X
تبلیغات
از بنده به خدا
That's Me

امتحان کردی ام پشت سرهم

نوشته شده توسط مهمان دنیا در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 - 0:43

امتحان کردی ام پشت سرهم و من همه را بدون وقفه باختم. باختم از توکل، باختم از صبر، باختم از ایمان. 

دلم می خواهد تو را هم بپرستم..حالا که یاد نگرفته ام هنوز ،که -فقط- تو را بپرستم. خدایا دوست دارم مسلمانی کنم.. حالا که یاد نگرفته ام هنوز که سلمانی کنم برایت. خدای مریم، دلم بدجور صحنه را باخته است، پر از گرد و خاک شده ام. تمنایی دارم از تو.. مرا اینطور نخواه خدا... تا کی فقط شکست فقط مشروطی؟! تا کی دوری، غفلت و بدمستی!  خدا من به تو محتاج تر از قبلم.  قلب مرا مرض گرفته است.. از پای درآمده ام از بی هوایی ات.هوای من سنگین است. آلوده است.  تهوع آور است. خدا من را احاطه کرده اند این پلیدی ها. نجاتم ده. دستم را بگیر که این بیشتر فرو بروم ..رفته ام.

خیلی حرفها در دل وذهن انبار کرده بودم که بگویم اما می بینی که سهم تو از ذهنی من یارانه ای شده..وای بر من! مسخره ترین کارها را می کنم اما دمی، لحظه ای، نفسی را با تو آنطور که باید نیستم..

خدا با همه ی این اوصاف و اقرارها دلم برایت تنگ است.دلم بدجور بی تاب و نا آرام توست،می خواهمت حتی اگر فوج فوج منیت و ناپاکی، دست و پایم را بسته باشد،می خواهمت حتی اگراز مریمی که آفریدی چیزی باقی نمانده باشد،می خواهمت حتی اگر نخواهی ام!!


کفری شده ام از آدمها

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه شانزدهم فروردین 1393 - 11:1

دیروز تا امروز انقدر حرص خورده ام و دلم سوخته است که تو می دانی..


سلام..

نوشته شده توسط مهمان دنیا در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 - 19:34

خدایا چند روز پیش آمدم سلام کنم گزارش کار بدمو شاید احساساتی شومو بعد صفحه را با استحکامی نرم ببندمو بروم سراغ دنیا! اما نیامدم شاید به این علت که بزرگی گفت خودت را با این حرف های قشنگ گول نزن و این که گفت فقط عمل..عمل کن..

من هم حس کردم اینجا فقط توجیه باشد و به دردم نخورد هرچند برکتش را دیده ام و کس دیگری می گفت شاید همین دوستت دارم های ساده ی هر شبم یک روزی به دردم بخورد.

خدایا این بار نمی خواهم خالی شوم در صحبت با تو. فقط می خواهم بترسم. با من اگر صلاح می دانی دیگر نرم رفتار نکن. مرا رحم نکن. البته از آن نوع هایی که تربیتی است نه نوع تنبیهی اش!

حس می کنم از گفتن و نوشتن باید گریخت. اما اگر همین را هم از من بگیرند دیگر چه چیزی برایم خواهد ماند؟ آن نمازهای با کیفیت!؟ آن نیمه شب های بیدار!؟

خدایا چندبار می شود از اول شروع کرد؟ آری دل رحمت را می شناسم اما خدا من می خواهم یک گوشه ای از خودت را ببینم جوری که تا آخر عمر میخ کوب شومو نه زبانی بماند نه قلمی. نمی دانم چرا یاد بهانه های قوم بنی اسراییل افتادم با این حرفم

 اما تو اینطور فکر نمیکنی؟ می دانم با حب و عشق، قرب پیدا کردن، مرتبه ای بالاتر از ترس و خوف است. اما خدا من ظرفیتش را ندارم. البته از جهنمو و آتش نمی خواهم بترسم. می خواهم از تو مثل یک بزرگتر خیلی بزرگ حساب ببرم و دست از پا خطا نکنم حالا اسمش را هرچه می ذاری، همان.

