهمیدم دقیقا در همان بحبوحه ی مشکلات اگر تنها باشم این همه بی شکیبی در نمی آورم. پس باید در حضور دیگران هم جو ندهم به خصوص در حضور همسر..چه آثار بدی دارد چقدر همه چیز را دوبل می کند این رفتارهای هیجان زده و بی صبری های بچه گانه..خدایا آمدم که بگویم یاد گرفتم دیروز که در لحظات فشار فقط باید ساکت بود.و بهتر اینکه متوکل بود.باید مواظب نوع رفتارها و رفتارها بود..بعضی کارهای من واقعا زشت است. ببخش
نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 12:51 توسط مهمان دنیا| |

برای بودنم با تو اندکی در دیروز، ممنونم...از اینکه آوردی مرا مسجد و بعدش عجله نکردم برای رفتن و دعای توسل دادند دستم ممنون....از اینکه بعدش هدایتم کردی امامزاده آمنه خاتون و من درخواست ویژه ام را خدمتشان گفتم ممنون. از دو رکعت نماز دست و پاشکسته ام ممنون..از اینکه اگر های و هویمان را کم کنیم، اگر مریض شویم و کمی از تب و تاب بیفتیم خیلی واضح و بیشتر حست می کنیم ممنون..چقدر مظلومیت مریض قربش را زیاد می کند..چقدر به او فروتنی می دهد..چقدر درمانده شدنش و دم نیاوردنش خواستنی می شود..ممنونم که بیمارم کردی. ممنونم که حس سرحالی ام را مدتی گرفتی تا کمی باهم باشیم...ممنونم که بودی..ممنونم که می خواهی باشی.ممنونم که دیشب بعد از مدت ها آقا گفتن هایم گل کرده بود و دلتنگش شده بودم..دیشب دلم واقعا آقا را می خواست..انگار خیلی وقت باشد که هیچ خبری از او نداشته باشم و تابم تمام شده باشد..دیشب دوست داشتم خدمتشان سلام کنم و خودم را نشانشان دهم تا دستی به سر و روی روحم بکشند..که مرا هم ترحمی کنند..
نوشته شده در چهارشنبه پنجم شهریور 1393ساعت 10:26 توسط مهمان دنیا| |

آقام کو؟؟؟
نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 14:8 توسط مهمان دنیا| |

این بار اول است که اینجا به جای تو با خودم حرف می زنم..می خواستم به نفسم بگویم با خدا باش....با هیچ کس نباش.....این به نفع توست..دلسوز تو ام. گوش کن..با خدا باش همه چیز درست می شود..
نوشته شده در دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 23:33 توسط مهمان دنیا| |

خدایا به همه گفتم، بگذار به تو هم بگویم..خدا بنده ات را دریاب خدا فریاد استغاثه ام رفته است بالا منتهی خیلی مظلومیت قاطی اش شده پس حتم دارم کمکم می کنی..خدا بگو به من.خدا نگذار خودم تصمیم بگیرم. چه می خواهی؟ چه کنم؟ خدا صدایت را به گوشم برسان که من از تو مطمئن تر نمی شناسم...صدایت را برسان به گوشم...واضح باشد خدا...به شک نیفتم. دلم را قرص کن از نظر خودت..حالی ام بشود درست و حسابی...خدا
نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 20:16 توسط مهمان دنیا| |

سلام و عرض ادب هم تبریک هم مدد بنده ات عرضه اش به پردیس رسید حداقل...بپذیر از من..کم و قلیل و ناقابل است... راهم البته پر از راهروهای پیچ در پیچ خواهد بود...سخت امتحانم نکن این چهار سال در پیش رو را....
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 12:28 توسط مهمان دنیا| |

خدااااا قربانی از دستم در رفته...چموش است خدا.... گوشت کوچک من دوباره تاخت و رفت..چه کنم خدا؟ گفته بودم آورده ام قربانت شود...گفته بودم قربانی اش می کنم...

