از بنده به خدا

فقط می خواستم به جای کاغذ،اینجا برای خدا بنویسم

خدایا به همه گفتم، بگذار به تو هم بگویم..خدا بنده ات را دریاب خدا فریاد استغاثه ام رفته است بالا منتهی خیلی مظلومیت قاطی اش شده پس حتم دارم کمکم می کنی..خدا بگو به من.خدا نگذار خودم تصمیم بگیرم. چه می خواهی؟ چه کنم؟ خدا صدایت را به گوشم برسان که من از تو مطمئن تر نمی شناسم...صدایت را برسان به گوشم...واضح باشد خدا...به شک نیفتم. دلم را قرص کن از نظر خودت..حالی ام بشود درست و حسابی...خدا
نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 20:16 توسط مهمان دنیا| |

سلام و عرض ادب هم تبریک هم مدد بنده ات عرضه اش به پردیس رسید حداقل...بپذیر از من..کم و قلیل و ناقابل است... راهم البته پر از راهروهای پیچ در پیچ خواهد بود...سخت امتحانم نکن این چهار سال در پیش رو را....
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 12:28 توسط مهمان دنیا| |

خدااااا قربانی از دستم در رفته...چموش است خدا.... گوشت کوچک من دوباره تاخت و رفت..چه کنم خدا؟ گفته بودم آورده ام قربانت شود...گفته بودم قربانی اش می کنم...

شرمنده ام خدا..خیلی عجیب است ..کنترلش خیلی سخت است...

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393ساعت 9:59 توسط مهمان دنیا| |