خدایا وقتی اینجا برایت می نویسم یک حسنی دارد و آن اینکه دست خط خودم را نمی بینم،هیچ اثری از من نیست. صدای خودم را هم نمی شنوم. مستقیم از دلم می رسد به تو انگار.

کمی که می نویسم تازه در دلم باز می شود می فهمم که از خیلی چیزها هنوز برایت حرف نزده ام.

خدای من این همه بنده داری ولی می نشینی و تمام حرف های خظاکارترینشان را گوش می دهی،چرا؟

همین کارها را می کنی که همه بلدیم سوء استفاده از مهربانی و بخششت را. چرا محکم نمی زنی پس کله ام.هان؟ حتما باید خفت مرا موقع گناه ببینی و بعد ببخشی ام. من این را نمی خواهم جلوی تو خجالت می کشم این همه خوار شوم با گناه و غفلت.

خدایا می خواهمت. یک خدای واقعی می خواهم. یک خدای دیدنی،حس کردنی. از همان خداهایی که مولا علی داشت و آقا این روزها دارد..خود تو را می خواهم. یک عمر با بدلت زندگی کردم با خدایی که توانایی اش را نمی فهمیدم، یکی یک دانه بودنش را نمی دانستم.

حالا هم که آمده ای باز شفاف ندارمت..همیشه ندارمت...

خدایا اگر تو همین لحظه صدای مرا می شنوی و تصویرم را می بینی ترا به فاطمه که از آن بهتر نداری، بیا آرام آرام قدم بگذار به زندگی ام. بیا این داستان را رئال کن. واقعی بشود همه چیزش. تو واقعا در نقش خدا باشی من هم بنده مثل آن بنده های قدیم...

 


شکست

نوشته شده توسط مهمان دنیا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 - 23:56

نمی توانم جلوی زبانم را بگیرم.دوباره امتیاز منفی...باز هم امتیاز منفی. خدایا پس من کی یک گام پیش می روم؟ آنوقت می گویی ناامید نشو..


آزمون جمعه

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 - 21:14

خدای شب و روزم، خدای خواب و بیداری ام، خدای بودن و نبودنم سلام..به جمعه ۱۶ اسفند چیزی نمانده. دوست دارم مرحله ی اول آزمون را تقدیم به تو و امام خوبم بکنم دلم برای گام های آرام و بی صدای مولایم تنگ است...دم غروب که آمد و سیر درد و دل کرد..آه از فراموشی ام. خلاصه دوست دارم تقدیمی مرا دوست داشته باشی و قبول کنی.. به اندازه وسع من است. حتی اگر نپسندی مرا استحکامی نرم ده تا تاب آورم از پسند نشدن خودم و عرضه ام

دوستت دارم هرچند به نامردی خودم واقفم.... مرا اولویت اول و وسط و اخر تویی. مرا در اولویتی که انتخاب کرده ام بپذیر. اگر می دانی اینقدر نمک نشناسم که قبول می شومو می روم پی کارمو اولویت هایم عوض می شود نه! نخواه و من هم نمی خواهم.. فقط دستم در پوست گردو نماندها. خلاصه یک جایی خالص و کامل مرا بپذیر. دیگر انتخاب با تو. هرجا و هر راه و هر وقت که دانی. من تسلیمم ان شاء الله


نوشته شده توسط مهمان دنیا در یکشنبه یازدهم اسفند 1392 - 23:29

خدای من! وای خدای من... از من به تو فریاد! از من به تو فریاد. ظلمت نفسی بدجور. توبه می کنم از رفاه، از راحتی، از حال، از سستی، از جهل، از جهل،


رفاه طلبی

نوشته شده توسط مهمان دنیا در یکشنبه یازدهم اسفند 1392 - 23:25

خدایا امروز احساس کردم راحت طلبی به صورت کاملاٌ حرفه ای و نرم در من نفوذ کرده. انگار در پس دغدغه هایم می خواهم فرصتی برای راحتی پیدا کنم. ترسیده ام از خودم. فکر نمی کردم با این همه ادعا اهل راحت طلبی باشم که ظاهرا بدجور هستم. به تو پناه می برم. خدایا نگذار خرده شیشه های درونم تکلیف و عاقبت مرا معلوم کنند.خداااااااااااا