شرمنده ام خدا..خیلی عجیب است ..کنترل زبان خیلی سخت است...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 9:59 توسط مهمان دنیا| |

چقدر ببخشید بدهکارم.....دارم تا می شوم از بدهی هایم به تو و بنده های تو....
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 17:44 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدا..سلام قدرت مطلق...سلام دست بالا دست...سلام. خدایا فردا جواب همان آزمونی می آید که هدیه اش کرده بودم به امیر این روزهای غیبت... فردا قرار است میزان عرضه ی من، حکمت تو، امتحان من و خیلی چیزهایی که ممکن است بقیه ی زندگی مرا تحت تأثیر قرار دهد معلوم شود. قرار است معلوم بشود که چند چندم...معلوم بشود که ارزش تصمیم گیری و خواست تو و خواست خدمت به تو چقدر پسند شده است.... بوهایی می آید که من کجا قبول شده ام و چطور عمل کرده ام، اولش که شنیدم یعی چند ماه پیش، اول خوشحال و بعد خیلی ناراحت شدم... خوشحالی ام از این بود که تماماٌ بی عرضگی نکرده ام که برود پی کارشو هیچ جا قبول نشوم... یعنی یک جورهایی مرا پذیرفته ای... بعد دلگیر شدم از ناقص بودنو عالی نبودنم..دلم لرزید از فکرهایی که به جای تو کردم راجع به بنده ات... دلم شکست از اینکه چقدر مانده است تا تعمیر شوم تا خالص شوم تا به دردت بخورم....چقدر مانده است تا قربانت شوم... بعد مدتی گذشت و من چقدر مشاوره گرفتم چقدر بالا و پایین کردم که اگر مثل فردایی که نتایج را می دهند من همان پردیس قبول شوم چه باید بکنم.... آیا باید نقمتی بدانش که از خودم رسیده است... یا نعمتی که سراسر آمیخته به حکمت است و تو انداخته ایش به دامنم... اگر اولی باشد به فرمایش مولایم علی هیهات ما ذلک الظن بک و لا المعروف من فضلک.... اگر دومی باشد خیلی قابل تأمل است و از الان می شود سرفصل امتحاناتی که می خواهی از من بگیری رو شود..... آنوقت چقدر قضیه ی مولا و عبدی مان جدی می شود... چقدر وابستگی ام به تو تنگاتنگ می شود...چقدر دست به عصا می شوم از آن همه احتیاط... همه جایش امتحان می شود.... از همان اولش که بروم یا نه..که نروم برای چه و بروم برای چه... از همان اولش محک می زنی باورهایم را... مثل این باور که روزی دست توست یا دست خودمان...مثل اینکه اگر اطاعت و خدمتت کنیم من حیث لایحتسب می رسانی یا ممکن است این حرف ها خیالات باشد...مثل اینکه بعد از سختی و حین آن آسانیست یا ممکن است اینطورها هم نباشد...مثل اینکه این روزها علم و درس از همان نوعی که تو می پسندی برای ما شده است واجب، یا می توانیم فکر کنیم نشده است واجب... مثل اینکه اولویت هایم را جابه جا نکنم یا بکنم..مثل اینکه من باید نقش اصلی ام را فراموش نکنم یا بکنم... چقدر ماجرا با هم خواهیم داشت...چقدر دعوا و اختلاف پیدا خواهیم کرد..چقدر من بدی خواهم کرد و تو صبر، چقدر بهانه بگیرم و تو آرامم کنی...چقدر پیش آید که عرصه تنگ شود و تو بخندی بر توانم...چقدر با هم خواهیم بود... و اگر مثل فردا روزی همان پردیس هم راهم ندهی با تمام کمک های مادی و معنوی ات، آنوقت یک جور دیگر می شویم با هم... من دوباره می افتم به تحلیل نخواستنم از سوی تو و مدتی در آمپاس می مانم و رابطه مان سراسر سکوت می شود و ابری.... تا وقتش که حکمت تو کمی زود رخ بنماید و مرا ساکت کند این بار با رضایت و تسلیم.. خلاصه که ما شاکریم و محتاج... فقط خدایا باز هم می گویم در هر صورت مرا استحکامی نرم بده..آمین یا قدرت مطلق
