That's Me

تو خالقی کن برایم

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه ششم مرداد 1393 - 12:45

سلام خداجان منتظرم ها..


علت در کجای من است؟

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه چهارم مرداد 1393 - 12:43

خدا علت در کجای من است؟ در نفس، روح، در جسم، ذهن،در چه؟ راهم را نمی شناسم یا خودم را؟ تو را نمی شناسم یا ..

 خدا جانم درد می کند یا روحم؟ اراده ام درگیر است یا ذهنم؟

خدا چیست که مرا مانع می شود؟ کجاست که کار نمی کند؟ خدا من را چه چیز اینطور مسخ و اسیر و بهت زده و معلول کرده است؟

خدا چه چیز تا این حد ناتوانم کرده؟ کجای من اینقدر قوی است که مرا اینطور فشل و زمین گیر کرده؟ خدا راه نشانم بده. چاه نشانم بده.. خدا خدایی ات را دوباره برایم اثبات کن....


شیطان و مردم

نوشته شده توسط مهمان دنیا در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 - 10:16

داشتم با بازی که راه انداخته بود می رفتم.. داشتم از چشمم می انداختمشان.. داشتم عیب می دیدم و تنفر پیدا می کردم.. داشتم...

شب تمام شده و نشده فهمیدم دام شیطان است..خدایا شاید این بار برای اولین بار بود که دیدم دارد برایمان نقشه می کشد .. که او  هم مثل تو نزدیک است  اگر تو را نبینیم...

و در رحمت تو که باز شد..

 نشانم دادی مردم جزء تواند..برای تو اند..تو حساسیت داری روی آن ها..وابستگان تو اند

و من چگونه این همه جرئت کرده بودم که با آنچه ربط به تو دارد این گونه تا کنم..من با چه اجازه ای به حریم تو وارد می شدم.. من چگونه داشتم دستم را در دست شیطان می گذاشتم و عقبه ی تو را قضاوت می کردم..

باید دهان و دستم را داغ بگذارم از این همه گستاخی ام خدا..

صبح که دست شیطان را برای مسئله ی دیگری خواندم و با او همراه نشدم شاید قدمی بود در راه تو و تو شب که دامش فریبنده تر بود چند قدم آمدی برایم..تو را شکر.

خدا پرچمم را بالا می آورم به نشان اینکه نمی دانستم تو روی مردم هرچند بد حساسیت داری..بالا می آورم به نشان اینکه من نمی دانستم بنده ی خدا چقدر برای او عزیز است که کسی جرئت نکند دیگری را عیبی ببیند یا کینه ای غیبتی دروغی قضاوتی ببندد.. خدا ببخشم کمی دیر شاید تفهیمم شد ولی تو را هزار مرتبه شکر ...

 


برای علی جان خلیلی

نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه سوم تیر 1393 - 15:28

امروز که برای علی جان خلیلی شهید امر به معروف و نهر از منکر گریه می کردم،دیگر دلم چیزی نمی خواست... شاید اولین باری بود که دلم فقط می خواست گریه کنم..فقط گریه کنم. وبلاگم شخصیه . فکر می کنم اگه عمومی بود و همه خبر داشتند به همه می گفتم که برید و کلیپ حامد زمانی رو با عنوان برای آخرین بار گوش بدن..برای علی جان گفته.. برای چشمای معصوم و لبخند جان آفرینش.. برای علی جان خونده خدا ازش قبول کنه..


زبانم را آورده ام قربانت شود..

نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه سوم تیر 1393 - 13:3

سلام خدای بندگان خوب و بد. خدا من جزء بدها هستم و واقعاً خجلت زده دارم می نویسم تقریبا دست هایم دارد می لرزد از نوشتن و آمدنم.. اما رنج توبه همین است که بشکنی در خود و من تا حدودی شکسته شده ام خدا.. خدا آمدم اینجاکه بگویم دومین چیزی که در لیست خطرها نوشتم زبان است فعلا فقط از این باب که یاد بگیرد حرف را درست بزند و راست. نه بپیچاند و نه راست را نگوید و نه اضافه بگوید و نه کم..ظاهرا خیلی وقت است دارد هرطور که می خواهد خرج می شود فعلا افسارش را کشیدم و آوردمش که غلامی اش را بپذیری بعد هم امیدوارم عرضه اش را نشانت دهد... به زبانم گفتم ای گوشت کوچک، به خودت برگرد و همه ی مرا پاسوز خودت نکن.. به زبانم گفتم ای گوشت کوچک سرت را نینداز پایین و بتازان.. گفتم دارند می بینند تو را.. هم آن دو فرشته ی روی شانه هایم هم خدای آن بالا..گفتم که باید خجالت بکشد و صدایش در نیاید.. گفتم ای گوشت کوچک این همه جسارت و جرئت و خطر را از کجا آورده ای.. از او پرسیدم که آیا یادش می آید من کجا فراموشش کردم که کارش به این رسید؟.. خدا زبانم فلفل نیاز دارد یا یک گیره ی محکم.. شاید هم همه ی ایراد از او نباشد بقیه ی من هم بی تاثیر نیست.. همین فکر من اگر اینقدر پیش فعال نبود،.. همین دل من اگر این همه مشرک نبود،..خدا.. خدا من دیروز می خواستم از کسی بپرسم که استاد اخلاق و عمل معرفی کند راستش یک آن به ذهنم رسید استاد داشتن یعنی چه و امیدوارم اشتباه فکر نکرده باشم.. فکر کردم که استاد نه کسی است که از اخلاق و فضایل و رذایل بگوید و کلاس بگذارد.. کسی است که خود مرا به عنوان یک شاگرد خصوصی بشناسد و یا من بشناسمش و او نسخه دهد و دائم چک آپ شومو و گیر و گورها در آید بیرون و خلاصه بلد باشد که... خدا امروز هم استاد پناهیان حفظه الله گفتند که تنها راه درست همین سیر و سلوک ها که من تازه آمده ام برایش ثبت نام کنم مبارزه با هوای نفس است و... خدا بلاخره چه کنم؟ فکر می کنم بهتر باشد الان بروم نماز قضایم را بخوانم!!!!! حد من فعلا ماست مالی خراب کاری هاست انگار....


حماقتی 28 ساله

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه سی و یکم خرداد 1393 - 23:1

سلام خدا.. امروز و دیروز تازه فهمیدم! که نمازهایم اول وقت نیست!! تازه فهمیدم یک عمر نماز صبح را حساب نکرده بودم..چه حماقتی.. و امشب تا نرفته ام به خواب و تا روحم نیامده است بیرون به سیر و سیاحت، تمنایم را می سپارم به دامانت خدا.. کل نمازهایم اول وقت بشود خدا.. عبد تو فرموده بود که نمازهایمان که اول وقت باشد، می رسیم به آنچه که باید رسید.. خدا امشب را اخرین شب من نخواه! هنوز نمازهایم اول وقتی نشده ..


بک یا الله

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 - 0:20

خدا خواسته دارم..

خدا خواهش دارم..

خدای پیامبر، من التماس عاجزانه ی مصرانه دارم..

داعش را نابود کن خدا..

داعش را نابود کن ای دست بالا دست.

داعش را نابود کن به حق مظلوم عالم..

داعش را نابود کن ای شنوای بغض های فروخورده، ای بینای چشمهای پر حادثه ..

خواسته ام را شنیدی اجابت می خواهم خدا..خیلی مصرم خدا.. بک یا الله..

بالحسین بالحسین بالحسین

بالحجه بالحجه بالحجه..


ممنون

نوشته شده توسط مهمان دنیا در جمعه بیست و سوم خرداد 1393 - 17:19

از اینکه دستم را گرفتی و آوردی احیای نیمه شعبان،ممنونم

از اینکه روبرویم بی دغدغه نشستی و من بی تاب و دلتنگ خواستنت،سیر درد دل کردم ممنونم

از اینکه گذاشتی ریز ریز و رگبار زده گریه کنم مقابل چشمانت ممنونم

از اینکه التماسم را دیدی ممنونم

از اینکه فقط یک دعا داشتم و به تو و چهارده عبد معصومت بابت آمدنش قسم دادم ممنونم

از اینکه شب بود و آسمان، من بودم و تو ممنونم

منت نهادی و من ...ممنونم خدا


نظرت را بگو،چشم می گویم..همین

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 - 14:39

سلام ذات اقدس اله، سلام خدا.. اول بگویم که دلم برای لطافت نرم نگاهت تنگ بود که آمدم.. و مدتی بود که قرار بود بیایم و تو اعلمی که چرا نشد! خدای من چه روزها که بر من گذشت و نیامدم گزارش بدهم. حساب کتابش نکردم که حساب کار دستم بیاید. الان هم نمی دانم کدامش را بریزم وسط و برای ظرافت نداشتن و احتیاط نکردن کدامش مویه کنم خدا.. چه ها که نشد و چه ها که شد..مصاحبه ها و امتحانات..لغزش های هیجانی و افراط و تفریط ها. اصفهان رفتن و اصفهانی ها آمدن.خانه عوض کردنو صاحب خانه های گل پیدا کردن.قبول شدن دکترا و دو دو تاچهارتا کردن هایش. رژیمی شدنو و کتاب طهارت خواندن، نه گفتن به نوشتن کتاب کذایی و یار جویی و یار دیدن برای آن ها که می دانی و امروز هم که روز علی اکبر امام حسین است..سلام مرا به دل پر عاطفه و نگاه پر حادثه اش برسان... خدا اولش که خواستم بیایم گفتم بنویسم یک نظرخواهی..گفتم بنویسم تو نظر بده تا چشم بگویم..من دو زانو نشستم به خواستنت..تو نگاه کن به رحمتت..


