از بنده به خدا
فقط می خواستم به جای کاغذ،اینجا برای خدا بنویسم 
قالب وبلاگ
تحولی بزرگ را به نظاره نشسته ام  اگر تو بخواهی.....

[ جمعه سی ام مرداد ۱۳۹۴ ] [ 14:23 ] [ مهمان دنیا ]
خدای بزرگ و عالم من..مدارک اصلی ام را بیاب یا الله

[ چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 9:22 ] [ مهمان دنیا ]

سلام  خدای من...آمدم مثل یک نوکر، دم در بایستم و شهادت رییس مکتبم را تسلیت بگویم...در ازایش  از تو می

خواهم مرا به او معرفی کنی.............که قبول کند دست مرا بگیرد و کار یادم دهد..از آن کارهایی که خودش در

حوزه و دانشگاهش می کرد....

من به مهارت ها و معرفت هایش نیاز دارم خدا..

[ سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:14 ] [ مهمان دنیا ]
اگر تا به این اندازه بی جنبه باشم چه کنم؟ خدایا بیاموزم که اسپند روی آتش بودن جالب نیست.....

[ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 20:30 ] [ مهمان دنیا ]
پروردگار من سلام

خدای من سلام و عرض ادب

شرمنده ام بسیار از بی ادبی های فراوان در محضر زنده ی تو..خیلی خجالت می کشم وقتی یادم می آید همه

ی آن چه که گفته ام و کرده ام به تمام و کمال دیده ای... پروردگار مریم دیروز دوندگی های زیادی کردم برای

تدریس..هرچند خودشان خواسته بودند ولی کارهای اداری اش خیلی بود..دیگه پاهایم جلو نمی رفت خیلی

خسته شده بودم..خیلی..

خدای من به من بیاموز صبر را..پایداری را..به من بیاموز بعد از هر سختی آسانیست..تا نزدیک ترین کسانم را

رنجیده خاطر نکنم..پروردگارا افسار زبان مرا به دست بگیر..عجیب در درگاه تو آبروریزی راه انداخته است خدا...

زبانم گوشت کوچکیست ولی زوری دارد که به کل هیکل من می چربد...پروردگارا من اظهار ندامتم را با خواری

تمام به محضرت عرضه می دارم..مرا ببخش یا ستار العیوب من..مرا ببخش جبار من..جبران کنم برایم یکه تاز

میدان زندگی من...

مرا لحظه به لحظه کناری بکش تا دوباره یادم بیاید اینجا کجاست و من کجا هستم و تو همه جا...خدایا نگذار زور

دنیا به خاطر خواهی من به  تو بچربد.. نگذار دام و دانه ها وسوسه ام کنند خدا...نگذار کم بیاورم...

خدای مریم مواظبم باش زبانم لال تو را به چیزی و کسی معامله نکنم

خدای مریم... صدایم را می شنوی می دانم..

ای رحمت گسترده..ای پناه مطمئن...من به تو محتاجم..نگذار حواله شوم جای دیگر خدا....

[ دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 9:54 ] [ مهمان دنیا ]
خدایا تو می دانی کف من از داشته هایی که باید، خالیست...تو می دانی که انقدر فرصت نیست که خودم روی

پای خودم بایستم...تو رب منی..تو مرا بزرگ کرده ای..زیر بغل هایم را بگیر ... جوانم...خاطرخواه تو ام.....و بسیار

نابلد...قبولم کن خدا...مرا قبول کن..مرا بخواه برای خودت...انقدر کوچه پس کوچه های اشتباهی سر راه جاده های

دنیاست که نابلدی من ممکن است مرا ببرد جایی دور از تو...دور از وطن...خدا بنده ات دستان لرزانش را به سمت

تو بالا آورده است خالی برش نگردان...جز خانه ی تو آدرسی ندارم ..داشته باشم هم بیراهه است..مرا محکم در

آغوش خودت بگیر و تربیت کن برای خودت یا الله

[ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:29 ] [ مهمان دنیا ]
سلام پروردگار مریم، این بنده ی کوچک حقیر زبون... و خاطر خواه تو  البته...