چقدر ببخشید بدهکارم.....دارم تا می شوم از بدهی هایم به تو و بنده های تو....
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 17:44 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدا..سلام قدرت مطلق...سلام دست بالا دست...سلام. خدایا فردا جواب همان آزمونی می آید که هدیه اش کرده بودم به امیر این روزهای غیبت... فردا قرار است میزان عرضه ی من، حکمت تو، امتحان من و خیلی چیزهایی که ممکن است بقیه ی زندگی مرا تحت تأثیر قرار دهد معلوم شود. قرار است معلوم بشود که چند چندم...معلوم بشود که ارزش تصمیم گیری و خواست تو و خواست خدمت به تو چقدر پسند شده است.... بوهایی می آید که من کجا قبول شده ام و چطور عمل کرده ام، اولش که شنیدم یعی چند ماه پیش، اول خوشحال و بعد خیلی ناراحت شدم... خوشحالی ام از این بود که تماماٌ بی عرضگی نکرده ام که برود پی کارشو هیچ جا قبول نشوم... یعنی یک جورهایی مرا پذیرفته ای... بعد دلگیر شدم از ناقص بودنو عالی نبودنم..دلم لرزید از فکرهایی که به جای تو کردم راجع به بنده ات... دلم شکست از اینکه چقدر مانده است تا تعمیر شوم تا خالص شوم تا به دردت بخورم....چقدر مانده است تا قربانت شوم... بعد مدتی گذشت و من چقدر مشاوره گرفتم چقدر بالا و پایین کردم که اگر مثل فردایی که نتایج را می دهند من همان پردیس قبول شوم چه باید بکنم.... آیا باید نقمتی بدانش که از خودم رسیده است... یا نعمتی که سراسر آمیخته به حکمت است و تو انداخته ایش به دامنم... اگر اولی باشد به فرمایش مولایم علی هیهات ما ذلک الظن بک و لا المعروف من فضلک.... اگر دومی باشد خیلی قابل تأمل است و از الان می شود سرفصل امتحاناتی که می خواهی از من بگیری رو شود..... آنوقت چقدر قضیه ی مولا و عبدی مان جدی می شود... چقدر وابستگی ام به تو تنگاتنگ می شود...چقدر دست به عصا می شوم از آن همه احتیاط... همه جایش امتحان می شود.... از همان اولش که بروم یا نه..که نروم برای چه و بروم برای چه... از همان اولش محک می زنی باورهایم را... مثل این باور که روزی دست توست یا دست خودمان...مثل اینکه اگر اطاعت و خدمتت کنیم من حیث لایحتسب می رسانی یا ممکن است این حرف ها خیالات باشد...مثل اینکه بعد از سختی و حین آن آسانیست یا ممکن است اینطورها هم نباشد...مثل اینکه این روزها علم و درس از همان نوعی که تو می پسندی برای ما شده است واجب، یا می توانیم فکر کنیم نشده است واجب... مثل اینکه اولویت هایم را جابه جا نکنم یا بکنم..مثل اینکه من باید نقش اصلی ام را فراموش نکنم یا بکنم... چقدر ماجرا با هم خواهیم داشت...چقدر دعوا و اختلاف پیدا خواهیم کرد..چقدر من بدی خواهم کرد و تو صبر، چقدر بهانه بگیرم و تو آرامم کنی...چقدر پیش آید که عرصه تنگ شود و تو بخندی بر توانم...چقدر با هم خواهیم بود... و اگر مثل فردا روزی همان پردیس هم راهم ندهی با تمام کمک های مادی و معنوی ات، آنوقت یک جور دیگر می شویم با هم... من دوباره می افتم به تحلیل نخواستنم از سوی تو و مدتی در آمپاس می مانم و رابطه مان سراسر سکوت می شود و ابری.... تا وقتش که حکمت تو کمی زود رخ بنماید و مرا ساکت کند این بار با رضایت و تسلیم.. خلاصه که ما شاکریم و محتاج... فقط خدایا باز هم می گویم در هر صورت مرا استحکامی نرم بده..آمین یا قدرت مطلق
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:43 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای بزرگ.. چقدر مواظبت سخت است. از یکی می بری از بعدی می بازی..بلد نیستی بعد از خراب کردن هم دوباره کمر راست کنی.درست وسط همین باختن چند صفت بدت رو می شود که دو تایش از آن طبق معمول هاست... شاید بهبود یکی دو صفت دیگرت را هم خیلی کم احساس کنی... خیلی قشنگ از کنار یکی از آن امتحاناتت آرام رد شدم..حتی دست نوازش بر دلچسب نبودنش هم کشیدم..حتی اثر صبوری کردن برایش را هم حس کردم اما چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که چشمان خودم باز ماند از باختنم..باختم از ...باختم از... و آن برنده شدن اینقدر آثار وضعی و پیامدهای بعدی نداشت که این باختن دارد..هنوز دارد.. و چه عجیب که امتحانات من همه تکراری است..فقط سبک و سیاقش فرق می کند..فقط آدم هایش، مکانش، مصداقش عوض می شود..کامل حس مشروطی ها را دارم..به وضوح حس بچه های خنگ درس نخوان را دارم..سوالات را به من می دهی اما باز می افتم.. فعلا قرار است اینقدر امتحان بگیری تا حلش کنم نه؟ آری می دانم.. انگار قصد کرده ای توپ را باز هم همین طرفی بیندازی... خوب معلوم است که هنوز این گوشه درست کار نمی کنم...قلق کار دستم نیامده است هنوز...نتوانسته ام توپ هایت را بگیرم...می رود بیرون... فقط خدا مدیریتش از دستم خارج نشود..این ارفاق بزگی در حق من است.... کنترلش کامل خارج نشود...سخت تر نشود تا گیر و گورهایش را حل کنم... خدا بگذار این بار یک پله، یک پله فقط بیایم نزدیک تر... یک پله خدا...خمار نداشتنت هستم...یک پله خدا... بگذار امید به دلم برگردد.... همین برگشت و استحکام امید در دلم دعای این جمعه ی من است با آن همه خرابی که گذشت و آقایی که من نگذاشتم بیاید نزدیک تر..
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 19:2 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدا..سلام سید و مولا..سلام آقای بالای سر.. آقای تمام آقاهای بالا سر.. سلام... خدا دوباره آرام می نشینم روبرویت و ادای کسانی را در می آورم که می خواهند فروتنی نشان دهند بعد به سجده می روم و بی تاب می شوم از شکرت...شکر تو نعمتی است که از سرمان هم زیادست ولی گاهی اینقدر بد می شویم که همین شکر را منتش هم می کنیم.... خدایا بنده ات گفت تو به بنده هایت به همین بچه شیعه ها می گویی یه توپ دارم قلقلیه...یعنی یه بنده دارم... سرخ و سفید و آبیه..درست مثل بنده هایت...هر کدوم یه رنگ...می زنم زمین هوا می ره نمی دونی تا کجا می ره ..و اینجا بود که بغض کرد.. که یعنی وقتی زمین می خوریم، قرار است برویم و اوج بگیریم تا کجایش را کسی نمی داند.. و من خوشم آمد که تو به بچه شیعه ها اینطور می گویی که کم نیاورند که بفهمند وقتی می خورند زمین قراره هوا برنو ندونن تا کجا .... خدایا من احتمالا اگر آن وقت هایی که زمین می خوردم حالی ام بود و این همه ننه من غریبم بازی در نمی آوردمو هر بار اینقدر کولی بازی نمی کردم، الان سقف را شکسته بودم از آن همه اوجی که می شد باشد برایم..اما متأسفانه من به جای اوج، موج سواری کردم... حالا فهمیده ام معنای صبر را.. خدا.. خود صبر، خیلی صبر می خواهد. این را بهتر فهمیده ام...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393ساعت 14:13 توسط مهمان دنیا| |