خواب پر هذیان

نوشته شده توسط مهمان دنیا در جمعه نهم اسفند 1392 - 23:44

سلام خدا اگر جای سلام و علیکی باقی گذاشته باشم البته! چقدر بچه ی تخسی هستم؛ تا غفلت می کنی(مسامحتاٌ)، یک کاری دست خودم می دهم. کاری که به کارم نداشته باشی، معلوم می شود که دارم یک گوشه ای خراب کاری می کنم.

 چرا آزاد می گذاری بنده ات را؟ من که هنوز به بلوغ خودم نرسیده ام هرچند تکلیف شده ام! اینطور می خواهی بنده ات را بزرگ کنی که وقتی آمد آن دنیا، بشود مایه ی آّبرویت؟ اینطوری که مال این حرف ها نمی شود. سرش به سنگ نمی خورد که یاد بگیرد دست از دستت بیرون نکشد.درست نمی گویم؟

این بنده ات باید کار را جدی تر بگیرد. تنش باید بلرزد. حساب کار که دستش بیاید آدم می شود. نه اینگونه که در پر قو بزرگ شود و ککی هم او را نگزد. بهتر است خودش نشنود که دست و پایش را گم کند و بترسد اما تو برایش دل بسوزان تو خوبی اش را بخواه. ادبش که کنی اولش سخت است و ممکن است کمر خم کند زیر بارش ولی بعدش سر بلند می کند و می شود مایه ی مباهاتت. نگذار دشمن شاد شوید.

بنده ی تو حالا حالاها این چیزها را نمی فهمد. مانده است هنوز که به خود بیاید و تو را ناظر ببیند. اووووه کو تا چشمان کورش کمی سو بگیرد. کو تا بیدار شود و به هوش آید. چه قرص خوابیست این دنیا. معلوم نیست قدرت دارد تا چند سال آدم ها را خواب کند و بیدار نشوند.

جالب اینست که پر هذیان هم هست....پر هذیان....


نوشته شده توسط مهمان دنیا در چهارشنبه هفتم اسفند 1392 - 23:48

سلام خدا چقدر فاصله تا تو مانده. به اندازه ی در کنارت نبودن زیاد است و رمق من جای دیگری مصرف شده ای داد بر من. دیگر ناز و ادا هم ندارم. این همه بی قراری نابجایم را شرمنده ام. طبق معمول من فقط شرمنده ام. اگر با همه ی این اوصاف باز هم بخواهمت می آیی؟


نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 - 14:18

خدا سلام

روسیاهم از عجله هایم

روسیاهم از هیجاناتم

روسیاهم از قاطی شدن ها


نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 - 23:53

سلام خداجونم. شرمنده که حواسم به اخلاص نبود اصلا. چه فرصت خوبی را از دست دادم.


درد و دل

نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392 - 0:38

با تو باشم ایمن ترم تا با مردم..بگذار در آغوشت تربیت شوم..کنترل نامحسوسم نکن خدا..

دلم برای قربان صدقه رفتنت تنگ شده است. نگذار با مردم بودنم از لطافتم کم کند خدا..

مرا همان بنده ی دلتنگت بخواه منتهی در استحکامی نرم. دلم را بی تاب دوست دارم. از کبک و برف بیزارم خدا..

 مرا پس نزنی که پناه من مثل پناه تو نیست. جای امنی نیستم خودم. به خودم نسپارم که می ترسم..

خدا درون من غوغایی است از خرابی ها. روی هم بوی گند گرفته اند این پلیدی ها. مرا بی خودم بخواه خدا..