سلام خدا

خدایا امروز دعوت به همکاری شدم برای امر مقدس تدریس..خدای من می دانی که در دل آرزوهایم تدریس

مساوی بوده است با تربیت، با زکات، با اخلاص،..خدایا تو بهتر از هرکس عقده های مرا از آن همه مفاهیم غرب

زده ی دوره ی کارشناسی ام دیده ای..تو بهتر از هر کس می دانی که من بعد از شنیدن آن مفاهیم براندازگونه،

چطور قلبم فشرده می شد و  دستم و صدایم به جایی نمی رسید...تو می دانی که چقدر تخریب کردنمان چقدر

تمسخر...

چقدر شبهه انداختن در ذهن همکلاسی های پاکم از فقه و حقوق منبعث از شریعت اسلام..خیلی ها هم

دلشان را دادند به دست آنها و شدند یکی مثل همان ها...

تو شاهد بودی که ارکان محکم حکومت مقدس فقه چطور  و چه اندازه سر کلاس های ما طرد می شد و ساده و

تهی انگاشته می شد.... می دانی که چقدر منتظر چنین روزی بودم...برای روزی که صدایم برسد و دفاع کنم و

تبیین کنم مبانی صحیح حقوق را در دانشگاه.

خدای مریم تو را سپاس و حمد که مرا اندازه ی حتی دغدغه ای کوچک، قبول کرده ای..قبول کرده ای که با مدد

خودت و با نیتی که می دانی بروم سر کلاس و خدمت کنم به مبانی دینت...

پروردگار مریم سرتاسر لحظات زندگی ام، فقر مطلق و احتیاج مبرمم به تو را احساس می کنم... مرا آن گونه به

صحنه بیاور که  خودت می پسندی..من عبد توام مرا به خودم و داشته های نداشته ام مسپار که من تو را مولا و

کارفرمای خودم می دانم...

ارتباطم را با خودت، دمی لحظه ای نفسی قطع نکن که  چشم نگران من به آسمان است و دلم دنبال رضای تو.

خدای من بگذار سربازی ام را احساس کنم..بگذار جبهه بودن میدان را در هر ثانیه اش احساس کنم..بگذار

بفهمم اخلاص یعنی چه..بگذار تقدیمت کنم تمام وجود امانی ام را...

پروردگار من مرا در این میدان بدون اسلحه رها مکن...حساسیتش را تو بهتر از هر کس می دانی..بگذار برکت

از سر و رویش ببارد و تو افتخار کنی به سرباز نابلد این میدان...

فقط دلم می خواهد تو در برابر همان فرشتگانی که خبط و خطاهای مرا مدام دیده اند به من افتخار کنی...

فقط می خواهم عبد تو از آن جهت که مخلوق توست در برابر فرشته هایت و اهل آسمان سربلند شود....

همین

آمین

فاقبل

فارحم یا الله

 

[ شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 13:20 ] [ مهمان دنیا ]
خدای من سلام و عرض ادب

مهربانم از تو ممنونم که بار دادی دمی به یاد لحظات ناب قدیمی مان، بنشینیم دوتایی حرف بزنیم و کلی هم

مهمان بزرگ بر سرم منت نهند  و هم کلامی کنم با آن ها..ممنونم خدا

[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:32 ] [ مهمان دنیا ]
سلام خدای همه ی ما با هم

وقتی تو میشوی پروردگار همه ی ما، چقدر کثرت ها رنگ وحدت می گیرند..دلم آرام و قرص می شود از یکی یک

دانه بودن تو..

خدای من این همه هممان غرق غیر واجب ها شده ایم بتمان را بشکن..خدا غیر واجب هایمان دارد می شود حرام.

به دادمان برس.

نعمت های تو که وسیله ی قرب بودند شده اند مایه ی دوری و غفلت..نجاتمان بده

 گاه به تاخت می روم  و تو وسط اشتباهاتم دست مرا به گرمی می گیری و می آوری تا دوباره رفرشم کنی..