آمدم که تشکر کنم بابت یکی از آن چیزهایی که نداشتمو راهش را نمی دانستمو تو عنایت فرمودی و پیش رویم قرارش دادی. بابت زبان آموزی ممنونم خدا
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 20:49 توسط مهمان دنیا| |

خدای من سلام امروز خیلی بهترم ببخشم کمکم کن در حق الناس ها در حق همسر و .... کمکم کن در بازگشت به درس و فهم و معرفت
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 13:35 توسط مهمان دنیا| |

حالم بده خدا..امروز واقعا به این حس رسیدم که کاش داستان ما تمام می شد استغفرالله. به حسی رسیدم که نهایت یأس بود...................................................................................................................
نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 17:31 توسط مهمان دنیا| |

عرض ادب می کنم خدا

این آتش کف دستم را تو نگهدار.... نه ببخشید....

 اول همان آتش را بده. فکر کردم دارم..

خدا ایمانش را بده بعد نگهدارش باش.. آتش می خواهم خدا..اینقدری که جانم را بسوزاند اینقدری که نگهم دارد...

آنچه ندارم بده خدا.... ایمان بده خدا..

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 10:20 توسط مهمان دنیا| |

چرا...مثلاٌ دروغ نگویم مناجات حضرت علی هم گوش می دهم تازگی ها وقتی کم می آورم در این جبهه. خدا در مناجات می گویم که من ناچیز و فقیر و ضعیفم و تو چه ها که نیستی. خیلی می چسبد گفتنش، که از حقیقی ترین حرف های درست و راست است.. خدایا جبهه، خطیر- تهاجم، بالا و من، بی سلاحم خدا.... روی حساب بنده و عبدی هم که شده، مولایی کن برایم، از همان مولابودنی هایت برای علی....
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 13:33 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدایا بدون درنگ و تعلل، عرض احتیاجم را فرستادم به سویت.خدایا احتیاجم سبک و سیاقی است که با آن تعمیق بشود مبانی دینی و علمی رشته ام...خدا دوره و مطالعه ی اینجوری فایده ندارد باید جا بیفتد.می دانی که برای توست پس راهش را بی زحمت....

من مثل آن بزرگان متین نیستم که به مشکل که خوردم بروم سر سجاده و نماز نیاز بخوانم، من حد و قدم فعلا همین پایین پایین ها است در همین حدی که بی پروا بیایم اینجا و با عجله بگویم و بنویسم که خدایا بنده ات فریاد کمک کمکش رفته است بالا...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 13:27 توسط مهمان دنیا| |