کوچک ترین لغزشم، بزرگترین بود

نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 - 23:22

سلام خدا

سلام مولا

سلام سیدی

حتما جوابم را دادی که تو سریع الرضایی خدا..

خدا جمع و جور نکردم خودم را، آن هم درست موقعی که سراسر غرق در رحمتت بودم.. آن هم درست بعد از اندک زمانی از صاف کردن حسابم با تو خدا...

خدا باز هم ببخش یا بکش نمی دانم..


پر شده ام از تحیر

نوشته شده توسط مهمان دنیا در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 - 18:48

سلام سید و مولا..سلام خدای آن بالا

اینکه به گوشمان خواندند تو آن بالایی... و چشممان که دنبالت می گشت، بالا را می دید..همه اش تعبیر همین عادت و اعتراف به  دوریست ..شاید.

خدایا آن همه که خواندم برای دکترا و رتبه ام شد 50 نخواستم که بروم مصاحبه  چون از تو طلب خیر کرده ام و گفتی نه..به چشم

کتابم تا حدودی در گمی  نامم رونمايي شد و من گفتم که فدا ی سر تو که سرور و بالای سری..

زبانی که گفتی برای فلان دانشگاه خوب به کارش گیرم را مکتوب کردم و فرستادم..چه بشود نمی دانم

دبیری سرویس نشریه را به لقایش بخشیدم و محکمتر هم می بخشم که تو خوب دیدی به صلاح نبود..

و خیلی از آنچه بود و من ندیدم..که شد و من اشتباه کردم. راضی باش از من..


فوران کردند نعماتت

نوشته شده توسط مهمان دنیا در سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 - 1:38

انتخاب باید کرد حتی استفاده از نعماتت را...

دعوت می شوی به رونمایی کتاب خودت..

دعوت می شوی که مدیر سرویس زن و خانواده ی مجلشان بشوی..

دعوت می شوی که بروی مصاحبه..

دعوت می شوی که امتحان معارف بدهی..

دعوت می شوی که به نقش های دیگر فکر کنی.

دع.ت می شوی به حفظ دوباره قران..

دعوت می شوی به از سر گرفتن نوشتن کتاب جدید..

دعوت می شوی به .......................

سر همه شان ذوق می کنی بعد نزدیکشان که می شوی گیر و گورهایشان که همه تله ی امتحانی خداست رخ نشان می دهند..یکی یکی می فهمی همه چیز پر است از نیاز به احتیاط، به دقت به حلاجی..به..

بعد تو می مانی که چطور معمایشان را حل کنی

بعد تقلایت شروع می شود التماس دعاهایت کوران می کنند

بعد هیجانت می نشیند و عقلت ارام تدبیر می کند

بعد دلت می گیرد و خلوت می طلبد..

بعد می رسی سر همان خانه ی اول که خدا دستم را بگیر که من عبد ضعیفم...


کاش سربلند بیرون بیایم خدا...

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 - 22:33

خدایا از فردا باید شبانه روزی بخوانم. از تو توانش را می خواهم ...

باید جدی، باید جهادی، باید جانانه....

باید خالص، باید عمیق....

خدایا دستم را .. ذهنم را...

خدا تقرب بشود ماحصلش. .

خدا شروع آن مراقبه ی جدی ام بشود..

خدا قدرت تمییز موانع و انحرافاتش را...

خدا عبادت بشود


مولایم گفته بگویم من لی جز تو....

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 - 22:14

خدای من. دلم سوخته است. دلم هنوز نفهمیده، رنج جزء لاینفک زمین است.. دلم بیش از حد سوسول است خدا. من از او به تو شکایت دارم. خدایا من از آن خودی که نمی فهمد بیزارم و عرض شکایت دارم..

خدا من از آن نفسی که .. از آن عقل دست کاری شده ای که.. از آن قلبی که... از آن دست و پایی که... از آن زبانی که...از آن فکر و خیالی که...خدا من شاکی جدی پرونده ی خودم هستم.حق را به حق دار برسان احکم الحاکمین من..