ترسانم بیش از همه چیز از خودم. تو می دانستی من یعنی همان کسی که دلتنگ تو می شود چقدر خطرناک می شود گاه به گاه؟ می دانستی من این موجود مرموز چقدر ترسناک و ناراست می شود خدا؟ مرا با خودم به خودم وامگذار خدا..

چطور مرا این همه متضاد خواسته ای خدا؟ درست است که بالقوه گذاشته ای ولی بالفعل کردنش از سوی من خیلی آسان است. این همه احتیاط را از کجا بیاورم خدا؟

دلم برای آسمانت آنگاه که ابهامی در آن نیست و صاف و صادق است تنگ است. دلم برای زمینت وقتی آرام است و مطمئن تنگ است. دلم برای هرچه در اینجا نیست تنگ است..

معراجی در حد خودم نمی گذاری برایم؟ سفری به همین آسمان های ابتدایی؟ یک جایی که خودم را نرم نصیحت کند و صاف و صوف برگرداندش؟

تخفیف بده.. سواد من در حد خدایی ات قد نمی دهد که آدم باشم برایت. مرا آدم کن. بیا یک دل سیر با من همراهی کن.

جاده طولانیست. هوا سرد.پایم سست. زمین هم که پر جاذبه. می کشد مرا پایین آخرش خدا. قربان دل رحمت خدا.

 این شب هم تمام شد...

 


آلارم است آیا این؟

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه نوزدهم بهمن 1392 - 0:12

خدا سلام. چند روزی است از التهاب انداخته ای مرا. دوباره مشغول درس شده ام و انرژی ام برگشته. کمی نگران شده ام. یادت را از من نگیری خدا...خواستنت را کمرنگ  نخواهی خدا. تو بخواهم که بیایم. نکند در فراموشی ببینی ام خدا.. آن هم بعد از این همه لطف.شرمندگی اش را تاب ندارم

تقدیم به تو در بامداد شنبه. یادت نکند مرا فراموش. یادم نشود تو را فراموش.


اشک من

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه دوازدهم بهمن 1392 - 13:41

خدایا بفرما چه کنم درست در همین لحظه. بفرما چه کنم با این حس و حال خفه. دوست داشتم بنده ی مجاهدی باشم که نشدم. دوست داشتم این همه تنبل نباشم. کاربلد باشم که نشد. دوست داشتم به من افتخار کنی که نشد. دوست داشتم اینطور در حرکت و اقدام گیر نکنم که کردم. دلم تنگته خدا.

شاید همه ی این ها با بودنت علاج بشه ولی نیستی. خدایا به هرکس بگم ممکنه چندتا گره را نام ببره ولی تو میدونی کلاف من کجا کور شده و باز نمیشه. دستم به دامنت نذار روزام اینجوری برنو برسم پیشت. بذار بهم افتخار کنی. خدایا این لحظات آمپاس را چه طوری در نامه ی اعمالم می آوری. می نویسی بنده ام چندوقت گیج بود؟ یا مسخ؟ یا ..خدا می خواهمت ولی نیستی/لعنت به من که می گویم نیستی. چشمانم از هر موش کوری کورتر شده.دلم از هر تار عنکبوتی سست تر. مغزم از هر پوشالی توخالی تر. خدا این وجود آش و لاش را کجا ببرم علاجش کنن جز پیش تو. اشکانم که میریزد یک نقطه ی امید آرامم می کند و آن اشک تو. فکر می کنم تو بیشتر دلتنگی.درست نیست؟ چرا این همه دوری؟آنوقت می آیند و داستان دوری لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین می نویسند. این همه داستان واقعی و مستند هست و کسی نمی نشیند زار بزند از آن.

خدا دیگر سویی ندارد چشمم. می توانی تاب بیاوری این گونه بمانم تو که این همه دوستم داری. خدا صدایت را گوشهایم نمی شنوند.هرچه دست کاری اش می کنم صدایت واضح نمی شود.چقدر زخم خورده ام. چقدر همه جایم درد می کند. چیزی بده آرام شوم. خدایا از همین اشک مدیونم. از همین اجازه ی نوشتن ممنونم. دلم خودت را می خواهد ولی.ترا به بهترین هایت ترا به فاطمه.از این بالاتر؟ خودت را به من بده ترا به خودت خدا.