خدایا اگر بنده ای در مورد موضوعی ضعیف بود، دلیل نمی شود برای عدم ورودش به آن. نه؟ خدایا اگر بنده ای ترس داشت استرس داشت، دلیل نمی شود برای انجام ندادن آن کار. درست است؟ اگر بنده ای عاقبت کارش را نمی دانست یعنی معلوم نبود به هدفش می رسد یا نه، دلیل نمی شود که نرود سراغش.درسته؟ خدایا اگر کاری سختی زیاد داشت،احتمال کم اوردنش بالا بود، دلیل نمی شود که....درست است؟ خدا اگر همه قوی بودند، اگر همه آرام بودند، اگر همه راحت بودند، دلیل نمی شود که من سست شوم درست است؟ خدا اگر اشتباه نیستف اگر وظیفه است، اگر لازم است..دستم را می گذارم توی دستت. خدا وسوسه ای مدام می گوید توانش را نداری..وسوسه ای مدام می گوید تکلیف مالایطاق است.خدا خوفی هست که می گوید کم می آوری. راه تو نیست. خدا می شود بیایی شفاف روبرویم و بگویی این وساوس از سوی توست یا از سوی شیطان؟ می شود تکلیف مرا معلوم کنی در این کشاکش سخت..خدا من نیتم برای توست...ضعف های مسیر را هم سعی می کنم جبران کنم.وظایف دیگرم را هم سعی می کنم پشت گوش نیندازم..پس تکلیفم چیست خدا؟ شاید این ها وسوسه نباشد شاید یعنی من آدمی نیستم که ضعف هایم را راست و ریست کنم. شاید یعنی من آدمی نیستم که به تمام وظایفم فکر کنم و عمل. شاید یعنی ...
نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 12:2 توسط مهمان دنیا| |

سلام شب است و خانه است و اضطراب است و من
نوشته شده در جمعه دهم مرداد 1393ساعت 23:21 توسط مهمان دنیا| |

سلام خداجان منتظرم ها..
نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 12:45 توسط مهمان دنیا| |

خدا علت در کجای من است؟ در نفس، روح، در جسم، ذهن،در چه؟ راهم را نمی شناسم یا خودم را؟ تو را نمی شناسم یا ..

 خدا جانم درد می کند یا روحم؟ اراده ام درگیر است یا ذهنم؟

خدا چیست که مرا مانع می شود؟ کجاست که کار نمی کند؟ خدا من را چه چیز اینطور مسخ و اسیر و بهت زده و معلول کرده است؟

خدا چه چیز تا این حد ناتوانم کرده؟ کجای من اینقدر قوی است که مرا اینطور فشل و زمین گیر کرده؟ خدا راه نشانم بده. چاه نشانم بده.. خدا خدایی ات را دوباره برایم اثبات کن....

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 12:43 توسط مهمان دنیا| |

داشتم با بازی که راه انداخته بود می رفتم.. داشتم از چشمم می انداختمشان.. داشتم عیب می دیدم و تنفر پیدا می کردم.. داشتم...

شب تمام شده و نشده فهمیدم دام شیطان است..خدایا شاید این بار برای اولین بار بود که دیدم دارد برایمان نقشه می کشد .. که او  هم مثل تو نزدیک است  اگر تو را نبینیم...

و در رحمت تو که باز شد..

 نشانم دادی مردم جزء تواند..برای تو اند..تو حساسیت داری روی آن ها..وابستگان تو اند

و من چگونه این همه جرئت کرده بودم که با آنچه ربط به تو دارد این گونه تا کنم..من با چه اجازه ای به حریم تو وارد می شدم.. من چگونه داشتم دستم را در دست شیطان می گذاشتم و عقبه ی تو را قضاوت می کردم..

باید دهان و دستم را داغ بگذارم از این همه گستاخی ام خدا..

صبح که دست شیطان را برای مسئله ی دیگری خواندم و با او همراه نشدم شاید قدمی بود در راه تو و تو شب که دامش فریبنده تر بود چند قدم آمدی برایم..تو را شکر.