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:43 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای بزرگ.. چقدر مواظبت سخت است. از یکی می بری از بعدی می بازی..بلد نیستی بعد از خراب کردن هم دوباره کمر راست کنی.درست وسط همین باختن چند صفت بدت رو می شود که دو تایش از آن طبق معمول هاست... شاید بهبود یکی دو صفت دیگرت را هم خیلی کم احساس کنی... خیلی قشنگ از کنار یکی از آن امتحاناتت آرام رد شدم..حتی دست نوازش بر دلچسب نبودنش هم کشیدم..حتی اثر صبوری کردن برایش را هم حس کردم اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که چشمان خودم باز ماند از باختنم..باختم از ...باختم از... و آن برنده شدن اینقدر آثار وضعی و پیامدهای بعدی نداشت که این باختن دارد..هنوز دارد.. و چه عجیب که امتحانات من همه تکراری است..فقط سبک و سیاقش فرق می کند..فقط آدم هایش، مکانش، مصداقش عوض می شود..کامل حس مشروطی ها را دارم..به وضوح حس بچه های خنگ درس نخوان را دارم..سوالات را به من می دهی اما باز می افتم.. فعلا قرار است اینقدر امتحان بگیری تا حلش کنم نه؟ آری می دانم.. انگار قصد کرده ای توپ را باز هم همین طرفی بیندازی... خوب معلوم است که هنوز این گوشه درست کار نمی کنم...قلق کار دستم نیامده است هنوز...نتوانسته ام توپ هایت را بگیرم...می رود بیرون... فقط خدا مدیریتش از دستم خارج نشود..این ارفاق بزگی در حق من است.... کنترلش کامل خارج نشود...سخت تر نشود تا گیر و گورهایش را حل کنم... خدا بگذار این بار یک پله، یک پله فقط بیایم نزدیک تر... یک پله خدا...خمار نداشتنت هستم...یک پله خدا... بگذار امید به دلم برگردد.... همین برگشت و استحکام امید در دلم دعای این جمعه ی من است با آن همه خرابی که گذشت و آقایی که من نگذاشتم بیاید نزدیک تر..
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 19:2 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدا..سلام سید و مولا..سلام آقای بالای سر.. آقای تمام آقاهای بالا سر.. سلام... خدا دوباره آرام می نشینم روبرویت و ادای کسانی را در می آورم که می خواهند فروتنی نشان دهند بعد به سجده می روم و بی تاب می شوم از شکرت...شکر تو نعمتی است که از سرمان هم زیادست ولی گاهی اینقدر بد می شویم که همین شکر را منتش هم می کنیم.... خدایا بنده ات گفت تو به بنده هایت به همین بچه شیعه ها می گویی یه توپ دارم قلقلیه...یعنی یه بنده دارم... سرخ و سفید و آبیه..درست مثل بنده هایت...هر کدوم یه رنگ...می زنم زمین هوا می ره نمی دونی تا کجا می ره ..و اینجا بود که بغض کرد.. که یعنی وقتی زمین می خوریم، قرار است برویم و اوج بگیریم تا کجایش را کسی نمی داند.. و من خوشم آمد که تو به بچه شیعه ها اینطور می گویی که کم نیاورند که بفهمند وقتی می خورند زمین قراره هوا برنو ندونن تا کجا .... خدایا من احتمالا اگر آن وقت هایی که زمین می خوردم حالی ام بود و این همه ننه من غریبم بازی در نمی آوردمو هر بار اینقدر کولی بازی نمی کردم، الان سقف را شکسته بودم از آن همه اوجی که می شد باشد برایم..اما متأسفانه من به جای اوج، موج سواری کردم... حالا فهمیده ام معنای صبر را.. خدا.. خود صبر، خیلی صبر می خواهد. این را بهتر فهمیده ام...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 14:13 توسط مهمان دنیا| |


آخرين مطالب
»
» نمک گیرت شدم
» چشم و دلمون روشن...تن آقامون سلامت
» تو را به جان عباد الرحمن...
»
» استغفرالله را برای هدفی می گویم
» حرم نرم کجا برم؟
» چقدر همین جا حرم است...
» امام رضا می داند
» در لحظات فشار فقط سکوت و تحمل نرم

Design By : RoozGozar.com