خدا هیچ نمی خواهم نه دکترا نه حل آن مسائلی که مسئله نیستنو گاه خودم را خرجشان می کنم. حاضرم هیچ ندهی ولی خودت را که همه چیز است بدهی. می دانم بزرگتر از دهنم حرف می زنم ولی دلم ملاحظه ی هیچ چیز را نمی کند. خودن به خودش جواب بده. اصلا به من چه؟من با این همه خظا باید دهنم را گل بگیرم..

آه از من................................

 


علت

نوشته شده توسط مهمان دنیا در جمعه یازدهم بهمن 1392 - 23:53

خداجونم می دونی که چرا این عکسو گذاشتم؟ این منم که داره در کمال دلتنگی و در عین حال سرمستی، تو یه نقطه ی آرومو محرم با تو حرف می زنه. دور از چشم مردم. دور از ملاحظات دنیایی و انگار داری نگاهش می کنی. خیلی دو طرفه بودنش رو حس می کنم.مگه نه؟ قربون کسی که تو چشمامه. خداجونم این یعنی استحکامی نرم..


یه خواهش

نوشته شده توسط مهمان دنیا در جمعه یازدهم بهمن 1392 - 23:48

هواشو داشته باش. راستی خدا، چرا خدا؟ یه چیزایی شنیدم اما می خوام بگم که چقدر اسمت قشنگه. یه دل سیر آرامشه و قدرت.خوش به حالت چقدر بی نیازی. از نیازمندی ام به تو بی نهایت خوشحالم. کاش نیازم را به بقیه می گرفتی آن هایی را که نمی خواهی و نمی پسندی. من هم آرام می شدم. شبی که برایم گذاشته ای بخیر و ممنون


خاطرخواهی خدا

نوشته شده توسط مهمان دنیا در جمعه یازدهم بهمن 1392 - 13:33

خدا سلام

ممنون از خاطرخواهی هایت. دل من هم با توست..


حمله ی بی رحمانه ی شیطان

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه هفتم بهمن 1392 - 14:25

خدا اینجا روی زمین می گویند ناامیدی از جنود شیطان است و هرچه منفی است از اوست.. پس من که این همه خاطرخواه توام، با این همه جنود شیطان چرا؟ آنها بیراهه آمده اند یا من بیراهه می روم؟ دلم برای یک جرعه امید و دل خوش تنگ است..


استحکام نرم

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه هفتم بهمن 1392 - 13:47

خدای خوبم که بزرگی ات را، هیچ چیزت را نمی فهمم. می بینی چقدر متزلزل شده ام باز؟ نمی خواهم تلخ حرف بزنم ولی خیالم راحت است. با تو هرجور می شود حرف زد. خرده نمی گیری. ناراحت نمی شوی. سوءتفاهم هم نمی شود. پس بگذار تلخ حرف بزنم. البته من خیلی خوشحالم که درون دل و ذهنم را پر کرده ای و خلاصه غائب نیستی. اما خدا استحکامی نرم...استحکامی نرم...


گزینه های روی میز

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه هفتم بهمن 1392 - 13:41

خدا حواسم سر جایش نبود وقتی رفته بودم کتابخانه. همه ی گزینه ها روی میز بودند! فامیل شوهر و مهمانی و حرف ها و رفتارها و حدس ها و خیال ها. یک خط فقه می خواندم پنج خط پرت می شدم. سرم هم مثل همیشه نبود. درد می کرد. خدا به کسی گله نمی برم ولی تو شنوای دردودل من باش.هرچه باشد تو بهتر از همه می دانی وقت من کم است و مطالب زیاد. دلم پرپر می زند از بی قراری، خدا. دلم شیرین بیانی تو را می خواهد..حلوای تر تو را..دلم استحکامی نرم می خواهد خدا..دلم می خواهدت خدا.


دیگر امکانات