خدا پرچمم را بالا می آورم به نشان اینکه نمی دانستم تو روی مردم هرچند بد حساسیت داری..بالا می آورم به نشان اینکه من نمی دانستم بنده ی خدا چقدر برای او عزیز است که کسی جرئت نکند دیگری را عیبی ببیند یا کینه ای غیبتی دروغی قضاوتی ببندد.. خدا ببخشم کمی دیر شاید تفهیمم شد ولی تو را هزار مرتبه شکر ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 10:16 توسط مهمان دنیا| |

امروز که برای علی جان خلیلی شهید امر به معروف و نهر از منکر گریه می کردم،دیگر دلم چیزی نمی خواست... شاید اولین باری بود که دلم فقط می خواست گریه کنم..فقط گریه کنم. وبلاگم شخصیه . فکر می کنم اگه عمومی بود و همه خبر داشتند به همه می گفتم که برید و کلیپ حامد زمانی رو با عنوان برای آخرین بار گوش بدن..برای علی جان گفته.. برای چشمای معصوم و لبخند جان آفرینش.. برای علی جان خونده خدا ازش قبول کنه..
نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 15:28 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای بندگان خوب و بد. خدا من جزء بدها هستم و واقعاً خجلت زده دارم می نویسم تقریبا دست هایم دارد می لرزد از نوشتن و آمدنم.. اما رنج توبه همین است که بشکنی در خود و من تا حدودی شکسته شده ام خدا.. خدا آمدم اینجاکه بگویم دومین چیزی که در لیست خطرها نوشتم زبان است فعلا فقط از این باب که یاد بگیرد حرف را درست بزند و راست. نه بپیچاند و نه راست را نگوید و نه اضافه بگوید و نه کم..ظاهرا خیلی وقت است دارد هرطور که می خواهد خرج می شود فعلا افسارش را کشیدم و آوردمش که غلامی اش را بپذیری بعد هم امیدوارم عرضه اش را نشانت دهد... به زبانم گفتم ای گوشت کوچک، به خودت برگرد و همه ی مرا پاسوز خودت نکن.. به زبانم گفتم ای گوشت کوچک سرت را نینداز پایین و بتازان.. گفتم دارند می بینند تو را.. هم آن دو فرشته ی روی شانه هایم هم خدای آن بالا..گفتم که باید خجالت بکشد و صدایش در نیاید.. گفتم ای گوشت کوچک این همه جسارت و جرئت و خطر را از کجا آورده ای.. از او پرسیدم که آیا یادش می آید من کجا فراموشش کردم که کارش به این رسید؟.. خدا زبانم فلفل نیاز دارد یا یک گیره ی محکم.. شاید هم همه ی ایراد از او نباشد بقیه ی من هم بی تاثیر نیست.. همین فکر من اگر اینقدر پیش فعال نبود،.. همین دل من اگر این همه مشرک نبود،..خدا.. خدا من دیروز می خواستم از کسی بپرسم که استاد اخلاق و عمل معرفی کند راستش یک آن به ذهنم رسید استاد داشتن یعنی چه و امیدوارم اشتباه فکر نکرده باشم.. فکر کردم که استاد نه کسی است که از اخلاق و فضایل و رذایل بگوید و کلاس بگذارد.. کسی است که خود مرا به عنوان یک شاگرد خصوصی بشناسد و یا من بشناسمش و او نسخه دهد و دائم چک آپ شومو و گیر و گورها در آید بیرون و خلاصه بلد باشد که... خدا امروز هم استاد پناهیان حفظه الله گفتند که تنها راه درست همین سیر و سلوک ها که من تازه آمده ام برایش ثبت نام کنم مبارزه با هوای نفس است و... خدا بلاخره چه کنم؟ فکر می کنم بهتر باشد الان بروم نماز قضایم را بخوانم!!!!! حد من فعلا ماست مالی خراب کاری هاست انگار....
نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 13:3 توسط مهمان دنیا| |


آخرين مطالب
» زود نظرت را می خواهم...واضح می خواهم...جوری باشد که بفهمم نظر توست
» سخت امتحانم نکن این چند سال پیش رو را...
» قربانی در رفت...
» بدهی هایم خیلی زیاد است...
» عجب ماجراهایی داریم دو تایی با هم...
» هنوز توپ را می اندازی همین طرف...
» می زنم زمین هوا می ره..نمی دونی تا کجا می ره
»
» کمکم کن
» نهایت یأس

Design By : RoozGozar.com