ممنونم خدا

من یک طرف و جبهه ی شیطان سوی دیگر...

اگر تو طرف من نباشی دیگر هیچ...مریم تو جوری زمین گیر می شود که بلند شدن ندارد..

نگذار بدی های من به آن جا برسد که دستم رها شود و در این کره ی پیچیده ی وحشتناک گم شوم خدا....

[ جمعه شانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 9:57 ] [ مهمان دنیا ]
خدایا گله ای دارم که می خواهم با تو در میان بگذارم..

خدا نمازهایم رنگ و رو رفته شده...خدا اوضاع کیفی نمازهایم وخیم است..نکند نگاه عنایتت را برگیری از من

خدا....بار بده الهی که نماز واقعی بخوانم...رخصت بده خدا که نماز راستکی بخوانم خدا... نگاهت را نگیری

پروراننده ی من..که من به نماز محتاجم خدا..

غریبگی من و نماز را از بین ببر خدا..ما را با هم آشنا و به هم انس بده یا الله...

من به نماز محتاجم خدا....

حرکات بی معنادار مرا روح بده خدای مریم...

 

[ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 12:59 ] [ مهمان دنیا ]
سلام خدای من

دلتنگی شاخ و دم ندارد که..دلم برایت تنگ شده بود که آمدم..و البته یک ترس معناداری که مرا  تمناوار کشاند

به سوی درگاهت که بسپارمت مرا متواضع و آرام و خاموش نگه دار..اگر کمی صدایم بلند شدُ دوباره متوجهم کن خدا..

عبد و رام بودن را بیشتر می پسندم تا رودار شدن و ادعا داشتن را..

پروراننده ی من دوباره از ابتدا مرا پرورش بده..از اول زبانم را بیافرین..دست نخورده بشود..فطرتم را..احساساتم

را ..گوش و چشمم را ...حقیقتش هر کاری هم که بکنم حتی اگر تو منت گذاری و خطای نفس مرا در به نابودی

 

کشاندن هر یک از اعضایم ببخشیُ اما خدا هیچ کدامشان دیگر به دلم نمیچسبند..انگار از چشمم افتاده اند بعد

از آن خبط های مکرر...خدا بنده ات را که رام و سر به زیر کردی و سرجایش در استحکامی نرم نشاندیُ یادش

بده یا به یادش بیاور که همه ی این ها امانت بودند و او با آن ها چه کرده است!!

خدایا ظلمت نفسی را با تمام وجودم احساس می کنم...بگذار رحمت واسعه و غفران لبریز تو را هم با تمام

وجود احساس کنم..تا کمی آرام بگیرم..کمی دست و دلم برود به اصلاح..

خدا ندامتگاه درون من برپا شده و من هر لحظه با یادآوری صحنه ای از فعل ها و ترک فعل هایم شکنجه می

شوم..خدا بنده ات به قول خارجی ها Blow It  کرده است...انقدر خراب کرده و گند زده که به شدت همه جای

بندگی اش به قول همان خارجی ها Smell A Rat شده و لنگ می زند بدجور...

خدایا ازین به بعد بنده ات را لای پنبه بزرگ کن انقدر  ضعیف شده ام در بندگی تو که همه ی امانت هایت دارند از دستم می روند...

 خدای مریمُ تو می دانی که در امر بندگی تو هرچه کم گفته باشم.. که اصلا غلو نکرده ام خدا...خیالم راحت

است که تو باور می کنی و می دانی که اوضاعم خیلی وخیم است و  مدد رسانی یا الله...

خدای مریم از شنیدن صدایم توسط تو مطمئن هستم..پس درست در همین لحظه نهایت حمد و محبتم به تو را

در کل عرش گسترده ات فریاد می کنم که همه ی فرشتگانی که از من به تو گله کرده اند شاهد باشند که من

تو را دوست دارم......