خدایا امیدی هست هنوز؟؟

خدایا من نکند منافق شده ام یا نکند.. نشانه دارم از این امراض خدا..می خواهم با تمام توانم بپرم توی بفل تو از خودم.خدایا از مادر و آغوشش مهربان تر و امن تری..مرا گرم بفشار که ترسیده ام.

 از نفسی که دارد کل وجودم را تسخیر امیال و اغراض و هوای خودش می کند.. ترسیده ام.. از فکرم..قلبم. خدا اعتمادی ندارم به آنچه در من است..حس غربت گرفته ام در خودم.من از خودم خنجر خورده ام خدا. چطور هنوز بمانم پیشش..که نامرد است و نامحرم. که بی وفاست و پست..خدااااااااااااااااااا بنده ات را دریاب.

سردی خودم مرا به لرزه انداخته..خدا مرا بیرون بکش از دست پریشان و فریبکار خودم...کس بی کسی ام باش خدا..گفته است مولای اولینمان، که بگوییم من لی غیرک... که من اینجا فریادش می کنم که عرشت تکان بخورد از ناله فرزند آدم..

خدا چشمانت را نرم ببند بر روی گناهانم..خدا به رویم نیاور که چه هستم و چه کردم خدا.. شرم رسوایی نزد توست که کمرم را تا می کند.. مردم که هستند؟ از تو آب می شوم که چنینم.. دریابم که غریبم.. ببار که بی نصیبم.. بخواه که ....

 


تو مشاورم می شوی؟

نوشته شده توسط مهمان دنیا در جمعه پنجم اردیبهشت 1393 - 20:51

سلام خدا. سلام سیدی و مولای..قبول می کنی؟ اجازه می دهی؟ الهی رخصت..


امتحان کردی ام پشت سرهم

نوشته شده توسط مهمان دنیا در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 - 0:43

امتحان کردی ام پشت سرهم و من همه را بدون وقفه باختم. باختم از توکل، باختم از صبر، باختم از ایمان. 

دلم می خواهد تو را هم بپرستم..حالا که یاد نگرفته ام هنوز ،که -فقط- تو را بپرستم. خدایا دوست دارم مسلمانی کنم.. حالا که یاد نگرفته ام هنوز که سلمانی کنم برایت. خدای مریم، دلم بدجور صحنه را باخته است، پر از گرد و خاک شده ام. تمنایی دارم از تو.. مرا اینطور نخواه خدا... تا کی فقط شکست فقط مشروطی؟! تا کی دوری، غفلت و بدمستی!  خدا من به تو محتاج تر از قبلم.  قلب مرا مرض گرفته است.. از پای درآمده ام از بی هوایی ات.هوای من سنگین است. آلوده است.  تهوع آور است. خدا من را احاطه کرده اند این پلیدی ها. نجاتم ده. دستم را بگیر که این بیشتر فرو بروم ..رفته ام.

خیلی حرفها در دل وذهن انبار کرده بودم که بگویم اما می بینی که سهم تو از ذهنی من یارانه ای شده..وای بر من! مسخره ترین کارها را می کنم اما دمی، لحظه ای، نفسی را با تو آنطور که باید نیستم..

خدا با همه ی این اوصاف و اقرارها دلم برایت تنگ است.دلم بدجور بی تاب و نا آرام توست،می خواهمت حتی اگر فوج فوج منیت و ناپاکی، دست و پایم را بسته باشد،می خواهمت حتی اگراز مریمی که آفریدی چیزی باقی نمانده باشد،می خواهمت حتی اگر نخواهی ام!!


کفری شده ام از آدمها

نوشته شده توسط مهمان دنیا در شنبه شانزدهم فروردین 1393 - 11:1

دیروز تا امروز انقدر حرص خورده ام و دلم سوخته است که تو می دانی..


سلام..

نوشته شده توسط مهمان دنیا در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 - 19:34

خدایا چند روز پیش آمدم سلام کنم گزارش کار بدمو شاید احساساتی شومو بعد صفحه را با استحکامی نرم ببندمو بروم سراغ دنیا! اما نیامدم شاید به این علت که بزرگی گفت خودت را با این حرف های قشنگ گول نزن و این که گفت فقط عمل..عمل کن..

من هم حس کردم اینجا فقط توجیه باشد و به دردم نخورد هرچند برکتش را دیده ام و کس دیگری می گفت شاید همین دوستت دارم های ساده ی هر شبم یک روزی به دردم بخورد.

