از بنده به خدا

فقط می خواستم به جای کاغذ،اینجا برای خدا بنویسم

خدایا تو دعایم کن 

تو بخواه که کارهایم نیمه تمام نمانند

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 21:3 توسط مهمان دنیا| |

می خواستم چله ای دوباره را به بازی بگیرم..که دوبباره ادعا کنمو جا بمانمو... ولی نه چرا تلخ حرف بزنم؟انسانمو ضعیف.طبیعیست بارها و بارها بیفتم دوباره بلند شوم.اینست که دوباره عزم می کنم..چله ی قبلی ام را فراموش نکرده ام اما برای آنچه تو می دانی که شاید از بایدهای همچو منی است عزم کرده ام..برای چله ای که ...

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:21 توسط مهمان دنیا| |

خدایا اینکه مومن باید زیرک باشد و زرنگ را نمی فهمم الان تازه دارم معنای آن و ربطش را با ایمان آخر زمان که مثل آتش کف دست می شود می فهمم 

ولی خدا فهم کجا و زرنگ شدن کجا..

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:13 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای توانمند و لطیف من..نشد. نشد که چله ام تمام شود.طبیعی هم هست..وجودی که هنوز اصل اخلاق را تمرین نکرده است..مبارزه با هوای نفسش ضعیف است، همین می شود.. یک جای کار زود یا دیر می ماند وسط راه..

خواستم بیایم و بگویم که ازین باخت های پشت هم به تو پناه می برم..از هرآنچه منم، به تو پناه می برم..چه آرزوها که در دل ندارم..چه بندگی ها که برایت در سر ندارم.. ولی درست مثل کسی که هوس هزارجور غذای خوشمزه می کند برنامه هم میریزد که کدام را کی درست کند ولی مواد اولیه اش کامل و کافی نیست. می خواهد آش بپزد، سبزی ندارد. می خواهد خورش بپزد، گوشت ندارد.... من گاهی به گرسنگی ام هم شک می کنم. به اینکه اگر واقعا غذا می خواهم، چرا راه نمی افتم موادش را تهیه کنم..خدایا می دانی که تهیه ی آنها بودچه می خواهد وقت درست و حسابی می خواهد اهم و مهم کردن می خواهد و من نه بودجه ی معنوی و شب زنده داری هایش را دارم نه وقتی که باید اختصاص بدهم و نه از میان برنامه های در سر و روی کاغذم، عرضه و عقل اهم و مهم کردن دارم.. 

خدایا می بینی چقدر فقدان در من بیداد می کند..می بینی این همه بی چیزی ام را..ولی خدا اگر هنوز آنطور که باید گرسنه نشده ام بلاخره خواهم شد..آخر سر که هیچ چیز برای شنیدن صدای تو و حس همه جایی بودنت نداشته باشم از پای در می آیم..آنوقت تقلایم راستکی تر می شود. 

خدایا اینجا درست، شده است پر از امتحان..پر از گندم ها و سیب های شک دار..فراوانی دام و تله ها، فراوانی انتخاب ها، فراوانی مسائل و مشکلات، قدرت تمرکزم را گرفته است..خدا خیلی چیزها را باید پس بزنم تا تو را ببینم 

نمی دانم اینجا همان وقتیست که می شود شکایت کنم از فقد نبینا و غیبت ولینا یا نه؟؟

نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:9 توسط مهمان دنیا| |

پروردگار توانمند من امروز هفت بهمن است و چله ی من از فردا شروع می شود..چله ای که در آن می خواهم با اطاعت از همسر از تو اطاعت کرده باشم..تا هفده اسفند دوام خواهم آورد؟ قربان بخشش و راهنمایی و کمک هایت..تو می دانی برای همان فردا هم مطمئن نیستم از خودم...نگذار خیلی بد شود ...نگذار خیلی کم شود...

نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:32 توسط مهمان دنیا| |

سلام تقدیمت می کنم ای همه حقیقت محض..ای تنها حقیقت محض 

خدای آدم ها سلام..خدای زمان و مکان سلام..دلم می خواهد کمی آشناتر شویم..رفیق تر...

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 11:20 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای من 

از تو ممنونم 

و به تو محتاجم 

و ...

نوشته شده در دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 14:8 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای من 

خدایا تو حل کن..تو باش..تو درست کن...تو بگو.. 

حس می کنم دارم می فهمم حفظ ایمان، این روزها مثل آتش نگهداشتن کف دست است...دستانم دارد می سوزد.. میترسم ایمانم را بیندازم...خدا بدتر از همه ی شیاطین و موانع بیرون، من احساس می کنم شیطان درونم زرنگتر و پرکارتر شده.. 

خدایا قدیم هم این همه هجمه داشته به بنده هایت؟ خدایا قبلا هم این همه تشدید کرده بوده حملاتش را؟ خدایا من شماها را می خواهم..باید پناهنده شوم..خدایا به من گفته اند...تو چه می گویی؟ دلم پناه یک امام را می خواهد..دلم گرمی پناه یک عباد الرحمن را می خواهد..دلم تازگی ها کسی را می خواهد که خیلی با تو اشنا باشد..مأنوس یاشد..دلم ذره ای از تو را از نشانه های تو را می خواهد...  دلم همه ی شماها را می خواهد...امامام معصوم را می خواهد..دلم پیامبر را می خواهد..حضرت زهرا را..امام حسین را.. 

این همه دلتنگی ام را میبینی؟ این همه کم داشتن هایم را..کمبودهایم را...دلم گرفته...اشک هایم را ببین و ذستم بگیر.. 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 12:33 توسط مهمان دنیا| |

خدای توانمند من سلام...چقدر زور دارد که قوی ترین باشی و ما نفهمیم...چقدر زشت است که اولین و اخرین هستی ولی حالیمان نمی شود.. 