من تو را دوست دارم خدا

[ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 12:49 ] [ مهمان دنیا ]
امام داشته باشی و نبینی اش، یعنی چه؟ 

نائبش باشد و تو بدون توجه به چگونه بودنت در برابر او، گوشه ای برای خودت زندگی کنی، یعنی چه؟ 

بگویند هم پیامبر داری هم عقل، هم کتاب وحی هست هم ...ولی تو بدون توجه به تمام داشته هایت، سر در  

آخور تکرار و عادت و غفلت خودت داشته باشی، یعنی چه؟ 

خدایا نقشه ی راهی که به من داده بودی و جایی که خودم اکنون ایستاده ام را که نگاه می کنم، ترس وجودم  

را می گیرد...خدایا من گم شده ام...خیلی ناجور و نافرم گم شده ام... 

و خسته ی راهم..دور شده ام از مسیر اصلی و گیج و مبهوت جاده  ای هستم که تا این لحظه آن را پیموده ام... 

نفسم رو به تمام شدن است خدا... 

شب های اینگونه بودن من سرد است...اصلا صدا به صدا نمی رسد خدا... 

مرا از اینجا نجات بده خدا... 

تو بیا پیدایم کن

[ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:0 ] [ مهمان دنیا ]
بنده ای آبرو دارد که بلد باشد رول بنده بودن را بازی کند... بنده ای خوب است که حریم پاییدن سرش شود.. 

بنده ای خوب است که متواضع باشد، خودش را کسی حساب نکند. بنده ای خوب است که زبانش علیرغم  

غرورش خوب و لطیف بچرخد به خیر... 

بنده ای شاهکار می کند که خودش را حسابی و دو دستی شکسته باشد.. 

خدایا من موجودی چموش، خیره سر، خودسر و نمک نشناسم.....از خودم می ترسم خدا...رامم کن..مرا بنده  

کن..از این همه بی سر و پایی و خود مختاری نجاتم بده خدا 

[ دوشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 10:46 ] [ مهمان دنیا ]
سلام به تو  

 

رب من نمی توانم چیزی بگویم..هیچ چیز..می بینی که مدتی است تاوان وحشتناکی می دهم..نخواستم که

تذکرهایت را جدی بگیرم خدا..ولی خدایا من سستم.. بنده ی تو ام..نمی گذاری ام که به حال خودم..میگذاری؟

خدا نمازهایم رنگ و رو رفته شده اند..انگار نه انگار تنها دست آویز من به سوی تو هستن..یادگاری بزرگی که

خاک می خورد در قلبم..خدا از کجا دوباره شروع کنم؟ اصلا شدنیست؟؟ 

خیلی محتاج تر از قبل هستم.حال و هوایم را به تمامه می بینی..خودم نمی توانم به هیچ جایش دست بزنم.

بیش از این فرو ریزد، کارم تمام است.. 

خدایا چشمانت را ببند به روی خطاهایم..خدا دستانم را دوباره لرزان و ناتوان دراز کرده ام به سویت..نادم

نادمم..متاسف متاسف.. به عاقبت بخیری خودم شک کرده ام..هیچ چیز معلوم نیست..دوباره خیلی جدی و

مخوف فهمیده ام خودم را...مرا به خودم وامگذار خدا.. 

شرمنده ی توام خیلی زیاد..روی من را می بینی که چقدر زیاد است..چطور رویم شده بیایم اینجا و اسم تو را

ببرم؟ 

چطور به خود منفورم، به این سیاهی مطلق، اجازه داده ام با نور مطلق روبرو شود؟

ولی خدا می بینی که دستانم خالی است..از همه سو به بن بست خورده ام...گدای تو بوده ام و باز بعد از

بدمستی ام در خانه ی تو آمده ام...می دانی که زمین داغان تر ازین حرفها شده است..و البته خوبانش مافوق

وصف، جهادگر، بیدار... 

من کجای این گردونم خدا؟ من که مدام گیج و مست و خرابم، من که انقدر فطرتم دست خورده شده که دیگر

حوالی انسانیتم نمی بینمش، من که درست و غلط را در هم آمیخته ام، من که کوله بار آخرتم یک پارچه ی

کهنه ی پاره ی خالی خاکیست،....خدا من خیلی دست خالی ام..رحمم کن 

می دانم..می دانم شدت پلیدی و بی عقلی و احمق بودن خودم را..می دانم که از بد بدتر کرده ام خدا..ولی تو

که می دانی هیچکس جز تو نیست که بروم سراغش..جایی را بلد نبودم...یعنی دیگر به اندازه ی کافی آدرس

های غلط را رفته ام و با نهایت خفت و خواری برگشته ام... 