خدایا این بار نمی خواهم خالی شوم در صحبت با تو. فقط می خواهم بترسم. با من اگر صلاح می دانی دیگر نرم رفتار نکن. مرا رحم نکن. البته از آن نوع هایی که تربیتی است نه نوع تنبیهی اش!

حس می کنم از گفتن و نوشتن باید گریخت. اما اگر همین را هم از من بگیرند دیگر چه چیزی برایم خواهد ماند؟ آن نمازهای با کیفیت!؟ آن نیمه شب های بیدار!؟

خدایا چندبار می شود از اول شروع کرد؟ آری دل رحمت را می شناسم اما خدا من می خواهم یک گوشه ای از خودت را ببینم جوری که تا آخر عمر میخ کوب شومو نه زبانی بماند نه قلمی. نمی دانم چرا یاد بهانه های قوم بنی اسراییل افتادم با این حرفم

 اما تو اینطور فکر نمیکنی؟ می دانم با حب و عشق، قرب پیدا کردن، مرتبه ای بالاتر از ترس و خوف است. اما خدا من ظرفیتش را ندارم. البته از جهنمو و آتش نمی خواهم بترسم. می خواهم از تو مثل یک بزرگتر خیلی بزرگ حساب ببرم و دست از پا خطا نکنم حالا اسمش را هرچه می ذاری، همان.

خدایا وقتی اینجا برایت می نویسم یک حسنی دارد و آن اینکه دست خط خودم را نمی بینم،هیچ اثری از من نیست. صدای خودم را هم نمی شنوم. مستقیم از دلم می رسد به تو انگار.

کمی که می نویسم تازه در دلم باز می شود می فهمم که از خیلی چیزها هنوز برایت حرف نزده ام.

خدای من این همه بنده داری ولی می نشینی و تمام حرف های خظاکارترینشان را گوش می دهی،چرا؟

همین کارها را می کنی که همه بلدیم سوء استفاده از مهربانی و بخششت را. چرا محکم نمی زنی پس کله ام.هان؟ حتما باید خفت مرا موقع گناه ببینی و بعد ببخشی ام. من این را نمی خواهم جلوی تو خجالت می کشم این همه خوار شوم با گناه و غفلت.

خدایا می خواهمت. یک خدای واقعی می خواهم. یک خدای دیدنی،حس کردنی. از همان خداهایی که مولا علی داشت و آقا این روزها دارد..خود تو را می خواهم. یک عمر با بدلت زندگی کردم با خدایی که توانایی اش را نمی فهمیدم، یکی یک دانه بودنش را نمی دانستم.

حالا هم که آمده ای باز شفاف ندارمت..همیشه ندارمت...

خدایا اگر تو همین لحظه صدای مرا می شنوی و تصویرم را می بینی ترا به فاطمه که از آن بهتر نداری، بیا آرام آرام قدم بگذار به زندگی ام. بیا این داستان را رئال کن. واقعی بشود همه چیزش. تو واقعا در نقش خدا باشی من هم بنده مثل آن بنده های قدیم...

 


شکست

نوشته شده توسط مهمان دنیا در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 - 23:56

نمی توانم جلوی زبانم را بگیرم.دوباره امتیاز منفی...باز هم امتیاز منفی. خدایا پس من کی یک گام پیش می روم؟ آنوقت می گویی ناامید نشو..


آزمون جمعه

نوشته شده توسط مهمان دنیا در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 - 21:14

خدای شب و روزم، خدای خواب و بیداری ام، خدای بودن و نبودنم سلام..به جمعه ۱۶ اسفند چیزی نمانده. دوست دارم مرحله ی اول آزمون را تقدیم به تو و امام خوبم بکنم دلم برای گام های آرام و بی صدای مولایم تنگ است...دم غروب که آمد و سیر درد و دل کرد..آه از فراموشی ام. خلاصه دوست دارم تقدیمی مرا دوست داشته باشی و قبول کنی.. به اندازه وسع من است. حتی اگر نپسندی مرا استحکامی نرم ده تا تاب آورم از پسند نشدن خودم و عرضه ام

دوستت دارم هرچند به نامردی خودم واقفم.... مرا اولویت اول و وسط و اخر تویی. مرا در اولویتی که انتخاب کرده ام بپذیر. اگر می دانی اینقدر نمک نشناسم که قبول می شومو می روم پی کارمو اولویت هایم عوض می شود نه! نخواه و من هم نمی خواهم.. فقط دستم در پوست گردو نماندها. خلاصه یک جایی خالص و کامل مرا بپذیر. دیگر انتخاب با تو. هرجا و هر راه و هر وقت که دانی. من تسلیمم ان شاء الله


دیگر امکانات