خدای کامل و جامع من، آمده ام اینجا که بگویم سعی می کنم از غربت تو در وجودم کم کنم...تو هم هوایم را داشته باش. سعی می کنم خودم را بتکانم..تو کمکم کن. 

ظاهرا خیلی چیزها سر جایش نیست..خیلی چیزها بیخود هست..تو پیشم باش.. 

چقدر بد است که این همه نزدیکی و من نابینا...خوش به حالم که هستی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:0 توسط مهمان دنیا| |

خدایا سلام...دلت برای من تنگ نشده؟ حتی کمی؟ من هم همینطور دلتنگ شده ام..نفسم هم تنگ شده این روزها..فقط میتوانم یک جمله بگویم، چه کرده ام با خودم؟چه کرده اند با ذهن و قلبم... 

چقدر جای همه چیز عوض شده...تو سر جایت نیستی در زندگی من و خیلی از آدم ها..و گرفتاری ما از همین است که حاضر نیستیم تو را .. 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 12:23 توسط مهمان دنیا| |

به واسطه ی کنیزی در روضه ات به یادم انداختی قرآن روزانه که نمی خوانم اینطور پیچیده است توی هم. عهد صبحگاه که نمی خوانم...زیارت عاشوا که نمی خوانم..نافله که ندارم....و کافیست این ها برگردند تا همه چیز به راحتی برگردد. ممنونم که نگذاشتی لقمه را بپیچانم ..شکر که جواب شما چه مختصر و چه نافذ است..الحمدالله

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 9:48 توسط مهمان دنیا| |

نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:58 توسط مهمان دنیا| |

وای بر من..مرگ بر من...خاک بر فرق من از این همه ناخالصی و گیر و گور..از بودنم در دنیا خجالت زده ام...برای روزهایی که یادم برود صدبار میگویم امشب وای بر من..وای بر من...
نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:57 توسط مهمان دنیا| |

متاسفم از این چنین بودنی...شرمنده ام از این همه بودن..
نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:52 توسط مهمان دنیا| |

سلام خدای نشناخته ام...سلام مفهوم دور از ذهن من..از خوارج کمتر میشود که؟ آن منم. از کوفیان نامردتر میشود چه؟ آن منم..موجودی مبهم، گیج، بیخود، بی فایده. یک چیزی از تاریخ، دور.دلش کور..پرت، داغان، پوچ..
نوشته شده در شنبه سوم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:50 توسط مهمان دنیا| |

خداا بگو که اشتباه فکر می می کنم..بگو که قضاوت بی مورد من است فقط. خدایا اگر روحانیست تو به دادش برس...
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:13 توسط مهمان دنیا| |

سلام عزیز قلبم. سلام خدا... کم حرفی در عین عمق داشتن سکوت. چهره ای آرام در عین رحمتی گسترده، اعمال نیک گه گفته ای زود باشد پنهان باشد...و مراقبه هایی جدی و اساسی، مبارزه های سخت..تجزیه تحلیل های به موقع، حرکت و استمرارم آرزوست
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:12 توسط مهمان دنیا| |

یار جز تو نمی خواهم
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:53 توسط مهمان دنیا| |

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:41 توسط مهمان دنیا| |

خدایا عرفه است و من کم دارمت..خدایا عرفه هست و من ندارمت..خدایا درد دلم را به که بگویم؟ خدایا خوب فهمیدم انسان یعنی درد..یعنی استیصال..خوب گرفتم که اینجا یعنی درد یعنی بلا...ولی خدا کمی نفس می خواهم.از آن نفس هایی که روح تازه و تجدید می شود...خدایا کمی صبر کن..کمی بیا توضیح بده..کمی مراعات کن نه از جنس آن فرصت هایی که بگذاری به حال خودم نه..بیا فقط کمی هم کلامی می خواهم...دلم بیمار توست...دلم می خواهدت..خدا همان خودت را نه خداهای دیگر را...همانی که می دانی...آن خدا را...من شکایت دارم از این همه دوری... من شکایت دارم از نبودنت...اینجا تنها فرصت من است برای تا ابد داشتن تو در آخرت..نگذار از دست برود..نگذار تنها بمانم..چطور دلت می اید..نه..آن خدای رحمانی که من می شناختم خیلی خیلی راه می داد...با او که بودم تمام بود...همان را می خواهم..بدجور می خواهم...برایم بیاورش..این خواسته ی من است..بیاورش که من رنجورتر از این هستم که دوامم زیاد باشد در ندیدن تو..خدایا این همه مزاحم را دور کن..این همه اشتباه را نابود کن..خدا این همه سال بس نیست؟ من گم شده ام و از طرفی دنبال یک مفقودم..تو که می دانی حس و حال گم کرده ها و گمشده ها را..پس بیا خدا بیا بیا بیا..دین و ایمان و دنیا و همه را بگذار کنار..خودت بیا..هم کلامی و هم نفسی و هم قدمی ات را می خواهم..پر پر بزنم؟ تکه تکه شوم؟ مشت بکوبم روی زمین می آیی؟ ...................................دلم برایت تنگ است.می دانم این را خوب می دانی..خوب می فهمی
نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 12:38 توسط مهمان دنیا| |


آخرين مطالب
»
»
»
» تقلایم شاید راستکی نیست که پا نمیشوم
» چله ای برای هزاران دلیل
»
»
» اشکو الیک...
» خوش به حالم...هرچند نابینایم
» تو سر جایت نیستی

Design By : RoozGozar.com