خدا تو شاهد تمام لحظات من بوده و هستی و همین جهنم من است...خدایا کمی آبرو بده به من.. 

من سیلی بدی خورده ام...من از خودم و دیگران زخم خورده ام خدا... 

کاش دوباره از اول مرا سفید می دیدی تا جرات بلند شدن پیدا کنم..خدا من اعتماد به نفس برگشتنم را از دست

داده ام..انقدر بد کرده ام که سیاه شده ام..دور شده ام...رفته ای از قلبم و قلبم درد می کند...پر از آلودگی شده

دریچه هایش تنگ شده..همه قلم جنس عفونی ریخته است توی قلبم و وجودم را تسخیر کرده است... 

خدایا من درست است که امام حسین نکشته ام ولی دلش را که شکسته ام..امام زمان خودم را که اصلا نمی

دانم کجاست..چه می کند بی یاری تنها گذاشته ام و خبری ندارم از او... 

اصلا من تمام بیست و نه سال گذشته ام را اشتباه کرده ام...می ترسم خدا..حس تنهایی می کنم اگر نبخشی

ام..حس بی کسی..حس کسی که هیچکس تحویلش نمی گیرد بد حسیست خدا... 

خدایا من به معنای وقعی کلمه گیر افتادم...گیر کرده ام... 

خدایا محبت هایت به من زیاد بوده است ولی این بار دوباره ظرف گدایی ام را پر کن..خدایا من روی این زمین

پهناور و پیچیده گم شده ام.... 

گم شده ام خدا

[ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 12:5 ] [ مهمان دنیا ]
خدایا من به مانعی برخورد کرده ام که سر درگمم کرده..کمکم کن مثل همیشه که بی منت مدد رسانده ای

[ یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 11:33 ] [ مهمان دنیا ]
چیزی نگویم بهتر است 

قیامتی به پا شد در بودنم روی زمین

[ سه شنبه سی ام تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:47 ] [ مهمان دنیا ]
خدا سلام

روسیاهم از عجله هایم

روسیاهم از هیجاناتم

روسیاهم از قاطی شدن ها

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 14:18 ] [ مهمان دنیا ]
با تو باشم ایمن ترم تا با مردم..بگذار در آغوشت تربیت شوم..کنترل نامحسوسم نکن خدا..

دلم برای قربان صدقه رفتنت تنگ شده است. نگذار با مردم بودنم از لطافتم کم کند خدا..

مرا همان بنده ی دلتنگت بخواه منتهی در استحکامی نرم. دلم را بی تاب دوست دارم. از کبک و برف بیزارم خدا..

 مرا پس نزنی که پناه من مثل پناه تو نیست. جای امنی نیستم خودم. به خودم نسپارم که می ترسم..

خدا درون من غوغایی است از خرابی ها. روی هم بوی گند گرفته اند این پلیدی ها. مرا بی خودم بخواه خدا..

ترسانم بیش از همه چیز از خودم. تو می دانستی من یعنی همان کسی که دلتنگ تو می شود چقدر خطرناک می شود گاه به گاه؟ می دانستی من این موجود مرموز چقدر ترسناک و ناراست می شود خدا؟ مرا با خودم به خودم وامگذار خدا..

چطور مرا این همه متضاد خواسته ای خدا؟ درست است که بالقوه گذاشته ای ولی بالفعل کردنش از سوی من خیلی آسان است. این همه احتیاط را از کجا بیاورم خدا؟

دلم برای آسمانت آنگاه که ابهامی در آن نیست و صاف و صادق است تنگ است. دلم برای زمینت وقتی آرام است و مطمئن تنگ است. دلم برای هرچه در اینجا نیست تنگ است..

معراجی در حد خودم نمی گذاری برایم؟ سفری به همین آسمان های ابتدایی؟ یک جایی که خودم را نرم نصیحت کند و صاف و صوف برگرداندش؟

تخفیف بده.. سواد من در حد خدایی ات قد نمی دهد که آدم باشم برایت. مرا آدم کن. بیا یک دل سیر با من همراهی کن.

جاده طولانیست. هوا سرد.پایم سست. زمین هم که پر جاذبه. می کشد مرا پایین آخرش خدا. قربان دل رحمت خدا.

 این شب هم تمام شد...

 

[ سه شنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:38 ] [ مهمان دنیا ]
خدا سلام. چند روزی است از التهاب انداخته ای مرا. دوباره مشغول درس شده ام و انرژی ام برگشته. کمی نگران شده ام. یادت را از من نگیری خدا...خواستنت را کمرنگ  نخواهی خدا. تو بخواهم که بیایم. نکند در فراموشی ببینی ام خدا.. آن هم بعد از این همه لطف.شرمندگی اش را تاب ندارم

تقدیم به تو در بامداد شنبه. یادت نکند مرا فراموش. یادم نشود تو را فراموش.

[ شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:12 ] [ مهمان دنیا ]
خدایا بفرما چه کنم درست در همین لحظه. بفرما چه کنم با این حس و حال خفه. دوست داشتم بنده ی مجاهدی باشم که نشدم. دوست داشتم این همه تنبل نباشم. کاربلد باشم که نشد. دوست داشتم به من افتخار کنی که نشد. دوست داشتم اینطور در حرکت و اقدام گیر نکنم که کردم. دلم تنگته خدا.

شاید همه ی این ها با بودنت علاج بشه ولی نیستی. خدایا به هرکس بگم ممکنه چندتا گره را نام ببره ولی تو میدونی کلاف من کجا کور شده و باز نمیشه. دستم به دامنت نذار روزام اینجوری برنو برسم پیشت. بذار بهم افتخار کنی. خدایا این لحظات آمپاس را چه طوری در نامه ی اعمالم می آوری. می نویسی بنده ام چندوقت گیج بود؟ یا مسخ؟ یا ..خدا می خواهمت ولی نیستی/لعنت به من که می گویم نیستی. چشمانم از هر موش کوری کورتر شده.دلم از هر تار عنکبوتی سست تر. مغزم از هر پوشالی توخالی تر. خدا این وجود آش و لاش را کجا ببرم علاجش کنن جز پیش تو. اشکانم که میریزد یک نقطه ی امید آرامم می کند و آن اشک تو. فکر می کنم تو بیشتر دلتنگی.درست نیست؟ چرا این همه دوری؟آنوقت می آیند و داستان دوری لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین می نویسند. این همه داستان واقعی و مستند هست و کسی نمی نشیند زار بزند از آن.

خدا دیگر سویی ندارد چشمم. می توانی تاب بیاوری این گونه بمانم تو که این همه دوستم داری. خدا صدایت را گوشهایم نمی شنوند.هرچه دست کاری اش می کنم صدایت واضح نمی شود.چقدر زخم خورده ام. چقدر همه جایم درد می کند. چیزی بده آرام شوم. خدایا از همین اشک مدیونم. از همین اجازه ی نوشتن ممنونم. دلم خودت را می خواهد ولی.ترا به بهترین هایت ترا به فاطمه.از این بالاتر؟ خودت را به من بده ترا به خودت خدا.

خدا هیچ نمی خواهم نه دکترا نه حل آن مسائلی که مسئله نیستنو گاه خودم را خرجشان می کنم. حاضرم هیچ ندهی ولی خودت را که همه چیز است بدهی. می دانم بزرگتر از دهنم حرف می زنم ولی دلم ملاحظه ی هیچ چیز را نمی کند. خودن به خودش جواب بده. اصلا به من چه؟من با این همه خظا باید دهنم را گل بگیرم..

آه از من................................

 

[ شنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 13:41 ] [ مهمان دنیا ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
امکانات وب